تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

 

آنروز صبح وقتی قفل آویز رو به در زدم یادم اومد که کلیدش رو تو خونه جا گذاشتم . حالم حسابی گرفته شد چون تنها بودم و کسی خونه نبود . فکر کردم بعد ازظهر وقتی خسته و کوفته از سر کار برمیگردم باید پشت در بمونم . چاره ایی نبود باید میرفتم سرِکار ، سرویس اداره هم داشت از ته خیابون می اومد ، به خودم گفتم : بعد از ظهر یه کاری میکنم .

سرِکار فکرم همش مشغول این بود که چه جوری باید قفل در رو باز کنم ؟ خیلی به خودم سختش کرده بودم !

 عصروقت برگشتن ازسرِکار وقتی ازسرویس اداره پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت خونه، هوا بد جوری شرجی شده بود و نفسم بالا نمی اومد . تو کوچه قدرت پسرِ مُلا همسایه روبرویی رو دیدم که اونم داشت میرفت خونه . تازه عروسی کرده بود . بعد از ازدواجش با آذر خانم ، چند وقتی میشد که رفته بود تو شرکت حفّاری و بصورت پیمانکاری کارمیکرد .

 یادم میاد همون روزای اوّلی که شنیدیم قدرت رفته تو شرکت حفاری و استخدام شده ،یه روز عصر من وداداشم تو خیابون بیست و چهار متری دیدمیش ، داداش صداش کرد و به شوخی بش گفته بود : بابا ما همه مون تو شرکت حفّاری کار میکنیم ویه پا حفّاریم ! امّا مثل شما بابت حفاریمون حقوق که نمیگیریم هیچ ، بلکه ازما حقوق هم میگیرند  !! بعد با هم قاه قاه زدیم زیر خنده و قدرت که نفهمیده بود منظور داداش چیه اخم کرد و غرو لنُد کنان رفته بود .

تو کوچه بعد ازسلام علیک با قدرت ازش پرسیدم:  ارّه آهن بُر دارین؟ گفت: احمد آقا ، ارّه ؟ اونم آهن بُر، نه والله ! امّا یه سنگ جت کوچیک داریم اگه به کارت میاد برم برات بیارمش؟راستی نگفتی میخوای چیکار کنی؟!! گفتم: واله بچه ها خونه  نیستن رفتن مسافرت ومن تنهام . صبح که خواستم برم اداره برا اطمینان قفل آویزی زدم به در هال، بعد یادم اومد که کلیدش تو دسته کلیدام نیست و تُو خونه جا مونده ، حالا باید برم داخل خونه که هم کُلی  کار دارم و هم حسابی خسته . میخوام قفل آویز رو ببُرم .

 انگار قدرت از من توضیح میخواست که من ایستاده بودم به وعظ و خطابه و از سیر تا پیاز را داشتم براش تعریف کردم ! همیشه اینجوری بوده ام و بارها به خودم نهیب زده ام که چرا در جواب یه سئوال ساده اینهمه توضیح غیر ضروری میدی ؟! مگر نشنیده ایی که بزرگان گفته اند: « زبان بند کردن بصد قید و بند – بسی به زگفتار نا سودمند ». امّا چه میشه کرد ؟! گِل وجودم رو اینجوری تو قالب زده اند . کوچول موچول که بودم مثل موم نرم ومثل یاس خوشبو خلق شدم و هر شکل و شمایلی رو که خواستن با من درست کردند. داشتم بزرگ میشدم که منوبه چهار چوبه ی قالب خشت زدن وتُُو آفتاب سوزان زمونه هی چپ و روم کردن و منم روزگار رو دوره کردم تا شکل و شمایلی سفت و شکننده بخود گرفتم و آخرسرهم که تو کوره روزگارحسابی پخته و برشته شدم . حالا هم که فکر میکنم ازسنگ سخت ترم ، هنوز خشت خامم !

قدرت هنوز منتظر بود که قضیه قفل و کلید ادامه داشته باشه به او گفتم : چکار میکنی ؟ میری سنگ جت رو برام بیاری یا نه؟ گفت : هان ؟ رفتم ، رفتم  !

تا قدرت رفت سنگ جتش رو بیاره من در حیاط رو باز کردم و اومدم داخل ، قفل سویچی در هال رو هم باز کردم و دسته کلید رو گذاشتم رو گُل میز کنارِ در هال . قدرت با سنگ جتش اومد و دو شاخه رو زد به پریز برق و ظرف چند دقیقه قفل آویز رو برُید . در هال باز شد . بعد از اینکه من ازش تشکر کردم ،او هم بند و بساطش رو جمع کرد و با عجله رفت !!

یه ساعت بعد خستگی در کرده و آماده شدم که برم بیرون ، خیلی کار داشتم . وقتی اومدم تو حیاط و خواستم در هــال رو قفل کنم دیدم دسته کلیدام نیست ! روی گل میزرو نیگاه کردم اونجا نبود ! تــو جیبای شلـوارم و رو لبه ی پنجره ها ی تو حیاط و کناره های باغچه رو گشتم امّا پیداشون نکردم . کمی فکر کردم ، یادم اومد که گذاشته بودم رو گُل میز، امّا اونجا نبودن !

 رفتم دم خونه قدرت اینا و در زدم ، قدرت لخُت اومد دم در، با اون موهای لِخت و چرب و چیلیش ، با یه شلوارک گُل گلی ِ بد شکل و شمایل . تُو دلم گفتم : نگاش کن لندهور خجالت نمیکشه ؟ دلم می خواست مثل آقای کلابی مدیر دبیرستانمون چند تا چک آبدار میزدم تو گوشش تا بفهمه یه کیلو شیر چقدر آب توشه ! حیف از آذر که همدم این سیب زمینیه !!به روی خودم نیوُردم و جریان گم شدن دسته کلیدا رو بش گفتم ، با تعّجب نگام کرد و گفت : دسته کلید شما ؟! نه پیش من نیست ! گفتم: قدرت برو تو جیباتو خوب بگرد شاید اشتباهی بُردی !گفت : آخه میدونم که پیش من نیست امّا بخاطر شما میرم میگردم .

