تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

 

زنگ تفریح بود و توی مدرسه غوغایی بپا شده بود . بچه ها کپه کپه ، اینجا و آنجا جمع شده بودند و در مورد تخته پاکن نمدی که آقای شایگان گفته بود درست کنن ، حرف میزدن .

داستان از این قرار بود که زنگ ریاضیات ، آقای شایگان سر کلاس سوم (ج) به مبصر میگوید:چرا تخته سیاه رو پاک نکردی ؟بلند شو بیا تخته رو پاک کن میخوام درس بدم . مبصر کلاس مظلومانه میگوید : آقا تخته پاکن نیستش ! نمیدونم کی اونو از کلاس برده و کجاست ؟!

آقای شایگان بداخلاق ترین و خشن ترین و بی منطق ترین معلم مدرسه  با آن صورت مربع شکل و قد کوتاه و صدای نخراشیده اش بدبختانه درس سخت ریاضی هم میداد و بچه ها حتی اگر درس رو هم بلد بودن با دیدنش ، از ترس و واهمه ، ریپ میزدن و سوتی ببار میوردن .

اون روز کله کرد و با عصبانیت تمام فریاد زد : بی عرضه ها ، فردا بدون استثناء همتون یکی یه دونه تخته پاکن نمدی باید بیارن .

مگه کسی جرئت داشت نطق بکشه که تکیه کلامش تتق بود که "یعنی همه ی شما خر هستید و در خرگاه جمع شده اید !! در حالیکه تتق بمعنی آسمان و خیمه ی بزرگ است و او این را نمی دانست !

عجب گرفتاری درست شده بود ! حالا این همه دانش آموز از کجا این همه نمد باید تهیه میکردن ؟ اونم تا فردا ! مگه میشد بهانه آورد و یا غیبت کرد و یا هر طرفند دیگری بکار بست ؟ نه امکان نداشت ! باید فکری کرد ، کاری کرد کارستان !!!

معلوم نشد کدوم شیر پاک خورده ایی این فکر را کرده و مشکل تهیه نمد رو حل کرده بود ! مواد لازمش یه دوچرخه بود و کمی تا قسمتی جرئت و جربزه ! طرز تهیه اش هم این بود که از پشت سر به روستای هایی که برای خرید و کاری به شهر آمده بودن و کلاه نمدی به سر داشتن نزدیک بشوی و کلاه از سر آنها برداری و به سر خودت بگذاری !!!و با سرعت فرار کنی ، بقیه اش هم که دیگه معلوم بود .

فردای آن روز همه با تخته پاکن نمدی به مدرسه آمده بودن !

فیضی همکلاسی احمد همه ی بچه ها رو دور خودش جمع کرده بود و داشت ماجرای برداشتن کلاه نمدی روستایی بخت برگشته ایی را با آب و تاب تعریف میکرد که : بچه ها وقتی کلاه رو از کله ی یارو برداشتم ، با سرعت تموم شروع کردم به پایدون زدن و در رفتن ، هر چند متری که ازش دور میشدم برمیگشتم و به پشت سرم نیگاه میکردم . دیدم یارو مثل فشنگ داره دنبالم میدوه و هی میگه : تنه خدا یکی بدام برسه و ای بچ یل که سوار چرخه س بگره ، دزد ، دزد .... ! این جمله رو با دهن کج گفت و بچه ها زدن زیر خنده ! بعد ادامه داد : بچه ها ناکس مثل باد میدوید و منم از این کوچه به اون کوچه و خیابون به خیابون در رفتم تا با زحمت خیلی زیاد ، در حالیکه لبام از ترس خشک شده و بدنم کاملاً میلرزید ، از دستش خلاص شدم ! وقتی رسیدم خونه و قیچی اوردم که کلاه نمدی رو پاره کنم تا به اندازه ی تخته پاکن از اون نمد در بیارم ، دیدم یه پلاستیک توی اون دوخته شده !! مثل یه جیب شلوار ! وقتی دست کردم تو پلاستیک دیدم پره پوله !!!!!!

کر کر خنده ی بچه ها حیاط مدرسه رو پر کرد .

 

دو قطره اشک داغ از چشم احمد چکید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:28  توسط احمد  | 

                                 

 

از پشت شیشه های عینک ذره بینی و ته استکانیش به احمد نگاه میکند و میگوید : مادر جون میخوام دکمه های کنده شده ی پیراهنت رو بدوزم ، اما  نخ نداریم ! امروز از سر کار که برگشتی از سر راه از بازارچه یه قرقره نخ سفید برام بگیر و بیار . قربون قد و بالات بشم .

