تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

کوچه ی دراز و بی قواره ایی که خونه ی احمد توی اون چپیده بود ، پشت دبیرستان دو طبقه ی دخترانه ایی بود که صدای جیغ و ویغ دخترا تو زنگ تفریح همه ی نگاه ها رو بطرف خودش میکشید .

 پنجرهای بزرگ مستطیلی شکل کلاس ها که شیشه ی بعضی از اونا شکسته شده بود ، بطرف کوچه خمیازه میکشیدن .

 دم در خونه ی احمد اینا شده بود پاتوق همکلاسی های پانتومیم کاری که انگار زبان اشاره را هم تو کلاسهای آکادمیک بصورت حرفه ایی یاد گرفته بودن !

 چندین و چند بار همسایه ها با تندی گفته بودن : مگه اینجا تیاتر دارین ؟! اما کو گوش شنوا !

گاه گاهی پیش اومده بود که تک و توک ، یکی دو تا از دختر دبیرستانی ها همینطور که با هم حرف میزدن با عجله از اون کوچه رد بشن .

اون روز رضا طبق معمول به بهونه ی درس و مشق اومده بود پیش احمد و میخ شده بود . هر چی احمد بش گفت : رضا ، جان من بیا بریم تو . بابا همسایه ها گیر میدن و هر روز به بابام شکایت میکنن که ما دختر جوون داریم و چه و چه . بیا بریم داخل ، با هم یه چایی هم میخوریم . اما رضا راضی نمیشد و میگفت : زود میرم .

رضا داشت با احمد حرف میزد که یه دختری پیچید تو کوچه . رضا مثل شاهینی که تو آسمون دنبال شکار پرسه میزنه، تا چشمش به دختره افتاد ، شروع کرد به زبون ریختن و تعریف و تمجید که : نیگاه کن پسر ، عجب تیکه ایی داره میاد . وای خدا ، نگاه کن چه با ناز راه میره و همینطور که یه بند ور میزد با عجله تو جیباش رو دنبال شماره تلفنش که رو یه کارت نوشته بود داشت زیر و رو میکرد .

احمد داشت رنگ به رنگ میشد و سعی کرد حرفش رو قطع کنه ، اما رضا چنان محو دختره شده بود که همه چی رو فراموش کرده و هنوز داشت به چرت و پرتاش ادامه میداد .

رضا کارت به دست ، آماده باش وایستاده و داشت این پا اون پا میکرد که شماره تلفنش رو بده به دختره که دیگه به نزدیکی اونا رسیده بود .

وقتی دختر خانمه رسید به در خونه ، به احمد گفت : داداش سلام و رفت تو !!!!!!

زمین مثل پنجره های کلاس که خمیازه میکشیدند ، خمیازه کشید و رضا پرت شد تو دهن زمین !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:16  توسط احمد  | 

 

یکی از روزهای سرد پائیزی بود که احمد به دوستش اسماعیل گفت : " امروز برای تعمیر سقف خانه مان که پس از هر بارانی چکه میکند ، بنّایی آورده بودم تا کار را ببیند .بنّا پس از بازدید از پشت بام خانه ، متفکّرانه گفت : " باید چند ردیف از موزائیک های روی پشت بام کنده ، قیرگونی و بعد هم موزائیک شود . چهل پنچاه هزار تومان خرج بر می دارد . وقتی خواست برود ، مصالح و ابزار مورد نیاز را هم روی تیکه کاغذی نوشت و قرار شد روز مناسب خبرش کنم تا بیاد و تعمیرات را انجام بدهد .

 اسماعیل میگوید : " بابا چه خبره ؟ مگه میخواد قلعه بسازه ؟! برای چی باید اینقدر پول بدی عزیز ؟ مگه ما مُردیم ؟! با بچه ها میایم و درستش میکنیم ! فوقش یه نهار بما میدی ! چطوره ؟

احمد فکر کرد اسماعیل او را سرکار گذاشته و دارد شوخی میکند ، اما وقتی باورش شد که قضیه جدی است قبول کرد و قرار مدار ها گذاشته شد .

