تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

حاج محمود اخوی بزرگ و صاحب وجنات و سکنات احمد ، وقتی از خونه ی دوستش مصطفی اومد ، تو پلاستیک سیاه یه ماشین اصلاح دستی آلمانی اورده بود خونه که ناسلامتی سر همه ی برادرا رو مجانی اصلاح کنه . اول از همه هم گیر داد به احمد بینوا که : موهای تو لختن ، بیا بشین اصلاحت کنم ! عصبانی شدن و اصرار و تعقیب و گریز از دست برادر بزرگ امکان پذیر نبود که نبود !

عاقبت با اصرار مادر و قدرت لایزال ! فرزند ارشد خانواده ، زیر نگاههای پر ولع و کنجکاوانه ی همه ی اهالی منزل ، احمد وسط حیاط زیر برق آفتاب ، پیرهنش رو دراورد و لخت روی چهارپایه نشست . حاج محمود فیگور آرایشگران حرفه ایی را گرفت و ( یک دست جام باده ... ) با یک دست ماشین اصلاح و با دست دیگر شونه ی دندونه شکسته ی حموم مادر را تو موهای احمد زد . کمی آب هم به موهای احمد پاشید و فاجعه شروع شد !

احمد  افتادن موهای خنک و خیسش را روی بدن  برهنه اش احساس میکرد و گه گاه که منگنه ! توی موهایش گیر میکرد و چپه چپه از موهاش از ریشه درمیومدن فریاد و ناله اش به آسمان بلند میشه و از درد چشاماش پره اشک شده بود . مادرش میگفت : بچه چته ؟ مگه مار نیشت زده که اینطور فریاد میکشی ؟

شاید یک ساعت یا نیم ساعت از کلنجار رفتن حاج محمود با کله ی احمد بینوا گذشته بود که هنوز کارزار ادامه داشت . فریادهای دلخراش و اشک جاری شده ی احمد و قهقه بی وقفه بقیه خواهر برادرا ، هم حاجی رو جون به سر کرده بود و هم احمد رو .

سر احمد شده بود مثل زمین چمنی که بز توش چرا کرده باشه . تیکه تیکه از سفیدی پوست سرش زده بود بیرون و بدن لختش غرق مو شده بود . مگسها هم وقت گیر اورده بودن . علاوه بر کشیده شدن موهای سرش توسط اون دستگاه لعنتی ، مو تو چشمش رفته بود و اشک هم بش مهلت نمیداد . خارش دماغش که هیچ !

تا آخرین لحظه که تونست مقاومت کرد اما وقتی برا چندین بار ماشین اصلاح تو موهاش گیر کرد و همه داشتن با قیچی موهای گیر کرده تو منگنه را میچیدن که دستگاه آزاد بشه نه احمد ، با فریاد بلندی از جاش بلند شد و گفت :کثافتا منو کشتین . ممود ر...م تو دستگاهت و گ... تو صورت اون رفیقت .

ماشین اصلاح مثل پاندول ساعت تو موهای احمد گیر کرده بود و آویزون ! لخت و برافروخته مثل کرگدن پر پشم ! از خونه زد بیرون و در حیاط رو بشدت بهم زد ! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:30  توسط احمد  | 

زیر درار بست درخت انگور ، احمد با نگاه پر ولعش شاهد رسیدن غوره های ترش و ریز شده بود و هر روز منتظر تا عیالش خونه نباشه تا شکمی از عزا در بیاره و کلی معشوف ! زنش اونقدر حساسیت بخرج داه بود که اینا هنوز نرسیدن و نگاه به زیبایی انگورا بهتر از خوردن اونا است که دیگه تاب و توانی برا احمد نمونده بود .

سه شنبه بود که عیال رفته بود خونه ی مامان جونش که سبزی خورشتی هاشون رو پاک کنن ، نیما کوچلو پسرشون رو هم برده بود باش .

موقعیت سوق الجیشی مناسبی فراهم شده بود تا احمد ، سعید دوست غارش رو ،  دور از چشم حساس بانو ! به خوردن یه شکم سیر انگور دعوت کنه که تنهایی حال نمیداد .