 آخ که چقدر این کلمه ی « بخاطر شما » پدر دراره ؟ کفرم از این کلمه بالا میاد ، یاد بازار وبازاری جماعت میافتم که یارو قیمت جنسای نامرغوبشو دولا پهنا حساب میکنه ویه کلاه بزرگ میزاررو سرآدم که از گشادی تا سر زانوها پایین میاد و آخرسر هم کُلی منّت که  بخاطر شما .. .... !! تازه من میخوام به فضل الهی یه مغازه کلاه فروشی باز کنم و کلاه هایی که هرکس رسیده و گذاشته سرم رو به معرض فروش ، شاید هم به مرض مزایده بزارم ! آخه بعضی هاشون عتقیقه شدن و ارزش تاریخی پیدا کردن !

 قدرت رفت و جِلدی برگشت و گفت: دسته کلیدتون پیش من نیست . رفت داخل و در رو پشت سرش بست .

 برگشتم تو خونه ی وامونده  وبه خودم شک کردم و محض احتیاط ! هر جا که احتمال میدادم دسته کلیدا باشن رو زیر و رو کردم . روی یخچال و فریزر، تو جیب لباسها ، داخل کابینت های آشپزخونه ، روی قالیها ،کنار میز کامپیوتر و توی قفسه های کتابخونه همه جا را با دقت چندین و چند مرتبه گشتم ، امّا انگار دسته کلید مثل یه خواب از چشمم پریده بود . خیلی برام غریب بود ، آخه کجا گذاشته بودمشون ؟ یعنی چــی ؟ مُصیبت عُظمای بدتر این بود که همه ی کلیدای خونه و اداره با هم و تو دسته کلید کذایی بودن ومن مثل مرغی که تُو خاک و خُلا بال و پَر میزنه ، هـر چی بال بال میزدم بیشتر خاک تو سر خودم میریختم .

 خدایا چیکار کنم ؟ داره دیرم میشه ، باید برم بیرون . بیشتر از نیم ساعت تو خونه سگ دو زده و خیس عرق شده بودم و کلافه . ایستادم و سط اتاق و زُل زدم به ساعتِ روی دیوار که عقربه هاش مسابقه دوصد متر گذاشته بودند ، مخصوصاً عقربه ی سیاه و بد ریخت و دراز ثانیه شمارش که برام ادای بن جانسون رو در میورد ، بی شعور نه سربالایی میفهمید و نه سرازیری!لجم رو بالا اورده بود.

 به خودم گفتم: بابا آخه چرا به خودت شک میکنی بنده ی خدا؟ مطمئن باش که تو دسته کلید رو گذاشتی رو گل میز تو حیاط ،همین . والسلام . خوب لابد وقتی قدرت کارش تموم شد و سنگ جت رو گذاشت رو گل میز و سیمش رو جمع کرد،حتماً دسته کلید رو با خودش برده !

از نو رفتم در خونه قدرت و در زدم ، این دفعه شاه غلام دامادشون اومد درو باز کرد ، در کمال خشوع و خضوع جریان رو براش تعریف کردم ، واقعاً درست میگفتم اصلا نقش بازی نمیکردم ، تُو بد مخمصه ایی گرفتار شده بودم ، هزار جور فکر ناجور به مغزم خُطورمیکرد که لابد قدرت دسته کلید رو عمداً برُده که بعداً سر فرصت بیاد تُو حریم خونه ی من و درا رو باز کنه و هر کاری که دلش خواست بکنه بعد بره و آب از آب هم تکون نخوره !  اصلاً شاید اون بچّه ی اینجوری هم نبود ، امّا خوُب کار شیطون لاکردار بود که هی فکرای پلید و پلشت برام پسُت می کرد و برام ذهنیت درست میکرد . نمیدونم .

 آره داشتم میگفتم ، که برا شاه غلام جریان رو گفتم و بنده ی خدا برام ناراحت شد و گفت:حالا بفرما تو،آلان میرم میگردم و از قدرت هم میپرسم.  گفتم: خدا برات خوش بخواد ، ممنون میشم اگه منو از این گرفتاری نجات بدی . رفت و بعد از پنج دقیقه اومد .  داشتم این پا و اون پا میکردم و بی حوصله تر شده بودم ، دیرم شده بود و هرلحظه به نگرانیم افزوده میشدم . تاریکی ِ شب و تنهایی در راه بود و من که عادت به تنهایی نداشتم .

 داماد قدرت اینا که اومد گفت: طفلک رو از خواب بیدار کردم ، قسم خورد که پیش او نیست و خودم هم جیباشو گشتم ، نبود ! دسته کلیدای قدرت رو برا تائید حرفاش اورده بود . نشونم داد و گفت : فقط اینا تو جیباش بودن !!

ناراحت و نگران و نا امید برگشتم خونه ، خیلی خسته و وامونده شده بودم ، می خواستم برم بیرون خیلی کار داشتم . باید تا سه راه فردودگاه که خونه ی حاج محمود برادرم بود میرفتم و سری به مادرم که حالش خوش نبود میزدم ، تازه تو خونه هم چیزی برا خوردن نداشتم ، باید از بازارآخر اسفالت خرید میکردم و صبح زود هم باید میرفتم سر ِ کار. وای خدای من ، درای خونه رو چه جوری قفل کنم ؟ فردا  سرِ کار چیکارکنم ؟  باید به همکارا هی توضیح بدم که فلان و بهمان؟ همه ی علامت سئوال ها بهم چسبیده و شده بودن شکل یه مار افعی که داشت مخُم رومیخورد !