روز جمعه روز مناسبی بود . ساعت از هشت صبح گذشته که سر و کله ی پرویز ، رسول ، امیر و اسماعیل پیدا میشود . احمد از روز قبل، بیل و کلنگ ، فرغون و قلم چکش را تهیه و مصالح مورد نیاز را  خریده و توی حیاط تلمبار کرده است .  هوا آفتابی و همه چیز برای انجام کار ، مهیا و آماده است .

 بچه ها ابزار کار  را به پشت بام می برند . احمد میگوید : " بچه ها بیاین اینجا . همه به دور قسمتی که قرار است تعمیر بشود حلقه میزنن و نظرات مهندسی یکی پس از دیگری اعلام میشود که چه کنیم و چه نکنیم و چه بیاریم و اوّل از کجا شروع کنیم و بلاخره بعد از بیست دقیقه به این نتیجه میرسند که اوّل دور هم صُبحانه ایی بخورند و بعد هم کار تعمیر پشت بام را یک ضرب به پایان برسانند  !

احمد مثل شصت تیر میرود و با سینی چای و بساط صُبحانه نفس زنان به پشت بام می آید . پتویی پهن میکنند و صبحانه را زیر آفتاب دلچسب پائیزی و در هوای آزاد میل میکنند ! بچه ها دارند دندانهایشان را خلال میکنند که رسول پاکت سیگارش را از جیب بیرون می کشد و آخرین نخ سیگارش را روشن میکند . چند پُک محکم میزند و متفکّرانه به کار نگاه میکند و میگوید : " بچه ها کار سختی نیست ، زود تمام میشه .

 سیگار به نیمه رسیده که پرویز اونو از دست رسول میگیرد و شروع به کشیدن میکند و به احمد میگوید : " جانِ تو بدو دو پاکت سیگار از سر کوچه بگیر و بیار که با بی سیگاری اصلاً نمیشه کار کرد !

 بیچاره احمد با اخم میگوید : " بابا هر چی میخواین یه دفعه بگین بیارم دیگه ! وجداناً این بار چندمه که دارید منو میفرستید پائین ؟ بعد با شتاب از پله ها پائین میرود .

نزدیکی های ظهر کار کندن موزائیک ها به اتمام میرسد . بچه ها همه وا رفته و خسته شده اند . چکش چند بار روی دست احمد خورده ، سر و صورتش پر از خاک و خُل شده و درماندگی در قیافه اش موج میزند !

بین کار ، تعریف خاطره و جُک و صدای قهقهه خنده برای رفع خستگی چاشنی کار بود و البته نوشیدن چای تازه دم و دود کردن سیگار حال میداد !

احمد میگوید : " بچه ها داره دیر میشه ، اگه همینجوری پیش بریم ! الفاتحه مع الصلوات ! دوستانش به او می گویند : " آقا احمد ما رو دست کم گرفتی ! درستش میکنیم . سختی کار کندن این موزائیک های لاکردار بود که الحمدالله تموم شد ! نترس داداش ، تمومش میکنیم بابا !!

دو سه متر موزائیک ، نیم متر ماسه و دو پاکت سیمان با کلی ادا اطوار و طرح و برنامه توسط بچه ها ، بلاخره با هزار جون کندن به پشت بام انتقال پیدا میکنند تا پس از صرف نهار ، کار تعمیر پشت بام با جدیت شروع وسریعاً تمام شود !

