سلام نور چشمم . عزیز دوست داشتنی . تویی که هنوز منو فراموش نکردی و دلواپس منی . جانم فدایت .
واله شرمنده هستم از زمین تا آسمون . ببخشید . خودت میدونی که چه روزهایی رو دارم سپری میکنم امید اون رو دارم که این روزهای پر خاطره برام پر خطر نشن .
حالم خوبه و از اینکه تقریبا وبلاگم رو تار عنکبوت گرفته خجل و شرمسارم .
منو از دعای خیرتون محروم نکنید .
قربانت : احمد
+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 21:47  توسط احمد
|
آقا نشد ما بخوايم يه جايي بريم كه بي دردسر باشه و بي خون جيگر ! جان خودم راست ميگم .
حالا ميگم براتون !
دلمون لك زده بود كه با رفقا و ياران غار و حريفان گرمابه ! يه روز محض رضاي خدا يه سور و ساتي جور كنيم بزنيم به كوه و دشت و دريا ! چشمتون روز بد نبيند از مسعود كه آقاي فنگ انداز بود و ممد و حمد و احمد و شاهين و كبوتر و بيژن و منيژه و خسرو و شيرين كه ديگه واويلا .
قرارمون يه روز وسط هفته بود كه آقايون افاضيه ي فضل فرمودن كه روزهاي آخر هفته و ايام تعصيلات كه الي ماشاا... جمعيت آهان مثل مور و ملخ ريخته و بي فايده است .
روز دوشنبه بار و بنديل رو بستيم و رفتيم مال آقا ! بين باغملك و ايذه كه هم جنگل داشت هم رودخونه و هم جاي با حالي بود . الغرض هوا كمي سرد بود . چادر بپا كرديم و چه راحت بود بپا كردن اين چادر چيني كه خداپدر مادرش رو بيامرزه كه اينا رو طراحي و آماده كرده بود . ديگه از برزنت بو گندو و ميخ طويله و تيرك و كوفت و زهر مار خبري نبود . تو چشم بهم زدي باز شد و رفتيم توش و صفا سيتي !!
خيلي خوب گذشت نهار و صداي آب و بوي كباب و آتيش و درخت و مرغان هوايي و چه و چه كه خستگي يه هفته كارمون رو گرفت حسابي !
تو گرگ و ميش دم غروبي جمع و جور كرديم كه برگرديم . وسائل جمع و جور شد در طرفه العيني تو ماشين جا داده شد . مونده بود چادر سريع النصب !
مثل معركه گيرها دور چادر جمع شده بوديم كه تاش كنيم و بزاريمش تو صندوق عقب اما مگه ميشد ؟! هر كسي طرحي ميداد و دستي ميزد اما لباش ميرسيد تا سر نافش و عقب ميكشيد ! عجب دانسي شده بود اين چادر لامصب !!
هوا تاريك شده بود كه نه فرياد رسي بود نه گلبانگ مسلموني ! همه خسته شديم از بس ور رفتيم كه چادر رو تاك كنيم اما نميشد ! هي هشت انگليسي كه مسعود ميگفت تا زديم . يه لبه رو برديم تو شكم چادر كه احمد ميگفت اما ول معطل بوديم . مثل فنر ميپريد و تا نميشد . چقدر هم بزرگ بود سگ پدر ؟!
آخر الامر گل كوزه گران خواهي شد !! ببخشيد آخر سر چادر باز مونده ي لاكردار رو با طناب بستيم به سپر عقب ماشين و حركت كرديم دلمون نميومد بزارمش و بريم كه پول داده بوديم پاش !!
جاده سنگلاخ بود و چادر مثل توپ بستكتبال به زمين ميخورد و هوا ميرفت .
پشت سرمان گرد و غبار عجيبي بلند شده بود و چادر كه داشت مثل جيگر زليخا تيكه تيكه ميشد !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 13:1  توسط احمد
|
كنار جاده ايستاده بودم تا با كاميوني ، تريلري ، چيزي خودم رو برسونم به خونه . ميخواستم از تهران برم اهواز كه دلم حسابي برا هواي دم كرده و بوي خارك و بلم و شباي كارون لك زده بود .
بخت با من يار بود كه كاميوني حامل مرغ زنده كمي جلوتر از جايي كه ايستاده بودم ترمز گرفت . ساكم رو بر داشتم و بدو بدو رفتم و با زور خودم رو كشيدم بالا . راننده مرد پت و پهني بود با مشتي سبيل درست و حسابي . صداي ضبطش بلند بود كه : اي آسمون كبود مگه من چه بد كردم كه دلم ز دام بلا نشود رها يكدم ؟
با مرام بود و خوش حرف و با حال . منم باش دم گرفته بودم . تو پيچ و خم جاده بود كه يه باره رفت تو شونه ي جاده و زد رو ترمز .
- چي شده با مرام ؟
_ سگ مصب يكي از مرغا پريد تو جاده !
دو تايي دنبال مرغه ميدويديم كه بگيريمش . از سرازيري جاده تو سنگلاخا مثل جت ميدويد و قدقد ميكرد . زير تخته سنگي كه حالت گودي داشت قايم شد . رفتيم كه بگيريمش با تعجب ديديم كه مار بزرگي اونو به دهن گرفته و داره قورت ميده !!!
-------------------------------
ته وبلاگي :
هر سري يه روزي داره ! مگه نه ؟!
روزي من در تاريخ 89/9/9 رقم خورد و من دو باره متولد شدم .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:33  توسط احمد
|