تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

 

پس از گرفتن کارنامه قبولیم در خرداد ماه به عشق خرید و داشتن دوچرخه 24 ، یکماه تمام به کار بنّایی در ساختمان دو طبقه ایی در باغ مُعین را شروع کردم . استاد مجید بنّایی جوان و تَر و فرزی بود که بدنی کاملاً ورزیده و آفتاب سوخته داشت . هیبت او نشانی واضح از سالها کار طاقت فرسا و دائمش در کار بنّایی بود .  در هنگام کار عادت داشت با صدای بلند آواز  بخواند ،  از صدای خوبی بهره نبرده بود امّا ترانه هایش محیط خسته کننده و زمخت کار را قابل تحمل میکرد .

هوا به شکل کاملاً بی رحمانه ایی داغ و کار طولانی و نفس گیر و دستمزد بسیار اندک و عزیز بود . شبها در همان ساختمان نیمه کاره میخوابیدم . آجرهای سوراخ دار کریشان را در کنار هم قرار داده و روی آنها کارتن های مقوایی فرش میکردم ، چه کیفی داشت دم غروب وقتی دستان پرُ از گچ و پاهای گِل آلوده ام را شُسته و روی آنها دراز میکشدم ، دستهایم را زیر سر گذاشته و  ساعتها به آسمان پر ستاره خیره میشدم . هر شب قبل از خواب در رویای سکر آوری می دیدم که دوچرخه ایی  نرم و آرام بسویم می خزد و صدایی مرموزبا پژواکی لطیف به همراهش که میگفت : احمد این دو چرخه مال توه بگیرش !! عاشقانه وراندازش میکردم ، سوارش می شدم و باشتابی مرگ آسا به سوی خانه پایدون میزدم تا عروس رویاهایم را به همه نشان دهم ، آنقدر این رویا برایم شیرین و دلچسب بود که دلم نمی خواست خواب به چشمانم سرازیر شود . شبهایی که از نسیم خنک شبهای کارون خبری نبود نیش سوزناک پشه کوره ها امانم را میبرید ، گاهی خشت و خوار کردن دست و پایم که محّل نیش زدن پشه ها بودآنقدر ادامه پیدا میکرد که خون از پوست آفتاب سوخته ام بیرون میزد .

یک، هفت ، سیزده ، بیست ، بیست و چهار ، و سی روز گذشت . روزها اگرچه به سختی امّا به سرعت باد و برق سپری شدند . اصلاً در فکر این نبودم که کار ساختمان ختم به خیر میشود یا نه ؟ همه ی فکر و ذکرم این بود که کی یکماه تمام میشود تا من با گرفتن دستمزدِ یک ماهه ام راهیِ بازار کاوه شده و دو چرخه ی بیست و چهاری خریده و به خانه برگردم .

بلاخره روز موعود و بزرگ فرا رسیده بود ، سراپا عشق و شور شده بودم ، عروس رویاهایم را در دو قدمی خود می دیدم که دست در کمرش برده و از بوی خوش نو بودن و همراهیش لبریزشور و شوق میشدم .  گذر زمان را ادراک نمیکردم . استاد مجید آهسته آهسته اسکناس های کهنه را در مقابلم شمرد و چند بار متّفکرانه ضرب و تقسیم کرد و چند بار هم آمرانه و با مهربانی از من پرسید : دستمزدت درسته احمد؟؟ گفتم : بله اوسا ، دستت درد نکنه .گفت : کارمون هنوز تموم نشده تو کارگر خوبی هستی ، دو چرخه که خریدی بازم بیا همینجا که کار کنی . گفتم : چشم ، حتماً . خداحافظ کردم و باسرعت از اونجا دور شدم .

حالا توی بازار کاوه بودم . ساعت نُه و نیم صبح بود ، زندگی در حال جریان و همه در پی کار خود بودند ، دو چرخه های چند فروشگاه را ورنداز کردم تا چرخ مورد علاقه ام را انتخاب کنم ، بلاخره پیدایش کردم ، او به من خیره شده بود و آهسته صدایم میکرد که : من اینجام !