  خسته و وا رفته نشستم تو اتاق و سرم رو گرفتم لای دستام و محکم فشار دادم ، سرم شده بود یه گوله آتیش ، شقیقه هام گوپ وگوپ میزد و داشتن میترکیدن . تو همون حال فکرمو متمرّکز کردم و دو باره همه چیز رو از اوّل مرور کردم . یه دفعه یادم اومد که همون موقع که رسیده بودم خونه ، رفته بودم مستراح برا انجام یه کار شفاهی چون فشارم رفته بود بالا ! فکر کردم شاید همون موقع که تُو محّل استراحت نشسته بودم ، دسته کلید از توُ جیبم افتاده داخل  سوراخ دبل یو سی  و من متّوجه نشده ام . بنابراین ، برای اثبات این فرضیه به معیادگاه خلوت نشینان ِ کار دستی ساز رفتم !

 چاره ایی نبود ،  با حسرت به دستم نگاه کردم و گفتم : ببخشید !  دست عزیزم آلان باید یه کار خلاف عرُف انجام بدی ! من واقعاً ازگُل روی تو شرمنده ام تو چرا  باید چوب ندانم کاری های منو بخوری ؟ منو ببخش. بعد با اکراه تمام دستمو کردم تو سوراخ توالت . مجرای ورودی و خروجی مستراح تنگ بود ، باید قید همه چیز رو میزدم . با فشار و هُل تپونی دستمو کردم تُو گندابه ی داخل توالت ؛ انگشتام تو آب ولرم اونجا اینطرف و اونطرف رو گشت امّا دستم به ته سوراخ نرسید ، فقط صدای شلوپ و شلوپ آب رو میشنیدم . مجبور شدم صورتم رو به سرامیک های کف توالت بچسبونم تا دستم  به عمق سوراخ مستراح برسه . چشام رو سفت بستم و دندونامو رو هم گذاشتم و فشار دادم ، دستم قلوپی لیز خورد و رفت تا ته سوراخ دستشویی و درد گرفت . برا پیدا کردن دسته کلید همه چیز رو بهم زدم امّا انگشتای دستم به هیچ چیز سفتی نمی خورد ، بوی متعفنی بلند شد و حالم رو بهم زد . بدم اومد و چندشم شد و به خودم کلی بد و بیراه گفتم .

 نه ... کلیدا اون تُو هم نبود ، اومدم دستم رو بیارم بیرون ، دیدم دستم تو سوراخ توالت  گیر کرده و در نمیاد ، چند بار امتحان کردم فایده نداشت مچم گیر کرده بود . ترس و نگرانی غریب و مُبهمی سراپای وجودم رو فرا گرفت . دیدم اگه همینجوری اینجا بمونم هیچکس بفریادم نمیرسه و من نمیتونم اینجا و به این شکل قمبلی دوام بیارم . دست پاچه شدم و گفتم خدایا کمکم کن . دستمو چند بار به راست و چپ چرخوندم و یکباره با شدت و حدّت بیرون کشیدم . پوست روی دستم به بدنه زبر و کِبره بسته ی دیواره سوراخ مستراح کشیده شد و پوستش غلفتی کنده شد و همراه با سوزش شدیدی ، خون از دستم جاری شد . صورتم ترُش ترُش شد و ازخودم متنفرشدم

رفتم حمام ودوش گرفتم و چند بار با صابون دستهامو تا کتف شُستم . کف و خون قاطی میشد وبا سرعت به کف شوی حمام میرفت . هنوزاز تمیزی دستم راضی نبودم . چند بار دیگه هم شستم وبعد از اینکه دستامو خشک کردم دیدم  بوی زننده ایی دارن . انگار بوی بد نشسته بود تو مخم ! رفتم سراغ ادوکلن وچند پاف از اون به دستام زدم . سوختم ، آتیش گرفتم و آخ آخ و وای وایم به هوا بلند شد .

 با همون حال زار رفتم در خونه قدرت و با عصبانیت در زدم ، قدرت اومد دم در، به او گفتم:  ببین ، من شک ندارم که تو دسته کلیدای منو بُردی ! برو بیارشون . بعد دست خون آلودم رو  نشونش دادم وبش گفتم : بچّه یوری ببین چه بلایی سرم اوردی؟ گفت: بابا والّه ، بلّا ، پیش من نیست . آخه من دسته کلید تو رو میخوام چیکار؟ به چه درد من میخوره؟ بد کردم کمکت کردم تا درو با زکنی؟

برگشتم خونه و گروپی افتادم زمین . ولو شدم تو کف اتاق . احساس کردم همه ی غمهای عالم رو ریختن تو دلم . یاد همه ی روزهای سیاه و روزگارتلخم افتادم و بعد با صدای بلند فریاد کشیدم :خدایا چرا؟ الهّی مگه من خر و گاو کی رو دزدیده ام ؟ پروردگارا من به زانو در اومدم ، شکست خوردم ، نمیتونم!  ای خدا چرا باید برا من هی بد بیاد ؟ بارالها من هزینه کدوم گناه نکرده رو دارم پرداخت میکنم؟ ! آخه به چه قیمتی؟!الهی رحمت کجا رفته؟!!   همینطور هی فریاد زدم و ناله کردم و گفتم تا دلم یهو به سختی شکست و بُغضم ترکید و اشکهایم مثل سیل سرازیر شد و هِق هِق شروع کردم بلند بلند گریه کردن .

 چند بار پشت سرهم در کمال عجزگفتم:« خدایا به قدرت بگو: دسته کلیدامو همین الان بیاره»  بش بگو: دسته کلیدامو همین الان بیاره بش بگو و و......... یادم نمیاد تو عمرم چیزی رو از خدا به این شکل هم با دل شکسته و هم واقعا از صمیم قلب و با اصرار زیاد خواسته باشم.