بازارچه تا خونه ی احمد فاصله زیادی دارد ، اما به محل کار احمد نزدیک است . او به مادرش قول میدهد که اینکار رو بکند .

عصر هنگام وقتی احمد به خونه می رسه ، مادرش ازش می پرسد : مادر برام قرقره خریدی ؟ احمد با بی حوصلگی و خسته از کار جواب میده : مادر جون یادم رفت ! حتماً فردا میخرم .

چند روز میگذرد و هر روز همان سوال و جواب ها تکرار میشود .

مادر احمد غمگین میشود . قطره اشکی که در گوشه ی چشمش نشسته از پشت شیشه عینک برق میزند .

امروز احمد در سر کار یکه ایی میخورد و تمام حرفهای بد و بیراه دنیا را بار خودش میکند که : من چقدر بی عرضه و خنگ شده ام ؟ مادر بیچاره ام چند روز است دارد میگوید " یه قرقره نخ بخر و من هر روز بهانه می آورم که یادم رفته ، فردا میخرم ! پس این فردا کی امروز میشود ؟!!

پشت میز کارش نشسته ، چهره غمناک مادر در برابرش نقش میبندد و صدایش که در گوشش طنین انداز میشود : قرقره سفید مادر جون ، برا دوختن دکمه های پیراهنت ، مادر جون بازار چه دوره و گرنه خودم با این پا درد و کمر درد میرفتم میخریدم و تو رو اذیت نمیکردم .

عرق شرم روی پیشانی احمد مینشیند .

برای اینکه یادش نرود از پایه چسب روی میز کمی چسب جدا میکند و به انگشتش می بندد که حتما  بعد از تعطیلی کار از بازارچه ، قرقره سفید نخ بخرد و دل مادرش را شاد کند !!

آن روز هم طبق معمول با دست خالی به خانه میرود . مادرش به استقبالش می آیدوسلامش را جواب میدهد و صورتش را میبوسد و میگوید : گلم خسته نباشی . رد نگاه مادر به انگشت چسب خورده احمد میافتد ! از او میپرسد :مگه دستت را بُریده ایی ؟

احمد با تعجب به چسب و انگشتش نگاه میکند ! و ضمن اینکه چسب را از دور انگشتش باز میکند و به گوشه ایی پرت میکند ، میگوید : نه نه .... نمیدونم اینو برا چی به دستم بستم !!!

 هنوز ننشسته که مادرش میپرسد : مادر جون قرقره خریدی ؟؟؟

احمد وای بلندی میکشد و با کف دست محکم به پیشانیش میزند و به انگشتش نگاه میکند و به تیکه چسب مچاله ایی که به گوشه ی اتاق پرت کرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:53  توسط احمد  | 

 

ستاره های آسمان سینه ام

در کویر سوخته ی تنهایی ام

پرپر شدند

*

کاش اشک های به جان آمده ام

همچو سیلابی ویرانگر و مست

نگین گلواژه های عمرم را

سراسیمه به همراه می برد

*

بیاد درختان خشک و سوخته ی باغ بی حصار

بیاد لاله های واژگون غمگین و مُرده

بیاد خورشید ارغوانی دل شکسته

میان ابرهای تیره و کبود

در افق سرد بی پرنده

فریاد بی صدای شکستن حرمت حریم محبت و عشق

آتشی زد به سروستان هستیم و قلبم را

از طپش های سپیدش

به آبشار نفرت و کینه سپرد

*

کودک نازنین جانم

به کدامین گناه نا کرده

به دار مجازات آویخته شد ؟!

(( کمترین هدیه به دوستان خوبم که به کلبه ی فقیرانه ام سر میزنند . احمد ))

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:14  توسط احمد  | 

                          

 

صبح زود توی گرگ و میش هوا ، وقتی احمد خواب آلوده پا به حیاط گذاشت و ماشینش رو ندید ، عرق سردی به پیشانیش نشست و زیر زانوهاش سسُت شد و تنش شروع کرد به تند تند لرزیدن .

زبانش بند آمده بود . به یکباره زیر دلش خالی شد و احساس غربت و تنهایی چنان به جانش افتاد که فکر کرد زیر بار این مصیبت بزرگی که رخ داده کمرش کج و بند بند وجودش به یکباره از هم جدا شده است .

