پس از گرفتن کارنامه قبولیم در خرداد ماه به عشق خرید و داشتن دوچرخه 24 ، یکماه تمام به کار بنّایی در ساختمان دو طبقه ایی در باغ مُعین را شروع کردم . استاد مجید بنّایی جوان و تَر و فرزی بود که بدنی کاملاً ورزیده و آفتاب سوخته داشت . هیبت او نشانی واضح از سالها کار طاقت فرسا و دائمش در کار بنّایی بود . در هنگام کار عادت داشت با صدای بلند آواز بخواند ، از صدای خوبی بهره نبرده بود امّا ترانه هایش محیط خسته کننده و زمخت کار را قابل تحمل میکرد .
هوا به شکل کاملاً بی رحمانه ایی داغ و کار طولانی و نفس گیر و دستمزد بسیار اندک و عزیز بود . شبها در همان ساختمان نیمه کاره میخوابیدم . آجرهای سوراخ دار کریشان را در کنار هم قرار داده و روی آنها کارتن های مقوایی فرش میکردم ، چه کیفی داشت دم غروب وقتی دستان پرُ از گچ و پاهای گِل آلوده ام را شُسته و روی آنها دراز میکشدم ، دستهایم را زیر سر گذاشته و ساعتها به آسمان پر ستاره خیره میشدم . هر شب قبل از خواب در رویای سکر آوری می دیدم که دوچرخه ایی نرم و آرام بسویم می خزد و صدایی مرموزبا پژواکی لطیف به همراهش که میگفت : احمد این دو چرخه مال توه بگیرش !! عاشقانه وراندازش میکردم ، سوارش می شدم و باشتابی مرگ آسا به سوی خانه پایدون میزدم تا عروس رویاهایم را به همه نشان دهم ، آنقدر این رویا برایم شیرین و دلچسب بود که دلم نمی خواست خواب به چشمانم سرازیر شود . شبهایی که از نسیم خنک شبهای کارون خبری نبود نیش سوزناک پشه کوره ها امانم را میبرید ، گاهی خشت و خوار کردن دست و پایم که محّل نیش زدن پشه ها بودآنقدر ادامه پیدا میکرد که خون از پوست آفتاب سوخته ام بیرون میزد .
یک، هفت ، سیزده ، بیست ، بیست و چهار ، و سی روز گذشت . روزها اگرچه به سختی امّا به سرعت باد و برق سپری شدند . اصلاً در فکر این نبودم که کار ساختمان ختم به خیر میشود یا نه ؟ همه ی فکر و ذکرم این بود که کی یکماه تمام میشود تا من با گرفتن دستمزدِ یک ماهه ام راهیِ بازار کاوه شده و دو چرخه ی بیست و چهاری خریده و به خانه برگردم .
بلاخره روز موعود و بزرگ فرا رسیده بود ، سراپا عشق و شور شده بودم ، عروس رویاهایم را در دو قدمی خود می دیدم که دست در کمرش برده و از بوی خوش نو بودن و همراهیش لبریزشور و شوق میشدم . گذر زمان را ادراک نمیکردم . استاد مجید آهسته آهسته اسکناس های کهنه را در مقابلم شمرد و چند بار متّفکرانه ضرب و تقسیم کرد و چند بار هم آمرانه و با مهربانی از من پرسید : دستمزدت درسته احمد؟؟ گفتم : بله اوسا ، دستت درد نکنه .گفت : کارمون هنوز تموم نشده تو کارگر خوبی هستی ، دو چرخه که خریدی بازم بیا همینجا که کار کنی . گفتم : چشم ، حتماً . خداحافظ کردم و باسرعت از اونجا دور شدم .
حالا توی بازار کاوه بودم . ساعت نُه و نیم صبح بود ، زندگی در حال جریان و همه در پی کار خود بودند ، دو چرخه های چند فروشگاه را ورنداز کردم تا چرخ مورد علاقه ام را انتخاب کنم ، بلاخره پیدایش کردم ، او به من خیره شده بود و آهسته صدایم میکرد که : من اینجام !
وقتی فروشنده فاکتور خرید دو چرخه را بنامم نوشت و چرخ را تحویلم داد ازم پرسید: آقا پسر حالا بلدی سوار بشی؟ نگاهش کردم و گفتم نه ! امّا یاد میگیرم ! از لابلای جمّعیت راهی باز کردم و از خیابان کاوه بطرف شط رفتم ، از آنجا به سمت آخر اسفالت راهی شدم ، باید به کوت عبداله میرفتم .
وقتی به خیابانهای خلوت میرسیدم پا به رکاب می شدم امّا خیلی زود تعادلم را از دست داده و همراه با دو چرخه به شدت به زمین می افتادم . ناامید نشده و سعی می کردم که با هر قیمتی که شده سوار چرخ بشوم ، بعد از چند بار زمین خوردن ، زانوهاو آرنجهایم زخمی و خون از آنها بیرون زد ، آستین پیراهن و سرزانوی های شلوارم خونی و پاره شد .