 وقتی فروشنده فاکتور خرید دو چرخه را بنامم نوشت و چرخ را تحویلم داد ازم پرسید: آقا پسر حالا بلدی سوار بشی؟ نگاهش کردم و گفتم نه ! امّا یاد میگیرم ! از لابلای جمّعیت راهی باز کردم و از خیابان کاوه  بطرف شط رفتم ، از آنجا به سمت آخر اسفالت راهی شدم ،  باید به کوت عبداله میرفتم .

 وقتی به خیابانهای خلوت میرسیدم پا به رکاب می شدم  امّا خیلی زود تعادلم را از دست داده و  همراه با دو چرخه به شدت به زمین می افتادم . ناامید نشده و سعی می کردم که با هر قیمتی که شده سوار چرخ بشوم ، بعد از چند بار زمین خوردن ، زانوهاو آرنجهایم زخمی  و خون از آنها بیرون زد ، آستین پیراهن و سرزانوی های شلوارم خونی و پاره  شد .

 حالا میتوانستم کمی روی پدال خود را نگه دارم ، سُکان را محکم گرفته و با پای راست بر زمین میزدم تا چرخ سرعت بگیرد ، در کنار نرده های بلوار وقتی ساختمان چند طبقه هتل استوریا را پشت سر گذاشتم  از زیر پُل سفید رد شدم ، باغچه ها پُر بود از بوته های شمشاد که گُلهای مخملی و رنگارنگ کوکب آنها را زینت داده بود  هوای خنک کارون همه ی وجودم را در آغوش گرفته و احساس پرواز چون شربتی خنک و گوارا دشت سینه ام را در برگرفت  . یادم نمی آید که چند بار در هنگام سوار شدن به دوچرخه افتادم ! امّا هر بار به شدت زمین را بوسه زدم و  قسمتی از بدنم زخم بر داشت . بیشتر به فکر دو چرخه بودم تا مبادا آسیبی به چرخم برسد .

 یکبار از بس به پاهایم نگاه کردم که درست روی پنجه ی پدال قرار گرفته اند یا نه ؟! از مسیر منحرف شدم و در سرازیری خاکی شیب مانندی در حالیکه خیس عرق بودم و مضطرب و دلواپس از افتادن ، به فنس های آهنی ایستگاه برقی برخورد کرده و سر و پیشانیم شکاف برداشت و خیسی خون گرمم تا روی دکمه های پیراهنم پایین آمد . شده بودم مثل خروس سفیدی که سرش را بُریده و روی زمین رها کرده باشند و آن زبان بسته آنقدر بال بال زده تا همه ی بال و پر سپیدش غرق در خون شده باشد .

 اگر چه سعی در سوار شدن بر چرخ آرزوی نهاییم بود امّا از عبور عابرین هم غافل نبودم ، هر گاه متّوجه شلوغی مکانی در مسیرم میشدم از سوار شدن بر دوچرخه خودداری میکردم ؛ امّا میدیدم که آنها با چه تعجّبی مرا ورنداز میکردند که بدنم آش و لاش شده بود، لابد فکر میکردند توی دعوا چند نفر با گرز و چماق به جانم افتاده اند و حسابی از خجالتم در آمده اند !

حالا به کانتکس رسیده بودم ، از گاومیش آباد گذشته و بعد از نخلستان های باغ نمکی کمی هم در کنار مؤسسه دشتستانی نشسته و به حوضچه های طبیعی و بزرگ پرورش ماهی های غول پیکرش نگاه کرده بودم ، هنوز از سرو صورتم کمی خون می آمد ولی خون دست و پایم بند آمده بود ، قسمتهایی از پیراهن و شلوارم پاره پاره و خون روی آنها خشک شده بود . ناخن انگشت پای راستم که از گوشت جدا شده و خاک به زخمش نشسته بود کمی اذیتم میکرد ، توی دلم میگفتم : کاش دوستم اینجا بود و رویش میشاشید تا دردش ساکت شود !!

 شدت عبور مینی بوسهای خط و کامیونهای پُر از آجر در جاده را تنها گاهی متّوجه میشدم که  صدای بوق های نا هنجارشان مرا متّوجه خود میکرد ، عبور گله های گاومیش از عرض جاده و واق و واق چند سگ از دور دست بشارت رسیدن به کوت عبداله را بمن میداد ، از نیزار بغل قبرستان و مقبره سید صالح که رد شدم ساعت پنج و نیم بعداز ظهر بود ، پیاده شدن کارگران کارخانه آجر جنگیه از مینی بوسی آبی رنگ مرا مّتوجه زمان کرد .