 چند لحظه گذشته بود . سرم رو گذاشته بودم به دیوارو از گریه زیاد داشتم سکسکه میزدم . صدای درزدن اومد ، با بی میلی و اکراه ، به سختی از جایم بلند شدم . آبی به صورتم زدم و رفتم در رو باز کردم . قدرت روبروم ایستاده بود با قیافه ایی کاملا ً آشفته ، درب و داغون و پوکیده ! دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت : ببخشید ، دسته کلیداتون پیش من بود ، بخدا من... دیگه صداشو نمی شنیدم که چی میگفت. کلیدا رو ازدستش  گرفتم ، اومدم داخل ، حتّی یک کلمه هم نگفتم . در رو پشت سرم بستم . صدایی اومد .

 

 هــــــر کجا آب روان سبزه بود                 هــــر کجا اشک روان رحمت شود

 ذوق خنده دیده ای ای خیره خند            ذوق گریه بین که هست آن کان قند

خنده هــا در گریه پنهان و کتیم            گنج در ویرانه هــــــــا جو ای کلیم

 

                                                                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:50  توسط احمد  | 

شرمنده گل رویتان . خدا خودش شاهد است که دلم پیش شما بود . خوب ماه مبارک رمضان بود و بنده سراپا تقیصر غرق در گناه یارای حرکت و تکاپوی روزمره را نداشتم و با وجودیکه هر روز ماه را میدیدم اما دل و دماغ درست و حسابی نداشتم . هر چند از دیدن همکاران روزه دار با قیافه های کسل و خواب آلود ملول بودم و از انداختن آب دهانشان در معابر عمومی حال بدی پیدا میکردم اما امیدوارم به دریای بیکران رحمت الهی بودم و هستم . همین روزها با محبت و دل گرمی شما با چند دلنوشته تازه عرض ادب خواهم کرد . امیدوارم از محبت های خودتان کام وجودم را لبریز فرمایید . دست همه ی شما عزیزان را دور دورانه میبوسم و برایتان شادی که از بهترین ارمغان های خداوند است را آرزومندم . ارادتمند همه شما . احمد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 21:49  توسط احمد  | 

                                                  

بچه که بودم بعد از ظهرهای گرم تابستون با وحید دوستم از لابلای نرده ها رد میشدیم ومیرفتیم داخل حیاط دادگستری و داخل بشکه های جا قیری تو کاغذ باطله ها  دنبال پته میگشتیم . پِته ، ته قبض هایی بودند با برگه های رنگارنگ ، ما نمیدونستیم مصرف اونا چیه ؟ فقط چون رنگی بودند دوستشون داشتیم وجمع کرده و باشون بازی میکردیم . یه روزی  نمیدونم کدوم تخم سگی  دیده بود که ما بعد از تعطیلی دادگستری از لای نرده ها میرم داخل ، میره به بابام میگه  ، او هم عصبانی میشه و با ننه م دعوا میکنه که چرا حواسش رو به بچه ها نمیده .

من بچه فضوله ی خونه بودم و ننه م از دستم عاص شده بود ، دائما ً منو سر فضولی هام کتک میزد ، اونم چه کتکی ؟! کرکابشو از پاش در می اورد و بطرف من پرت میکرد ، از بخت بد من و تیر میزونی ننه م ، کرکاب قشنگ به سرم میخورد و خون مثل فواره میزد بیرون . بعد ننه م دلش برام میسوخت ، بغلم میکرد و گریه و زاری که: خدایا من از دس احمد چیکار کنم ؟ میرفت شیشه دوا سرخ رومیاورد و به زخم سرم میزد ، دوا از سرم شُره میکرد تو صورتم ، پاکش میکرد ،اما جاش میموند . بعد با یه تیکه پارچه که از لباسهای کهنمون پاره میکرد سرمو می بست . من دردی حس نمیکردم ، اگه گریه میکردم واسه گریه های ننه م بود ، دوست داشتم با اشکهاش اشک بریزم . تازه وقتی منو بغل میکرد و سرم لای سینه های نرمش قرار میگرفت و  ماچم میکرد کلی کیف میکردم .

یه روز طبق معمول که از لای نرده های دادگستری پریدیم بیرون ؛ یه دفعه یه دست زُمخت و زبر مچ دستم رو محکم گرفت ، بند دلم پاره شد . بابام بود ، از ترس تو خودم شاشیدم و به پته هایی که روی پیاده رو ولو شده بودند با حسرتی بی نظیر نگاه میکردم . پیاده رو مثل کف جنگلهای شمال پائیزی شد . بابام تو راه هیچی نمیگفت و فقط منو دنبال خودش میکشید تا رسیدیم به خونه ، اتاق اجاره ایی ما طبقه بالای صاحب خانه مان ، حاج حسن چوبدار بود . باید از پله ها بالا میرفتیم ، همینکه بابام دررو باز کرد و پاشو گذاشت رو پله اوّل ، حس کردم انگشتای دستش کمی شل شدن و مچ دست کوچکم که خون توش جمع شده بود کمی ول شد ، معطل نکردم ، دستم رو فوری کشیدم و الفرار . چند قدم دنبالم دوید و فریاد زد :یتیم شده مگر برنگردی خونه میدونم چیکارت کنم !!! خدا بیامرز وقتی هم که از دست ما عصبانی میشد به خودش بد میگفت ! مثل تیری که از چله رها شده باشد فرز و چابک و غزال وار میدویدم ، مخصوصاً که پا پتی بودم . سر کوچه که رسیدم با همون شتاب و با سرعت پیچیدم . یه دفعه محکم با وحید دوستم تصادف کردم که او هم مثل من داشت فرار میکرد . سرامون آنقدر محکم به هم خورد که هر دو چشمامون سیاهی رفت و نقش زمین شدیم و کلی ستاره ی رنگارنگ بالای سرمان به پرواز در اومد .

 

 

کرکاب : دمپایی مخصوص زنان جنوب که دو بند چرمی به صورت ضربدر در بالا داشت و کف آن از جنس تخته و یا چوب محکم و ضخیم بود .