- ای خدا بیچاره شدم ! این جمله را گفت و با دو دست محکم به فرق سر خودش کوبید و سراسیمه به داخل خانه دوید و با داد و فریاد همه ی اهل خانه از بزرگ و کوچک را از خواب ناز صبحگاهی بیدار کرد که : چه خوابیدید که بدبخت شدیم ، بیچاره شدیم ، ماشین نازنینم رو بردند ! خدا لعنتتان کنه ای دزد های مادر به خطا ، ای بی وجدانای از خدا بی خبر ! ای خدا بیچاره شدم . خدایا حالا چیکار کنم !؟

احمد وسط هال ولو شده بود و همه دوره اش کرده بودند .

 آنقدر ناگهانی شروع به داد و فریاد کرده بود که همه شوکه شده بودند که واقعاً اتفاق ناگواری رخ داده است !

مادر احمد با چادر نماز سراسیمه از اتاق مجاور بیرون زد و فریاد کشید :

- خدا مرگم بده چرا همچین میکنی ؟ نفهمیدم تو نماز چی خوندم ؟ آخه بچه چته اول صبح همه رو آشفته کردی ؟ حواست کجاست ؟ مگه دیشب خودت ماشینتو ندادی به امیر برادرت ؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:15  توسط احمد  | 

 

صبح جمعه وقتی وحید پسر ده ساله و ته تغاری احمد گریه کنان وارد خونه شد و چشم پدرش به او افتاد ، مثل شیری خشمگین از جا پرید و غرش کنان فریاد زد : چی شده ؟ کی تو رو زده ؟!

 وحید که چند دکمه ی پیراهنش کنده شده و زخم اندکی روی گردنش بود با چشمانی پرُ از اشک با هق هق گریه گفت : بابا جون ، رضا تو کوچه با من دعوا کرد و منو کتک زد . پدرش پرسید : رضا کیه ؟! وحید گفت : پسر آقای آستانه.احمد گفت : پدرشو در میارم فکر کرده کیه ؟ خونشون رو بلدی ؟ گفت : آره بابا جون بلدم .

احمد بلند شد و اومد با بچش از خونه بزنه بیرون که مادر وحید دوید و دست پسرش رو گرفت و گفت : مرد کجا داری میری ؟ میخوای شر بپا کنی ؟ دو تا بچه بودن و تو بازی با هم دعوایشان شده ، خوب دو باره با هم آشتی میکنن ، حالا یه کم گردن بچه زخم شده عیبی نداره . بعد رو کرد به وحید و گفت : بیا مامان جون ، آلان یه چسب زخم میزنم رو گردنت زود خوب میشه . گریه نکن عزیزم چشات درشت میشن .

وحید آروم شد اما احمد گیر داده بود و ول کن قضیه نبود و گفت : چی چی رو خوب میشه خانوم ؟! ببین چیکار کرده ؟ بچه رو زده لت و پار کرده ! باید حق شو بزارم کف دست باباش . خونشون رو رو سرشون خراب میکنم .زندگیشون رو به آتیش میکشم . عزیز دردونه ی منو میزنن؟!

بعد دست پسرش را محکم گرفت و از خونه زد بیرون و توی کوچه بطرف خونه ی آقای آستانه تنوره کشید . مچ دست وحید درد گرفته بود و به پدر عصبانیش گفت : بابا یه کم یواش تر ، دستم درد گرفت !

احمد توی راه هم داشت رجز میخواند تا رسید به در خونه ی آقای آستانه . از بین راه پاره آجری به دست گرفته بود . وقتی به اونجا رسید با پاره آجر و با خشونت تمام چند بار محکم به در حیاط کوبید ! بعد رو کرد به پسرش  و در حالی که از عصبانیت دهانش کف کرده بود گفت : آلان ببین چیکار میکنم ؟ پدرشو در میارم و خونه شون رو روی سرشون خراب میکنم و و ......

ناگهان در حیاط باز شد و مرد تنومند سبیل کلفتی در آستانه ی در ظاهر شد و با فریاد نخراشیده ایی گفت : چه خبرته مفنگی ؟ در خونه رو از جا کندی ، مگه سرشیر به تُبره اوردی ؟

احمد آهسته پاره آجر رو به زمین انداخت و رو کرد به پسرش و با مهربانی تمام گفت : -بابا جان ، پسر این آقا تو رو کتک زده ؟!

 وحید گفت : آره بابا جون پسر همین آقاهه منو کتک زده .

 احمد گفت : بدو پسرم دست عمویت رو ببوس ، بدو ببینم !!

وحید هاج و واج ایستاد و به پدرش خیره شد !  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:13  توسط احمد  | 

مغازه پارچه فروشی آقای مدنی که از مدنیت هیچی سرش نمیشد توی بازار سر نبش وردی کوچه باریکی بود که خونه ی احمد و یاس و بقیه بر و بچه های محله اونجا قرار داشت .بچه های محله که همگی جوان و پر  انرژی و مملو از جوش و خروش بودند ، معمولن تیپ زده و سر نبش کوچه در حدود کمتر از یک متری مغازه پاتوق میکردند .