 چون شاهینی تیز چنگال و مغرور بر پهنه آسمان کبود با لکه های پراکنده ی ابر ،  سوار بر دوچرخه بیست و چهار چینی با پیکری خون آلوده در هوای نه گرم نه خنک عصر ، پیروز بر نیروی جاذبه زمین و موّفق در حفظ تعادل ، رکاب زنان از مقابل سرباز مسلح ایستاده در اتاقک نگهبانی پاسگاه کوت عبداله گذشتم . خیل جماعت مرد وزن  که عادت به نشستن در بیرون از خانه داشتن زمزمه کنان و با تعّجبی وصف ناپذیر، بعضی نشسته و برخی ایستاده  در حالیکه مرا با انگشت به هم نشان می دادند به محّله خود وارد شدم .

                                                                                           29 شهریور ماه 1386

   پا وبلاگی:

بانوی عزیز ممنون از محبت و لطف سرشار شما . کمی سعی کردم اما ممنون میشوم اگر کمک کنید                                                                                               

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:34  توسط احمد  | 

خاک به طعم عسل

عصر جُمعه بود که داشتم باغچه های بیرون از حیاطِ خُونه را آب میدادم که همسایمون سردار ، از خُونه شون زد بیرون ، توی دلم گفتم : واویلا آلانه که مغزم رو بخوره از بسکه حرف میزنه !!! اومد پیشم سلام علیکی کردیم و داشتیم چاق سلامتی  میکردیم که آقای حبیبی همسایه دو خانه آنطرف ترمان در حالیکه با پارچه سفیدی فک و صورتش را بسته وگره بزرگی هم بالای سرش زده بود ، به آرامی از کنار ما گذشت وبا دست سلام تلخی کرد و رفت . آثار درد و رنج در چهره اش موج میزد .

سردار گفت : بیچاره ...... حرفشو قطع کردم و ازش پرسیدم : حبیبی چشه ؟ دندونشو کشیده ؟! با تعّجب نگاهم کرد و پرسید: یعنی احمد آقا تو خبر نداری ؟! با تعجب گفتم :نه ، مگه چی شده ؟! گفت : حبیب پسرش با مشت زده تو دهنش و فکش رو شکونده !!! مثل آدمای جن زده پریشون شدم و پرسیدم: آخه برا چی ؟؟ ! سردار با آب و تاب و تکه کلامش معروفش که دائم میگه : ( حواست هست ؟ ) گفت : زن حبیب میشنیه تو حیاط دمِ در پای لوله ، حواست هست؟ و هر وقت لباس میشوره تشت آب و تاید رو میرزه همون جا ، حواست هست ؟ میدونی ؟! خوب حیاطشون موازئیک نداره دمِ در گِل و شُل میشه ، بیچاره حبیبی چشاش ضعیفن خوب نمی بینه چن بار تُو حیاط لیز خورده و افتاده ، حواست هست؟حبیبی دیروز سر زن حبیب که داشته رخت میشُسته دادمیزنه که : بابا ملاحظه داشته باشین ، من نمی بینم ، چن بار باید لیز بخورم و بیفتم ؟همه ی جونم درد میکنه بابا خدا رو خوش نمیاد .

ظهر که حبیب میاد خونه ، حواست هست ؟ ننشسته زنش شروع میکنه به غرولند که : بابات با من دعوا میکنه و فلان و بهمان ،حبیب هم عصبانی میشه ، حواست هست ؟ میره سراغ پدر بخت برگشتش و با یه مشت محّکم فک پدرشو میشکنه ، بیچاره حبیبی فقط فرصت میکنه بگه آخ . حواست هست؟؟؟؟؟

         آقای حبیبی پدر شهیده ، پسر بزرگش یاور ، تو بمباران های هوایی جنگ ایران و عراق سر کارِ تو صنایع فولاد شهید میشه . میگن از اون آدمایی بوده که سرش به تنش می ارزیده ، هم آدم با مرامی بوده و هم از نظر فنی کار بلد . خونه هم مال خود آقای حبیبیه ، خودش هم بازنسشته راه آهنه ، بنده خدا دخلش به خرجش نمیرسه و غیرتش هم قبول نمیکنه که تو خونه بشینه ، روبروی بانک صادرات سیگار میفروشه .