پانوشت:

داداش عزیزتر از جانم . ببخشید چرا اینهمه کلی گویی میکنی ؟ خوب زیر دیپلم و پوست کنده بگو تا نظرت را بدانم و اشکال کار را برطرف کنم . من تشنه ی نظرات همه ی عزیزان و مهربانانی هستم که نگاه پر مهرشان را به این نوشته ها می اندازن و وقت میگذراند و چراغ امیدم را روشن و روشنتر میکنند تا شاید بتوانم حرفهای دلم را بهتر بازگو کنم . باور کنید دارم جان دو باره میگیرم وبقول مخمل جانم : شکوفه ها می آیند . عزیزمید و دور دورانه دست پر مهر و عاطفه شما را میبوسم . مخلص و چاکرم بخدا .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:31  توسط احمد  | 

تاریخ احمدی معروف به تاریخ فلاکت ، تألیف ابُواحمد علی بن صفرلیق درازِناکجا آبادی میباشندی . ابُواحمد خیلی خودش را تحویل میگیردندی که خود را عددی در قرن حاضر و غایب به حساب می شمارندی . همو دربلاد طویله ( اشتباه نشود یعنی شهر دراز، از نظر وسعت جغرافیایی ، همانند قم که بلاد طویله میباشد ! ) و صغیره ی عبادان و دزپیل و ناصری تحصیل نیم بند علم کردندی و در اهواز به خدمت اهوازیان پیوسته پیوستندی . در آغازالی یوم الهذا در دیوان رسالت خویش سمت دبیری داشته وسالها در محضراستاد بلا منازع علوم غریبه یعنی ابوتنبان حیران یکوری اِطال الله بقاعُه ( رئیس دیوان) کسب فیوزات کردندی . اثر معروف او تاریخ فلاکت میباشندی که از نظر شیوه ی نگارش از اساتید به حساب  نیامده ی نثرمن درآوردی پارسی میباشدندی . اکنون که این اسطار نبشته میشوندی درروزگار نامیمون شمپانزه ایی ، یعنی سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هجری خورشیدی است که از بد شناسی روزگارمفنگی هنوز زنده و عمود دار فانی را سفت چسبیده که مبادا لیز خورده و بیفتندی و چون للة ایی مهربان تر از دایه که دُردانه ایی در بر گرفته ، او نیز چُنو میباشندی . نمونه ذیل قسمت باز سازی شده از کتاب تاریخ فلاکت همو می باشندی ، تا خواندگان بخوانندی و در او نظرا فکنندی و اگرکرامتی در آنان باشندی که باشندی  کامنتی گزارندی . به منه و کرمه .

« ذکر بدبخت شدن امیر احمدک اسیر»

فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حال بربدبخت شدن این مرد و پس به شرح قصه خواهم شد . امروز که من این قصه آغاز میکنم در ذی الحجه سنه میه و ثلاث و سته و تسعه مائه در فرخ روزگاران سلطان معظم ابو تنبان الجوعانین اطال الله بقاعه است و از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه ایی افتاده و خواجه موسیا * رحمت الله رفیق شفیق ما چند سال است تا گذشته ، به پاسخ آنکه از وی رفت گرفتاری و ما را با آن کار نیست هر چند مرا از او دلگیری آمدندی به هیچ حال چه عمر من به اندی و چندی آمده و براثر وی می بباید رفت .

من سخنی نرانم که آن به تعّصبی و تزّیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این احمدک را ، بلکه آن گویم تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند .

(( جهت خواندن بقیه ماجرا لطفاً ورق بزنید ))ُ

پا نوشت:

امیر احمدک اسیر- گویا برادر ناتنی امیر حسنک وزیر میباشد بر اثر بلایی که بر سر او همی رفت .

* داستان آن قرض و قوله که از ابوتنبان در وادی پاساژ چیتا کردندی و ایضاً بردن آن ساز چوبی بزرگ که در ازمنه ی قدیم و به السنه جدید به آن گیتار گفتندی .

 

 

و امّا ......

« روایت تاریخ» در مورد حسنک وزیر. ابوعلی حسن بن محمد میکال (میکالی) معروف به حسنک از خاندان میکائیلیان یا آل میکال بود . این خاندان از معروفترین خاندانهای ایران در قرن چهارم و پنجم بشمار می رفته اند و از مردم نیشابور بوده اند و در آنجا املاک و موقوفات بسیار داشته اند . ابو علی معروف به حسنک ، وزیر مشهور غزنوی گذشته از وزارت ، ادیب و شاعر زبردستی بود و در زمان شاهی مسعود به جرم قرمطی بودن به دار آویخته شد . داستان این واقعه را ابوالفضل بیهقی در تاریخ بیهقی به صورت  مشروح بیان کرده است .

   

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:25  توسط احمد  | 

 

هر وقت مرحوم مشهدی علی را پای رادیوی قدیمی و لامپی بزرگش که در گوشه ی جعبه چوبیش لامپ سبز فسفری خوش رنگی داشت را میدیدم و حرص و ولع بیش از حدش که هر روز خدا بعد از ظهرها با جدیت و اهتمام تمام دنبال ایستگاه های بخش فارسی رادیو بی بی سی و شوروی و اسرائیل موج رادیو را با انگشتان پینه بسته اش می چرخاند و حرکت عقربه قرمز رنگ رادیو پشت شیشه ی مدرجش که روشنایی لامپی زرد رنگ به اعداد و ارقامش جلوه ای خاص می بخشید را به نظاره می ایستادم ، شوقی نا گفتنی مرا به داشتن آن رادیو وا میداشت .

زایر علی وقتی از سر زمین کشاورزیش بر می گشت بعد از اینکه سر و رویش را می شست و صفایی میداد ننشسته ، شوکت عیال صبورش سینی ورشوی که تویش استکان نعلبکی وقندان و قوری چای تازه دم بود را جلویش می گذاشت . رادیو را روشن میکرد و هنوز اولین چای راهورتی سر نکشیده بود که رادیو گرم و روشن میشد .