شلوارهای لوله تفنگی و پاچه گشاد و موهای بیتلی ، مد روز آن موقع ها بود . پاچه های شلوار آنقدر گشاد و بلند بود که لِف لِف کرده و روی زمین کشیده میشد . زیر پاچه های شلوار را زیپ میدوختیم تا در اثر سایش به زمین زود پاره نشوند . کم کم دوختن زیپ مد شد .

بارها و بارها اتفاق افتاده بود که با اخم و تخم و داد و فریاد های مدنی بچه ها با غرولند از آنجا دور شده و بعد از نیم ساعت دو باره تجمع میکردن . حرف مدنی این بود که تجمع جوانها در نزدیکی مغازه اش باعث آجر شدن نونش میشود ! احمد هر چی گشت تا آجری پیدا کند تا با اون کله ی بی مغزش را داغون کند ، پیدا نکرد ! دل بچه ها از تو خونه موندن کفک میزد که نه تفریحی داشتند و نه پولی که جایی برن . بخاطر همین بود که مجبور میشدن رفاقتی دور هم باشن و گپی بزنن . تازه محله ی خودشان هم بود .

مدنی چند بار روی زمین محل ایستادن بچه را گازوئیل ریخته بود تا شلوار بچه ها گازوئیلی بشه و کسی در آن محل نایستد ! لاکردار روی لبه ی سکو مانند مغازه اش را هم گریس میمالید که اگر بعضی از بچه ها از ایستادن خسته شدن نتوانسته باشن روی لبه ی مغازش بشینن !!

کفر بچه ها از دسیسه ها و رفتار های مدنی بالا آمده بود و از اینکه هر روز خدا  قیافه ی زهر ماری مدنی و داد و فریادش را تحمل میکردن ، بد جوری حالشان گرفته شده بود . هرچه فکر کردن تا راهی برای این معضل پیدا کنن افاقه نکرد !

آن روز ساعت یک بعد از ظهر بچه های محله دور هم جمع شده بودن تا قرار مدار رفتن به استادیو ورزشی ، برای دیدن مسابقه فوتبال را برنامه ریزی کنن .

کارگر بخت برگشته ایی با کلنگی بر دوش در حال رد شدن از آنجا بود . فکر بکری همچون شهابی روشن از آسمان مخیله احمد گذشت ! با سرعت همان شهاب فکرش را با دوستانش مطرح کرد . همه موافقت کردن که آنرا اجرا کنن . برای اجرای طرح ، کارگر بی نوا را صدا کرده و از او پرسیدندکه : کار میکنی ؟ گفت : هالو کارتون چنه ؟! بچه ها به او گفتن : میخواهیم موزائیک های جلو این مغازه را بکنیم و عوض کنیم !ُ گفت : مو کنتراتی کار ایکنم و متری ده تومن ایگیرم و موازئیکا رو ایکنوم ! ازش پرسیدن اسمت چیه؟ گفت گل مراد . بش گفتن : بابا ،خور زمار  چه خبره ، کمتر بگیر و قال قضیه را بکن ؟ . گفت : کمتر صرف نیکنه . گفتن : باشه قبوله . ارزش ده تومان اون موقع خیلی بیشتر ازهزار تومن حالا بود ! گل مراد بلافاصله تفی توی کف دستاش انداخت و با گفتن یه یا علی شروع به کندن موزائیک های جلوی مغازه آقای مدنی کرد !! چنان ضربات محکم و شدیدی به زمین میزد که هر بار چند تیکه از موزائیک ها به اطراف پخش و پلا میشد .

گل مراد حدود دومتر از موزائیک ها را کنده بود که احمد یکی از بچه ها را به در خانه ی آقای مدنی فرستاد تا به او بگوید : دیوانه ایی دارد موزائیک های جلوی مغازه ات را  میکند ! آقای مدنی با تنبون آبی راه راه و پای برهنه سراسیمه آمد و با گارگر بیچاره دست به یخه شد که : مردیکه ی دیوانه چرا اینکار و کردی؟!  گل مراد فریاد میزد : دو متر کندم ، مزدم ایبویه دو یست تومن . زود باش مزد ایمانه بده !! و گر نه با همین کلند مزغت را سوراخ ایکنم !!

پشت گاری های توی بازار قایم شده بودیم و داشت قند توی دلمان آب میشد !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:48  توسط احمد  |