ساعتها بود که سردار رفته بود . باغچه سرریز شده و آب تو خیابون راه گرفته بود ، داشتم توی زمین فرو میرفتم ، طعم خاک نمناک که توی دهنم میرفت برایم مثل عسل شیرین و تاریکی و سیاهی زیر زمین که به چشمم می نشست مثل خواب صبح برایم رویایی و گوارا بود .

                                                                                                  4/6/86

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:15  توسط احمد  | 

خدایا تو خود شاهدی بر دلم که همه ی عمرم صبوری کردم و گذشت . اینبار هم ضمن بی شائبه ترین تشکر ها از دوست بسیار مهربانی که زحمت ساخت این وبلاگ را کشید صمیمانه قدر دانی میکنم و دست او را دور دورانه می بوسم. امیدوارم که در هر کجا که هست سبز و مخملی باشد . چکنم انتظار هم دلی داشتن از دوست خطایی بود که بر من رفت . نیک میدانم که سو تفاهمی بیش نبوده و انتظار همراهی دارم . از برادر گرامیم یاس هم که صمیمانه سالهاست مرا تشویق به ادامه زندگی میکند و مرهمی به زخم های کهنه ام میگذارد سپاس فراوان دارم . امیدوارم کسی که میتواند آدرس این وبلاگ را در گوگل بگذارد همت کند و دست حقیر را بگیرد . خدا میداند که قریب ۳۵ سال است که دست به قلم هستم و به اندازه بضاعتم مطلب مینویسم اما تا کنون جایی برای عرضه آنها نداشته ام اکنون که با محبت آن عزیز این امکان فراهم آمده بسیار خرسندم . امیدوارم که همه ی کسانی که میتوانند دستگیرم باشند کمکم کنند که در این زمینه تازه کار و اول راهم . حق یار و یاور شما باشد .

آبی  تر  آنیم  که  بی  رنگ  بمیر یم               از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم          شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:30  توسط احمد  | 

فرار از تله

چند روز پیش پسرم محسن با بچّه های کوچه دم غروبی رفتند مسجد محّل ، وقتی دیر کرد دلم هُری ریخت و نگران شدم. اومدم دم در، دیدم با رفیقاش داره میاد . وقتی رسید دیدم چشاش اشک آلود و قرمز شدند . فکر کردم با کسی دعوا کرده ، ازش پرسیدم : بابا جون چی شده ؟ با بُغض گفت : بابا دوچرخه ام را از توی مسجد دزدیدند !!

امروز عصر پنج روزه که هنوز دو چرخه پیدا نشده و زبان بسته محسن که هر روز دم غروب میره مسجد محل دنبال دوچرخش به امید اینکه شاید پیداش کنه .  یادم میاد زمانی که هم سن و سال محسن پسرم بودم ، تو یه داروخانه ایی پادو یی میکردم . کارم آوردن دارو از انبار که در زیر زمینی قرار داشت و چیدن اونا تو قفسه ها و البته نظافت بود و بعد که کارم تموم میشد کنار نسخه پیچ به کمک می ایستادم . او پیر مرد چشم هیزی بود که به ضرب رنگ مو ؛ موهایش را سیاه و با تراشیدن ریش و سبیل و پوشیدن لباسهای شیکِ اتُو کشیده ، تلاش مذبوحانه ایی در جوان نشان دادن خود میکرد .

آن موقع قرص ها و کپسول ها بصورت فله ایی در شیشه های بزرگ قرار داشتند و به تعدادی که در هر نسخه نوشته شده بود در پاکتهای سفید کوچکی قرار داده و بالای پاکت را تا زده و دو لبه آنرا کج میکردیم و روی پاکت مقدار مصرف برای بیمار نوشته میشد .

در بسیاری از موارد پیش می آمد که نسخه ایی به داروخانه می آمد و یک قلم از داروی اون موجود نبود ، بنابراین برای از دست ندادن نسخه با دستور نسخه پیچ که با صدای بلند بطوریکه صاحب نسخه متوجه بشود ، میگفت : احمد برو از انبار فلان دارو را بیار ! من باید جلدی سوار دوچرخه ی متعلق به داروخانه میشدم و به داروخانه های سطح شهر که همگی من را کاملاً میشناختند که من پادو فلان داروخانه هستم ، می رفتم و دارو را به عاریه گرفته و می آوردم ! بیمار بخت برگشته هم باید به انتظار برگشت من از انبار مینشست !!