پیگیری خبرهایی شبانه در هر بعدازظهر از اهم واجباتش شده بود. سالهامی شد که هم اخبار را گوش میداد و هم آنها را تجزیه و تحلیل میکرد! جوری حرف میزد که انگار به همه ی مسائل و مشکلات سیاسی و اجتماعی جهان امروز آشنایی کامل دارد و بحران های جوامع بشری و ریشه های پیدایش آنها  و راه کار های عملی رشد و توسعه اقتصاد و علل عقب ماندگی کشورهای جهان سومی رامی داند چون همه ی آنها باانگشتانش یکی یکی  بر میشمرد !

گاهی روی یک خبر زوم میکرد و بعد با صدای بلند که بیشتر شبیه خس خس سینه بود می خندید ؛ بنظرش خیلی خنده دار و مضحک است که یک خبر خاص از بخش فارسی چند کشور بزرگ مثل بریتانیا و روسیه و غیره و ذالک به صورتهای عجیب غریب و ضد و نقیض پخش شود . او رادیو لکنته و قدیمش را خیلی دوست داشت ، برایش میز کوچکی خریده بودتاوقتی چهار زانو در کنارش می نشست راحت تر ایستگاه ها را پیدا کند . حتما میبایست صدای رادیوش بلند و نشسته در حال نوشیدن چای در گوشه ی اتاق جای همیشگیش بنشیند و به رادیو گوش دهد تا وجدانش راحت باشد . رادیوهای کوچک و بزرگ دیجیتالی حتی رادیوی دوازده موج ژاپنی را قبول نداشت و میگفت : رادیو فقط آلمانی ، قوی و خوش استیل ! اینا چین ؟! هیج جا رو نمیگیرن ( بدرد نمی خورن ) !!

بعضی وقتا که سرحال بود از جوانی و خاطراتش یاد میکرد ، از حزب توده و نهضت مصدق و شرکت نفت و غارت و چپاول ثروتهای ملت نجیب ایران به دست امپریالیسم و شعار های مرده باد و زنده باد . بنظرم می آمد همه ی این حرفها ی قلمبه سلمبه را از رادیو یاد گرفته بود، بعد انگار یاد یه چیزایی می افتاد ، حرفش را نیمه تمام رها میکرد و با حسرت سرش را تکان میداد و روی زانویش میزد و میگفت : ای روزگار ..... هی .....

علی با زحمت زیاد و همت والای خودش محصولی را که میکاشت بر داشت میکرد و در واقع پروسه ( کاشت- داشت- برداشت ) را به تنهایی طی طریق میکرد . بارها همراه او به سرِ زراعتش رفته و شاهد تلاش بی شائبه اش شده بودم ، علیرغم جثه ی کوچک و استخوانیش از عضلات ورزیده ایی بهره مند بود و با چالاکی تمام و بازدن بیل به کف نهر ها آب را به همه ی قسمت های زمین راهنمایی میکرد و از دو ساعت زمان آب دهی که سهمیه اودر هفته بود کمال بهره را میبرد . همه ی درختان و گلها و سبزه ها را عاشقانه دوست می داشت و آنها را بمن نشان می داد و میگفت : احمد ببین این سبزه ها چقدر با ذوق و شوق سبز میشن و قد میکشند ! دانه و بذر گیاهان در زیر زمین ِ تاریک بدون داشتن چشم و عینک نور و روشنایی را میبینن و با اشتیاق و امید سر از خاک بیرون می آورند و سبز میشن !

 یکروز ترکه ها و شاخه های خشک را جمع وآتشی مهیاو توی کتری سیاهش چای درست کرد بعد باهم درسایه ی  زیر کپر وسط زمین کشاورزیش نشسته و چای میخوردیم واودرد دل میکرد که : بعضی وقتا مجبورم قبل از برداشت محصول تراکتور بزارم و حاصل و زمین راباهم چپ کنم و هر چه زحمت کشیده ام  بشود کود زمین !پرداخت هزینه های کرایه زمین و آب بها و دادن اقساط وام کشاورزی و خرید بذر و کود و پلاستیک و سم و گرفتن کارگر و هزینه های ایاب و ذهاب و مخصوصا کرایه تراکتور کمر شکنه و قیمت صیفی جات در میدان تره بارآنقدر پایین که برداشت به صرفه نیست و باید هویج یا کلم و سیر یا پیاز ، گوجه یا خیار که آماده جمع آوری شده راباید بعنوان کود دو باره به زمین برگردانم و همه ی زحماتم باد هوا میشه . گاهی هم که حساب کتابهایم درست در نمی آید مجبورم محصول رابه صورت سلف به (سلف خر)بفروشم و سودش تو جیب تجار میدان بار بره .به چشمانش خیره میشدم و برق اشکش غمگینم میکرد .

مشهدی علی وقتی جان به جان آفرین تسلیم کرد از مایملکش فقط یک هشتم به زنش شوکت که همه ی عمر پا به پایش آمده بود ارث رسید . یک هشتم از هوا ! حتی از درخت انار داخل حیاط خانه شان که چقدر برایش زحمت کشیده بود تا بار داده بود هم ارثی نبرد! بچه های مشهدی علی بعد از اینکه تقسیم اراضی ! کردند ، رفتند و همه چیز تمام شد .

تا مدتها رادیوی قدیمی توی تاقچه بود و کسی به اون محل سگ هم نمی گذاشت ، انگار نه انگار که این رادیوی مفلوک سالهای سال رفیق راه و حریف گرمابه مشهدی علی بوده ! خیلی دلم می خواست جرأت میکردم و از شوکت خانم رادیو را که حالا بلااستفاده و پر از خاک گوشه ایی افتاده بود را طلب میکردم ، اما هر بار به خودم میگفتم : بابا خجالت بکش این یادگار شوهر مرحومشه ، ظلمه که تو هم اونو ازش بگیری .