نهار در محیطی کاملاً دوستانه خورده میشود ! پشت بندش یکی دو  استکان چای و بعد هم چند نخ سیگار دود میشود . بچه ها سنگین شده و دراز میکشند و شروع میکنن به خاطره تعریف کردن . احمد دلش مثل سیر و سرکه میجوشد و دائما به دوستاش میگوید : " بابا بلند شین ، داره شب میشه ، چه غلطی کردم هان ؟! امیر دستش را میگیرد و بطرف خودش میکشد و میگوید : " بابا چته ؟ بگیر بشین ، بزار خستگیمون در بیاد ! آلان بلند میشیم اح ! بچه ها ، این چش شده ؟؟

روی پشت بام مثل بازار مکاره شده است  .  چند متر گونی، گاری و بیل ، ماسه و سیمان قاطی برای تهیه ملات ! چند تیکه تخته برای آتش روشن کردن و آب کردن قیر و بشکه حلبی خالی ، در سراسر پشت بام پرت و پلا شده اند .

 روی پتوی پهن شده ی گوشه پشت بام ،  سینی چای با چند استکان کثیف و بشقابی پر از پوست میوه دیده میشود . بیشتر پشت بام مملو از خرده موزائیک های شکسته شده و کلوخه های سیمان است .

خورشید رنگ پریده و هوا رو به تاریکی میرود .

 همه چیز برای انجام کار آماده شده است . بچه ها حسابی خسته شده اند ! ابری سیاه همراه با وزش باد ملایمی از سمت شمال سینه آسمان را میشکافد و آسمان بنفش پائیزی را رنگ سیاه می زند  .

 احمد به آسمان نگاه میکند و میگوید : " بچه ها این همه خوردید ، کمی هم کار ...... هنوز جمله اش تمام نشده که دوستاش ! پشت سر همدیگر غرغر کنان ، راه پله را به طرف پائین طی میکنند !

هوا گرک و میش و دم کرده شده  و رعد و برق های کم رنگی در افق دیده میشود .

 احمد با آسمانی تیره و تار و هوایی بارانی با سوراخ بزرگی روی پشت بام تنها ایستاده است !        

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:47  توسط احمد  | 

                         

بمحض ورود به دفتر کار محسن ، اولین چیزی که توجه احمد را به خود جلب میکند ، گلدان لکنته ی کبره بسته ایی است که روی چهار پایه ی آهنی پت و پهن و زنگ زده ایی قرار دارد . توی گلدان پیچک بزرگی است که شاخه هایش را به سقف اتاق رسانده و با گستردن انگشتان سبزش تقزیباً همه ی سقف اتاق را در آغوش گرفته . بعضی از برگهای پیچک زرد و جای جایی از ساقه بدون برگ و استخوانی رنگ شده و گرد و غبار روی برگها ، از شادابی و جلوه آن کمی کاسته است .

توی گلدان پر از تفاله چای است . ظرف زیر گلدان که اضافه آبیاری ، درون آن میچکد به رنگ قهوایی و چرک مُرده و بوی زُهم میدهد . شیشه های پنجره پشت گلدان به واسطه نم و رطوبت و گرد و غبار محیط کدر و تیره شده و نور کم رنگی به درون اتاق میتابد . لامپ های مهتابی سقف اتاق دائماً روشنند و کمبود نور داخل اتاق را جبران میکنند .

دو بوته بسیار سر سبز در کنار پیچک از میان تفاله چایی های داخل گلدان سر بدر آورده و قد کشیده اند .

احمد به محسن میگوید : انگار فقط باقیمانده چای داخل فلاکس رو تو این گلدون زبون بسته سرازیر میکنی و بش نمیرسی ؟! نگاه کن برگاش پره خاک شدن و نمیتونه نفس بکشه . بعد به طرف گلدون میرود و دست به دو بوته سبز میکشد و میپرسد : چه سرسبزند ! اینا چین ، آقا محسن ؟

محسن میگوید : خِدِر  همکارم اینا رو کاشته . دو تا هسته ی سیب و گلابی اورد و تو گلدون کاشت و گفت : اینا سبز میشن ! من باورم نشد و بش گفتم : بابا سیب و گلابی تو گلدون سبز نمیشه ، اونم اینجا ! اما خدر گفت : دونه و بذر گیاه از زیر خاک و تو تاریکی ، با عشق و امید هر طور شده خودشون رو به نور میرسونن و رشد میکنن . محسن ادامه داد :

احمد جان "خدر راست میگفت " . بعد از مدتی اینا سبز شدن و رشد کردن .