همه ی داروخانه ها به همین منوال عمل میکردند . هر داروخانه دفتری داشت که داروهای عاریتی را در آن یادداشت میکردند و ماه به ماه با هم حساب و سر شکن میکردند .

              یکی از روزها طبق معمول سوار بر دوچرخه فکسنی و اوراق داروخانه شدم و جهت آوردن دارویی از انبار !! به یکی دو داروخانه همجوار مراجعه کردم و چون دارو رو نداشتن ، راهی داروخانه بعدی شدم ، در بین راه ، در یکی از خیابانهای فرعی ، منتهی به خیابان اصلی که بافت قدیمی هم داشت متّوجه جمّعیتی انبوه شدم ، کنجکاویم تحریک شد . پیاده شده ، دو چرخه رابه دیوار تکیه داده و از یک نفر پرسیدم : چی شده ؟ او گفت : فیلم برداریه ! جمعیت را شکافته و جلو رفتم ، دیدم  سکانس فیلمی با هنرپیشگان بنام آن روزگار در حال برداشت است . با دیدن بازیگر محبوبم چنان از خود بی خود شدم که دارو و انبار ومریض و همه و همه را فراموش کرده و چنان سر گرم  شدم که گذشت زمان را از یاد بردم .وقتی به خود آمدم که جمّعیت رفته  و عوامل فیلم در حال جمع آوری وسایل خود بودند . ناگهان یادم آمد که ای وای ........... ، سراسیمه بطرف دو چرخه دویدم ، اما هیچ اثری از دوچرخه نبود . نمی دانستم باید چیکار کنم ! ناچار با رنگی پریده و لبهایی آویزان به داروخانه مراجعت کردم . دو تا سیلی ، چند پس گردنی و قفا ، چند لگد و در کونی و یک گونی فحش و نا سزا و بد و بیراه نصیب آن روزم بود .

               آقای دکتر عصرها به داروخانه می آمد ، بعضی وقتا ریس کلانتری هم پیشش بود و با هم چایی میخوردند و گپ میزدند ، گاهی در گوشی یه چیزایی بهم میگفتن و بلند بلند قهقه خندشون فضای داروخانه را پُر میکرد ، منم با خنده اونا لبخند میزدم و به بهانه تمیز کردن قفسه ها میرفتم نزدیکشون و گوش می ایستادم ببینم چی میگن ! صحبت مطب و تخت و معاینه و اینجور چیزا بود که من نمیدونستم ربطشون چیه ؟

          فردای همان روزی که دوچرخه به سرقت رفته بود ، دکتر منو صدا کرد و گفت: احمد فردا صبح میری کلانتری پهلو ریس ، بش میگی آقای دکتر منو فرستاده . بعد با یه پاسبان میری داخل حیاط کلانتری ، اونجا پُره از دوچرخه های سرقتی ! میگردی و بهترین دو چرخه رو انتخاب میکنی و به پاسبان  میگی : دو چرخه ما اینه !! گفتم :چشم آقای دکتر !

صبح روز بعد رفتم کلانتری و سفارش آقای دکتر رو انجام دادم و با یه دوچرخه رالی ماشی رنگِ تمیز با قاب کامل و جک وسط ، دینام دار و تیپ پیچی شده با قفل سویچی و یه زنگ بزرگ استیل و آینه ایی که روی سکانش بود از کلانتری زدم بیرون . دوچرخه ایی که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم !

           امروز نشستم نوار ویدئویی فیلم سیاه سفید آن سالها را که برام خیلی خاطره داره رو نگاه کردم . رسیدم به همان لحظه هایی که پشت صحنه اش توی موج جمّعیت ، غافل از دوچرخه ی داروخانه و انبار و نسخه و دارو ، ایستاده بودم ! خیره شده بودم به صحنه های فیلم که اشک های داغ از گوشه چشمهام تا روی گردنم را شیار زند .