نمیدانم چند هفته بعد از تمام شدن مراسم چله ی اون خدا بیامرز بود که رفتم اونجا ، شرطی شده بودم و تا میرسدم بلافاصله و نا خود آگاه به رادیو نگاه میکردم . آنروز جای رادیو را خالی دیدم با تعجب از شوکت خانم سراغ رادیو را گرفتم گفت : انداختمش تو گاری نون خشکی ! ( بدرد نمی خورد ) . جمله اش با پژواکی دامنه دار تنم را لرزاند و پرده گوشم را آزار داد . با بهتی سنگین  یکباره خود را در خلاء یی شناور احساس کردم که چهار زانو روی آب لاجوردی و خنک رودخانه دز سوار ودر حالیکه رادیوی مشهدی علی را در بغل گرفته بودم دنبال موجی میگشتم ! عقربه خونی رنگ رادیو فرکانس یکصد و بیست و چهار هزار !! کیلو هرتز را گرفت ، چراغ سبزروشن واز حرکت باز ایستاد . ناگهان موجی سهمگین و کف آلود غرش کنان مرا به قعر گرداب زمان فرو برد .

 

                                                                              

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:33  توسط احمد  | 

 

نمیدانم چرا ما ملت اصرار داریم دیگران را کوچیک و خودمون رو هی بزرگ جلوه بدیم ؟

 چند روز پیش رفته بودم بازارچه تا از سیامک ماست بخرم ، میگفت : برا ماه رمضون مرغ تعاونی اوردم بیا ببر، بعد گِله نکنی، به حاج خانم هم بگو. شیر هم اگه خواستی صبح اول وقت بیا . گفتم: باشه اگه لازم داشتیم میام میبرم . توی دلم گفتم: مُرده شور مرغای یخ زده و شیرهای بسته بندی شده پُر آب را ببره که مزه همه چیز میدن غیر شیر، بیچاره ملت که وقت گرانبها و عمر عزیزشون رو بخاطر جندک غاز* باید تو این صف های طولانی و جور وا جور تلف کنن . میوه هایی که میخریم اونم با قیمت گزاف و هُل تپونی یا کالند یا گندیده ، از همه بدتر مثلاً خرما که مال شهر خودمونه و استان خودمونه ، خودشون دارن کیلویی 320 تومن از نخل دار میخرند و جماعت که ما باشیم همون رو تو بازار 1200 تومن باید بخریم ، یعنی ماه مبارکه و خوردن چند کله خرما سر سفره افطار ثواب داره ، خوب شما حساب کنین از این ظلم بدتر میشه ؟ بقول مادرم « غارت بی شمشیر» . آره داشتم میگفتم ، سیامک مثل ماشینی که تو سرازیری با دنده خلاص افتاده باشه داشت میگفت که: من اهل محل رو خوب میشناسم بعضی رو به اسم بعضی رو از شکل و شمایل و اگه کسی دو بار برا گرفتن شیر بیاد بش نمیدم . با شوخی بش گفتم: حضور ذهنت تو اون شلوغی مال اینه که مجردی ! پوز خندی زد و گفت: احمد آقا پس تو خبر نداری که متاهل شدم؟ گفتم: جدی ؟ خوب مبارکه ، پس توهم رفتی قاطی مرغا ؟! گفت:آره ، خانمم استاد دانشگاهه !!! به خودم نگاه کردم گفتم شاید شاخی ، دُمی چیزی دارم و خودم خبر ندارم . با تاکید ازش پرسیدم : استا دانشگاه ؟!! گفت : آره ، فعلاً اصفهانه ، دارم تلاش میکنم انتقالیش رو بگیرم . گفتم : بابا مگه هالو گیر اوردی عزیز جون ؟

 ماست نخریدم و رفتم .

امروز رفته بودم بانک تو صف پرداخت قبض های کوفتی آب و برق و گاز و تلفن و هزار جور قسط وا مونده ، بی حوصله و دمغ . سیامک تو بانک بود ، دخلش رو اورده بود واریز کنه . شنیدم از رئیس بانک می پرسید : تو دانشگاه آزاد آشنا ندارید ؟ می خوام خانمم رو از اصفهان به اهواز انتقال بدم .او ازش پرسید: رشته تحصیلیش چیه ؟ چند ترم خونده ؟ گفت : نه نه ، کارمند دانشگاهه میخوام بیارمش اهواز و ........

من نمیدونم ما ملت چه اصراری به این همه دروغ گویی بی حاصل داریم ؟ کی میخوایم از خواب خرگوشی بیداربشیم ؟ بابا یخ های همه ی کائنات آب شد ! آخه لنگه گیوه رو به سر نیزه چکار ؟

مور را بر کوه اگر راهی بود --------- کوه در چشمش پر کاهی بود

پا نوشت :

جندک – (ج ِ.دَ ) مسکوک مسی کوچک که سابقاً « تا دوره قاجاریه» رایج بوده و کمتر از نیم پول ( نصف یک شاهی ) ارزش داشته .

غاز- ا . کوچکترین واحد پول در قدیم که تا اوائل دوره ی قاجاریه متداول بوده ، یک قران به بیست شاهی و یک شاهی به دو پول و یک پول به دو جندک و یک جندک به دو غاز تقسیم میشد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:37  توسط احمد  | 

 

بارک الله و دو صد به به از این روز مصفّا که شدم خرّم و دانّا ازآن پیک فریبا و از اینا که شده مِثل مربا و پدیدار بگردید به یک دم دو مجلد جمله ی زیبا و رسیده است از آن دوست سلامی و پیامی و کلامی که زالفاظ خوشش قلقلکی روی دلم روی دلم هلهله ایی در شب تنهای غمم شهپرکی روی لبم چهچه ایی روی کِتم بمبلکی قعر تنم قمپوزکی توی خطم حاصل و فریاد که ای دوست منم احمد تنها که همه عمر زدم تکیه به منها به آن هفت مهنّا که وارنه شدی هشت مسمّا یکی روز به بالا ز کرامات کریمم و همه روز به پایین ز صافات حریفم و منم مثل خر لنگِ به گِل مانده در این دیر مکافات مکینم و تو اون لولی سرمست رها گشته از این شهررجیمم چه توان گفت به این اوسا کریمم ؟