حالا میتوانستم کمی روی پدال خود را نگه دارم ، سُکان را محکم گرفته و با پای راست بر زمین میزدم تا چرخ سرعت بگیرد ، در کنار نرده های بلوار وقتی ساختمان چند طبقه هتل استوریا را پشت سر گذاشتم از زیر پُل سفید رد شدم ، باغچه ها پُر بود از بوته های شمشاد که گُلهای مخملی و رنگارنگ کوکب آنها را زینت داده بود هوای خنک کارون همه ی وجودم را در آغوش گرفته و احساس پرواز چون شربتی خنک و گوارا دشت سینه ام را در برگرفت . یادم نمی آید که چند بار در هنگام سوار شدن به دوچرخه افتادم ! امّا هر بار به شدت زمین را بوسه زدم و قسمتی از بدنم زخم بر داشت . بیشتر به فکر دو چرخه بودم تا مبادا آسیبی به چرخم برسد .
یکبار از بس به پاهایم نگاه کردم که درست روی پنجه ی پدال قرار گرفته اند یا نه ؟! از مسیر منحرف شدم و در سرازیری خاکی شیب مانندی در حالیکه خیس عرق بودم و مضطرب و دلواپس از افتادن ، به فنس های آهنی ایستگاه برقی برخورد کرده و سر و پیشانیم شکاف برداشت و خیسی خون گرمم تا روی دکمه های پیراهنم پایین آمد . شده بودم مثل خروس سفیدی که سرش را بُریده و روی زمین رها کرده باشند و آن زبان بسته آنقدر بال بال زده تا همه ی بال و پر سپیدش غرق در خون شده باشد .
اگر چه سعی در سوار شدن بر چرخ آرزوی نهاییم بود امّا از عبور عابرین هم غافل نبودم ، هر گاه متّوجه شلوغی مکانی در مسیرم میشدم از سوار شدن بر دوچرخه خودداری میکردم ؛ امّا میدیدم که آنها با چه تعجّبی مرا ورنداز میکردند که بدنم آش و لاش شده بود، لابد فکر میکردند توی دعوا چند نفر با گرز و چماق به جانم افتاده اند و حسابی از خجالتم در آمده اند !
حالا به کانتکس رسیده بودم ، از گاومیش آباد گذشته و بعد از نخلستان های باغ نمکی کمی هم در کنار مؤسسه دشتستانی نشسته و به حوضچه های طبیعی و بزرگ پرورش ماهی های غول پیکرش نگاه کرده بودم ، هنوز از سرو صورتم کمی خون می آمد ولی خون دست و پایم بند آمده بود ، قسمتهایی از پیراهن و شلوارم پاره پاره و خون روی آنها خشک شده بود . ناخن انگشت پای راستم که از گوشت جدا شده و خاک به زخمش نشسته بود کمی اذیتم میکرد ، توی دلم میگفتم : کاش دوستم اینجا بود و رویش میشاشید تا دردش ساکت شود !!
شدت عبور مینی بوسهای خط و کامیونهای پُر از آجر در جاده را تنها گاهی متّوجه میشدم که صدای بوق های نا هنجارشان مرا متّوجه خود میکرد ، عبور گله های گاومیش از عرض جاده و واق و واق چند سگ از دور دست بشارت رسیدن به کوت عبداله را بمن میداد ، از نیزار بغل قبرستان و مقبره سید صالح که رد شدم ساعت پنج و نیم بعداز ظهر بود ، پیاده شدن کارگران کارخانه آجر جنگیه از مینی بوسی آبی رنگ مرا مّتوجه زمان کرد .
چون شاهینی تیز چنگال و مغرور بر پهنه آسمان کبود با لکه های پراکنده ی ابر ، سوار بر دوچرخه بیست و چهار چینی با پیکری خون آلوده در هوای نه گرم نه خنک عصر ، پیروز بر نیروی جاذبه زمین و موّفق در حفظ تعادل ، رکاب زنان از مقابل سرباز مسلح ایستاده در اتاقک نگهبانی پاسگاه کوت عبداله گذشتم . خیل جماعت مرد وزن که عادت به نشستن در بیرون از خانه داشتن زمزمه کنان و با تعّجبی وصف ناپذیر، بعضی نشسته و برخی ایستاده در حالیکه مرا با انگشت به هم نشان می دادند به محّله خود وارد شدم .
29 شهریور ماه 1386
پا وبلاگی:
بانوی عزیز ممنون از محبت و لطف سرشار شما . کمی سعی کردم اما ممنون میشوم اگر کمک کنید