                                                                        20 شهریور 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:3  توسط احمد  | 

آقای نمایشی که مدیر کارخانه شد اولین کاری که کرد دستور داد روبروی اتاق کارت زنی کارگران یک اتاقک کوچک آجری درست کردند. همکاران نزدیکش از او پرسیدند . این اتاقک برای چیه؟ گفت : اگر من بعدا رفتم نگویند فلانی آمد و رفت و آجری روی آجری نگذاشت .
چند ماه بعد آقای حسن حاجی مدیر همان کارخانه شد . او هم اولین کاری که کرد دستور داد همان اتاقک کوچک آجری را خراب کنند همکاران نزدیکش از او پرسیدند: چرا دستور دادیده اید آن اتاقک کوچک را خراب کنند؟ گفت اگر من بعدا رفتم نگویند فلانی آمد و رفت و کاری نکرد.
راننده لودر انگار از خدا خواسته بود تا تلافی تمام سالهای بی عدالتی و ظلمی که در کارخانه به او شده بود را سر اتاقک کوچک آجری در بیاورد . چنگک لودر را با چنان ولعی به اتاقک کوچک آجری کوبید که در همان ضربه اول بند از بند آجر های نو جدا شد و سیم های برق با کلید و پریز ها با تیکه های دیوار سفید گچ کاری شده با صدای آوار در هوا آویزان ماندند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:28  توسط احمد  | 

به همسایه گفتم : درخت برهان روبروی منزلتان دارد خشک میشود ! نمی بینی ؟ با تعجب نگاهی کرد و گفت :آره داره خشک میشه فکر کنم کسی نفتی ، گازوییلی ،چیزی پایش ریخته !! گفتم نه بابا بیچاره فقط آب میخواد تشنه است .
شهرداری فقط روی درختان وسط بلوار پلاکارد میزند که ( شهر ما خانه ی ما ) و ( انرژی هسته ایی حق مسلم ماست ) و به آنها آب میدهد و کاری به کار درختان اینطرف و آنطرف خیابان ندارد. انگار درختها هم پارتی دارند!
بلاخره حاجی همسایه فضول و وراج ما مجبور شد بیل زنگ زده و دسته شکسته اش را بیاورد و کمی دور درخت برهان نیمه زرد بی نوا را گود کند و چند سطل آب نثارش نماید .
چند روز بعد از سر کار بر میگشتم . ساعت چهار بعد از ظهر بود . از سرویس پیاده شدم و می آمدم سمت خانه ، اسفالت زیر پایم از شدت گرما نرم شده بود. حس میکردم دارم با کفش روی قالی راه میروم کیف میکردم .رسیدم به درخت برهان ، زبان بسته سبز شده بود و پر از گنجشک .            
   برهان از پاییز و صدای جیک و جیک گنجشک ها خسته شده بود و داشت توی جاده بهار می دوید .
 
خرداد 86
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط احمد  | 

             

 

 

دیروز بعد از مدتها رِبن های سفید ته سبزم را بعد از اینکه چند بار محُکم به هم زدم پوشیده و از خانه بیرون رفتم . شرجی سنگین و نفس گیری هم بود . بعد از رد شدن از لین یازده حصیر آباد در کنار ردیف جدولهای کنار پیاده رو بصورت ماراتنی شروع به نیم دویدن کردم. بوی گلُهای سفید شمشاد به مشامم میرسید و شاخه های پُر خار درختان کهور و گز گاهی به سرم میخورد.

 در طول مسیر حرکتم نرسیده به اتو بان صنایع فولاد آنقدر نگاه های آدمهای جور وا جور اذیتم کرد که بیشتر از خجالت عرق کردم تا از ورزش . نمیدانم چرا اینجا همه چیز غیر عادیه؟! راننده وانت جعشه ایی که رُطب و دِیری میفروخت تُوی بلند گوی نصب شده روی باربند وانتش ، وقتی دید دارم میدوم با خنده و تمسخر گفت: ولک ترُشی نخوری یه چیزی میشی بعد بلند بلند خندید و توی بلند گو ادامه داد: رطب تازه هزار تومان ، دیری شادگان هزار و دویست ، برس مشتری ...  ناامید نشدم و با سرعت به دویدن خود ادامه دادم تا رسیدم به اوّل اتوبان.