ولی امروز از این بنده ی آزرده و این منتر یک دانه رسیده است به دستت یکی پست به خامه به مَثَل آجر پاره که شوی لانه به خانه به ابزار سه پایه به همراه ولی خان دو خایه و همه فکر تو این است ازین نامه ی بی پوست که اول بودش دوست و آخر بودش دوست و پُر از مطلب عالی است و ندانی که به ENDش که رسیدی به بالی سرت هست یکی دانه کلاهی به بزرگی قپانی و زنم بنده به آن چهره ی کش آمده ات کِرکِر خنده که تو ای دوست چه ماهی ؟

بده ای دوست جوابی به سوالی به روالی که بود بین من و تو به یقین باغ صفایی ز سفرهای درازی که بشد طی وهمه روز زدی بال چو بلبل و نشستی به قناری به آن بحر کذایی و زدی بوسه به کوسه به ماهی توی تابه به سایه که به بامه به ماله توی خامه و گرفتی تو ز دنباله ی هالی یکی قالی عالی که شده قیمت آن غالی غالی و سوالم که فرار کرد و برفت در توی باغی به چناری و بگفت : یار کجایی ؟

شهباز خیالم که پریده است به دامان وصالت شده است مات و مبهوت از دنده و کاپوت از پشه و ماموت از کار زن لوت از داور بی شوت آیا شده ام اوت ؟ هیهات که لنگ افکندم  سنگ سیاهی چون تاریکی چاهی که سوغات بود از ته قزوین کذایی چون بیند او احمد پُررو.

گر یار صدیقی بده ای دوست جوابی مده توضیح خیالی که نبوده است ز ایام کهن تا به در روز جدایی به تاریخ کذایی مابین من و تو بنظر راز نهانی ! این پرسش آغشته به اکسیر تعّجب و افکار پریشم صف گشته و گردیده تجّمع وز زیر و بم سطر مسّطر وین طرح مبّرز کاغذ قلمم گشته مجّهز و انگار نه انگار که شدی لاندوبوزانکا !

اینک که رسیدم به مقصود قصیدم وین قلب سلیمم از سعدی شیراز حریفّم بستانم زین وام سجینم و بسازم یکی مصرع عالی ز افعال فعیلم ، نشوی یار ملولم که منم ماعر این شهر کثیفم و این قصه تمام است و این معر سرودم .

احمد همان به که زافسار خویش پوزه به هم آورد

ورنـه بدین جور کــه گفت کس نتواند به قلم آورد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:36  توسط احمد  | 

                                                     

احمد مقوایی زیر پایش گذاشته بود و در کنار شط کارون با چهره ایی شکسته و تلخ روی نیمکت سیمانی و رنگ و رو رفته ی پارک ریور ساید که هنوز از آفتاب ظهر گرم مانده بود ، زیر درخت کهور نشسته و نگاه سنگین و ماتش را به ردیف نرده های فلزی کنار آب دوخته بود . یادش آمد بهترین خاطرات زندگیش در کنار همین نرده ها رقم خورده اند .گوشه گوشه ی پارک برایش خاطره انگیزو دوست داشتنی بود ، حسی عزیز و دلنشین پیدا کرد مثل جریان نرم و لطیف گذر آب شط با بوی مرطوب و خوش آبِ گِل آلود و ترنم زمزمه وار موج آب در کنار ساقه های بلند نی و رقص مستانه قاصدک ها ی نقره ایی در نسیم خنک بعد ازظهرهای پائیز که تا مغز استخوانش نفوذ میکرد . این لحظه های بزرگ  جسم و روح خسته اش را با نوازشی لذت بخش به خلسه ایی رویایی برد .

بی محابا ریه هایش را با شدت تمام از هوای دم کرده ی آخر شهریور پی در پی پُر میکرد ، چشم هایش را بسته بود تا به عمق عمیق روزگاران نقبی به رنگ مهتاب زند و یادی از زیر خاک مزارع نیشکریش بگذرد و به خارهای خاکستری تنهائیش بوسه های نفرین شده زند .

چهره عبوس روزگار با چشمانی از حدقه بیرون زده چنان به او خیره شده بود که دست و پایش را گم کرده و سنگلاخ های  راه زندگیش پاهای نیمه جانش را چنان مجروح کرده بود که خطی سرخ از خونابه های درد های بی انتهایش بر خاک گرم راهش بجا میماند .

قلب آزرده اش در طپش های سنگین ، با نفس های تفتیده در آمیخت . نا گهان  صدای سقوط آب از فواره های پارک به سکوتی وهم انگیز فرو رفت ! سعی کرد چشمان خسته اش را باز کند و یکبار دیگر حرکت روح بخش آب کارون را به مهمانی چشمانش بیاورد امّا گیجی سرش و کیپ شدن گوش هایش او را وادار به دراز کشیدن روی نیمکت پارک کرد .

عرق سردی  سراسر وجودش را فرا گرفت ، سستی و کِرختی مرموزی مثل ایستادن سایه ایی مُبهم بر سر دیوار خانه ی قدیمی شان زیر درخت سه پستون در شبهای بی ماه و ستاره ، پیکر نیمه جانش را در نوردید .

روح خسته و نگرانش آرام آرام از او جدا شد و با شتابی بی نظیر در جهت حرکت آبِ کارون روی سطح آب شط می دوید و رد پایش روی موجهای گِل آلوده ماند و بسرعت نا پدید شد.

 نوری کبود و سرخ سراسیمه گذشت و در چشم بهم زدنی باد کوران کنان شاخ و برگ های خشک را در فضا پراکنده کرد و جسم سرد و بی جان احمد در روی نیمکت سیمانی و گرم پارک در زیر تلی از گلهای قاصدک دفن گردید !

پا نوشت

هدیه به تو و همه ی قلبهای پاک و سپیدی که به من امید میدهید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:5  توسط احمد  |