سعید که خلق خوش عیال احمد رو میدونست خیلی سعی کرد که با بهانه های بند تنبونی که : کار دارم و نمیام و چه و چه به این دعوت پر ماجرا نره ، اما نشد که بشه !

بالاخره عاشق به معشوق رسید و لحظه ی دیدار . احمد به سعید گفت : بزار دو تا صندلی بیارم و بریم رو صندلیها وایسیم و دونه دونه از انگورا بچینیم و میل بفرماییم . بعدش همینکارو کردن .

هنوز یه ربع ساعتی از تناول بی چون و چرای مرواریدهای بی صدف ! نگذشته بود که صدای در زدن بلند شد . احمد مثل یه وزق از رو صندلی پرید پایین و در حالیکه رنگ به رخسارش نمونده بود و رگهای گردنش زده بیرون با فریادی در گلو مُرده گفت : سعید ، سعید بیا پایین بیا پائین ، خانمم اومد ، خانمم اومد ! صندلی ها رو به گوشه ی حیاط پرت کردن .

سعید بینوا با اون قد درازش نزدیک بود از رو صندلی پهن بشه رو موزائیکای کف حیاط . پرید پائین و خودش رو تکوند و دستی به یقه اش کشید و هر دو خبردار پشت در حیاط ایستادن تا احمد در رو باز کنه .

احمد در حیاط را آهسته باز کرد تا از دل و جون به خانمش سلام کنه و وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده .

در که باز شد بچه ی سه چهار ساله ی همسایه در حالیکه مفش تا روی لبش آویزون شده بود گفت : نیما خونس ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:42  توسط احمد  | 

پریسا با اون گیسهای بافته شده و پوست مهتابیش دل هر پیر و جوونی رو میدزدید . خیلی ها بودن که دوست داشتن اونو داشته باشن ، اما اون اونقدر شرم و حیا داشت که حیزی نمیکرد و همه ی وقتش رو گذاشته بود برا مادر افلیج و از پا افتادش .

خونه ی گلی و نیمه مخروبشون تو کوچه پس کوچه های لب شط تابلو بود . احمد هم بارها هوس داشتنش رو کرده بود اما فقط هوس بود و تقیب و گریزی گاه و بیگاه تو محله ی عامری با چشم سر !

هرم گرمای نفس گیر و شرجی لاکرداری که از چن روز پیش شروع شده بود امان همه رو بریده بود . خدائیش از تو کوچه که رد میشدی پخته میشدی و سایه ی دیوار برات یه رفیق خوب و گرامی بود که تنهات نمیزاشت .

یه روز دو تا از بچه های سگ مصب لب شط ، خونه ی پری رو تیر کرده بودن که از دیوار برن بالا و یه گوشت تپل و با ارزش را قلوپی هل بدن تو گلو . لعنت بر اجدادشون .

یه ساعتی از صلاه ظهر گذشته بود و صدای غروب غروب کولرها و گرمای بی پیر همه رو بیهوش کرده بود . سگهای کثیف با مغرهای تفتیده و شیطانی از دیوار بالا رفتن و پریدن تو حیاط . دختر بینوا با مادرش تو اون خونه مخروبه تنها زندگی میکرد . مادر پریسا مثل یه جنازه تو یه گوشه ی اتاق لمیده بود .

اون دو تا از خدا بیخبر پشت در کمین کردن و آهسته به در زدن . بیچاره پری اومد بیرون که ببینه صدای داخل حیاط مال چیه ؟ سگ صفتا دست و دهنش رو گرفتن و بردن آخر حیاط و خواستن مثل خودشون که ناموس نداشتن ، دختر بیچاره را بی سیرت کنن .

پریسا خیلی تقلا کرد و دست و پا زد ، وقتی دید فایده نداره تسلیم شد و گفت : باشه ! فقط اجازه بدین من برم دستشویی !!!!!!

بیغیرتها به هم نگاه کردن و گفتن : زود باش .

پریسا رفت تو توالت و در رو بست و چن دقیقه بعد که بیرون اومد ، تمام سر و صورتش رو با نجاست پوشونده بود !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط احمد  |