 دود زردرنگ و سیاه متصاعد شده از صنایع فولاد انگار شعله های گاز مارون را بغل کرده و بخشی از آسمان شهر را تیره و ظلمانی کرده بودند . بوی تند و زننده زباله های حاشیه اتوبان در کنار نی های روییده شده با  بوی متعّفن لاشه های جانوران آزارم میداد . دو تا بچه ریغوی سیاه سمبو با پیر زنی مرُدنی با لباسهای کثیف و کهنه داشتند داخل آشغالها را می گشتند . کمی آن طرف تر مرد کوتاه قد و سیه چُرده ایی در کنار گاری پُر از تیکه های رات و آلماتور داشت با پُتک سنگینی وسط نخاله های ساختمانی بتُنی را می شکست تا میلگرد آنرا بیرون بکشد . همانجا یک سّکه بیست و پنج تومانی پیدا کردم ، برداشتم و روی جدول به نشانه علامتی که تا آنجا پیاده آمده بودم برای روزهای بعد گذاشتم و برگشتم .

 سمت مقابل اتوبان را برای برگشتن انتخاب کردم و از روی کنجکاوی مدام آت و آشغالهای حاشیه جاده را در حال نیم دو دید میزدم . چند جلد کتاب که از کیسه ایی بیرون ریخته شده بود توّجه مرا جلب کرد . ایستادم و از شیب خاکی و از میان آشغالها پایین رفتم . کیسه پُر از کتاب بود . انتهای کیسه را گرفتم و بلند کردم ، سنگین بود .کتابها را که بیرون ریختم دو دست از آرنج برُیده شده ی خون آلود از کیسه ی کتاب بیرون افتاد . فریاد جگر خراشی کشیدم و وحشت زده عقب عقب رفتم . خواستم فرار کنم پایم بین آشغالها به چیزی گیر کرد و به پشت روی زمین ولو شدم . هراسان بلند شده و در حالیکه وحشت همه ی وجودم را فرا گرفته بود شروع به دویدن کردم ، چند سگ ولگرد عو عو کنان به دنبالم می دویدند .

 نای رفتن نداشتم .نم خُنک شرجی و بوی خاک سیاه و مرطوبی که روی پیشانیم نشسته بود با جوی عرق شوری که از سرم جاری شده بود صورتم را می شست . صدای مدام زیززز و زیززز عبور جریان برق از سیم های دکل های فشار قوی مانع از آن نمی شد که صدای طپش های قلبم را به وضوح نشنوم مثل این بود که کسی با شتاب پشت سرم روی مقوا می دوید .

سر تا پا خیس عرق شده بودم حتّی رِبن های سفیدم  از عرق خیس و پرُ خاک و گِلی شده بودند .

به تقاطع اتوبان که رسیدم ، ایستادم ، چشمم به شعله های آتشیا افتاد ،گُر گرفتم و چشمم سیاهی رفت .

                                                                                                    28 /5/86

پا نوشت :

ربن – کفش کتانی .

جعشه – وانت های بنزینی بزرگ .

دیری – نوعی خرمای خشک .

ولک – تکیه کلام بچه های جنوب مثل آبادان و اهواز .

سیاه سمبو – سیاه چهره .

رات – میلگرد .

شرکت گاز مارون و مجتمع صنایع فولاد اهواز - در شمال شرقی اهواز تقریباً در یک راستا قرار دارند .

آتشیا – دود کش بلند شعله ور از سوختن گاز در 5 کیلومتری اهواز در جاده ماهشهر مربوط به شرکت نفت که در گذشته و در ایّام نوروز در شبها محّل تفریح و اجتماع مردم اهواز و بویژه مهمانان نوروزی بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:25  توسط احمد  | 

یادم میاد چن سال پیش وقتی تو موهام بالای پیشونیم چن تار موی سفید دیدم ، گفتم دیدی پیر شدی!!
 کسی بت نگفت بابا ، خوب حالا وقتشه که دیگه غزل خداحافظی رو بخونی . بعد میرفتم قیچی رو ور میداشتم ، روبرو آینه  ژستی میگرفتم و با چن تا سرفه الکی که یعنی بازی بازی با موهای مو هم بازی! مهمون ناخونده رو قلع و قمع و نقش زمین کرده و با لذتی شیرین از رقص موهام تو انگشتای دستم حظ میکردم .
تو همون سالا یه پیر زن ماهی به اسم خورشید خانوم تو همسایگی ما خونه داشت . خیلی بمن محبت میکرد و میگفت : تو رو مثل بچه هام دوس دارم . ننه خورشید ظاهرش گرم و آتشین و زبونش به غایت دلنشین بود . یکی از همون روزای دوس داشتنی منو صدا زد ،بغلم کرد و تو موهام دس کشید منم زیر نور خیره کننده نگاش ذوب شدم ، برام یه کلاه خریده بود ، اونو به سرم گذاشت ، ور اندازم کرد و گفت : چقدر بت میاد و بعد با خند های شیطنت آمیزی ادامه داد : احمد سرت کلاه گذاشتم !!!
سالها بعد تو کوران مشکلات زندگی و طوفان های پیاپی و نفس گیر روزگار آنقدر سیل خوردم و دست و پای مدام زدم که به بیماری DLE مبتلا و همه ی موهای سرم در مدت کوتاهی ریختن و درست شدم مثل آدمای سرطانی که شیمی درمانی میکنن ، طاس طاس  . خیلی غصه خوردم . از شکل و قیافه خودم دیگه بدم میومد . بنظرم همه به سر بی مو و کله طاسم خیره میشن و منو به همدیگه نشون میدن . دیگه از جاهای شلوغ ، مثل عروسی ، جشن و مهمونی بیزار بودم ، پاک منزوی شدم . هر کی یه لبخندی رو لبش بود فکر میکردم داره منو مسخره میکنه . از آینه بدم میومد و سعی میکردم روبروش قرار نگیرم . همیشه خودمو دلداری میدادم  فردا صبح که از خواب بیدار بشم موهام مثل چمن که از زمین در میاد ، در اومدن . همون موهای جو گندمی نرم و لطیفی که با یه نسیم آهسته آشفته میشدن و پیشونیمو قلقلک میدادن .
این روزا بدون کلاه اصلا و ابدا از خونه بیرون نمیرم و فکر اینکه باد بهاری یا چه فرق میکنه باد پاییزی کلاه رو از سرم بندازه و منو خیط کنه دیوونم میکنه .                      
هر چی باشه کلاه باعث میشه تا دیگران از دیدن منظره زشت سرم آزرده خاطر نشن .
حالا دیگه کلاه عضو لاینفک زندگیم شده و بعضی وقتا کفرمو بالا میاره !!
اما امروز یه روز دیگه ایی بود و یه اتفاق جالب و عجیبی برام رخ داد . ساعت سه و نیم بعد از ظهر تو اوج گرمای پنجاه درجه ایی مرداد ماه جنوب ، وقت تعویض شیفت کارگران کارخونه ، متوجه شدم که اکثر کارگرای نوبتکار ، هم صبحکارا
که داشتن میرفتن خونه و هم عصر کارا که داشتن میومدن سر کار ، برا همدردی با من کلاه سرشون گذاشتن ، یه شور و شوق عجیب غریبی بمن دست داد که نگو و نپرس . خدا شاهده آنقدر روحیم تازه شد که طاسی خودمو مثل تفی انداختم تو جوب آب و درد خودمو فراموش کردم .
بعد به آسمون نیگاه کردم از همیشه خدا آبی تر شده بود . لبخند تلخی زدم واز خورشید خانوم که به سر همه کلاه گذاشته بود تشکر کردم .
                                                               مرداد 86
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:23  توسط احمد  | 

 
در آیینه میمانم
و سکوت سنگین لحظه ها
و رنج بی نهایت فصل های سبز خزان زده
و قندیل های یخی
بر آستان تب دار خورشید
نبض قلب گلگونم
پر هراس
در زمین تفتیده
به چشم سار زلال عشق می اندیشد
در کدامین سفر؟
شاید به دره ایی ژرف
یا در انحنای کوهی سترگ
در هو هو باد غریب
یا کو کو کبکی تنها
و شاخه نازک درختی پیر بی برگ
به انتظار بی پایان
با سایه بلند
و حلقه های اشکی گرم
به فصل سبز خزان زده
می اندیشم
و حسرتی
و دیگر هیچ
مرداد 81
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:20  توسط احمد  |