****

حدود یکماهی میشد که پیش محسن نرفته بودم ، بوته های گلابی و سیب بد طوری فکرم رو مشغول کرده بودن و دوست داشتم اونا رو دو باره ببینم .

 وقتی اون روز وارد دفتر کار محسن شدم ، بلافاصله نگاهم رو بطرف گلدان انداختم . بوته های سیب و گلابی تا نزدیک سقف اتاق قد کشیده بودن و برگهای جوانشان به برگهای پیچک سقف اتاق سلام کرده بودند .برگهای سرسبز دندانه دار و کنگره ایی بوته سیب و گلابی با صلابت خاصی و کاملا ًشگفت انگیز به سمت پنجره روی برگردانده بودن .همه ی برگهایشان !

پیچک همچنان ساکن و بی حرکت پنجه هایش را به رشته های نخ سقف اتاق ، قلاب کرده بود .

احمد روی صندلی روبروی گلدان می نشیند و چشم سیاهش را به چشم سبز بوته ها می دوزد و فکر مکیند تا چند روز آینده ، وقتی بوته ها آخرین ارتفاع اتاق را طی کرده و به سقف رسیدند ...........!!

احمد نگران از سر نوشت تلخ بوته های سیب و گلابی ، فنجان چایش را تلخ مینوشد و از دفتر کار محسن بیرون میزند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:0  توسط احمد  | 

 

صبح روز شنبه بود و احمد کمی دیرتر از همیشه از خواب بیدار شد . با وجودیکه مادرش چندین و چند بار صداش کرده بود ،فقط گفته بود : هوم ، غلطی زده و دو باره خواب گز میکرد .

صبحانه رو خورده نخورده ، کتاباشو زد زیر بغل و با عجله به  سمت خونه بهروز دوستش دوید که طبق معمول با هم برن دبیرستان منوچهری که کمی هم از خونه شون دور بود .

 وقتی در زد ، مادر بهروز اومد در رو باز کرد ، احمد سلامی کرد و گفت : بهروز ؟ مادرش گفت : احمد جون بهروز امروز نمیاد مدرسه .دیشب از سگ ترسیده و حالش خوب نیست !

احمد نگاهی به ساعتش انداخت ، فرصت نبود که ماجرا را بپرسد . خدا حافظی کرد و به سمت دبیرستان شلنگ تخته بر داشت .

سر کلاس جای بهروز خیلی خالی بود . بهروز هم بچه ی با احساسی بود و هم خط خوبی داشت . برای اکثر بچه های کلاس شعر های خوبی با نی قلم و مرکب به یادگاری نوشته بود و برای همین همه دوستش داشتن . غیبش خیلی تو چشم میخورد!

احمد به همه گفته بود که : بهروز دیشب از سگ ترسیده و حالش بد شده و نتونسته بیاد سر کلاس ! بچه های کلاس پنجم (ج ) وقتی اینوشنیده بودند ، احمد رو سوال پیچ کرده بودن که چه جوری ؟ کی ؟ کجا و مشتی چرای دیگه و احمد که گفته بود : بابا بخدا من نمیدونم ، صبح که رفتم دنبالش که با هم بیائیم ، مادرش گفت . آخه من از کجا باید بدونم ؟!

زنگ تفریح بچه های کلاس پیش دکه ی رستم سرایدار دبیرستان جمع شدن و قرار گذاشتن زنگ آخر برن عیادت بهروز .کیک و نوشابه هم نخوردن تا با پولاشون چن تا ساندیس برا بهروز بخرن و دست خالی نرن !

مادر بهروز با خوشرویی تمام در رو به روی بچه ها باز کرد و  تعارف کرد که همه برن داخل اتاق پیش بهروز که تب کرده و دراز کشیده  .

بهروز وقتی دوستای همکلاسیش رو دید خواست از جا بلند بشه اما احمد نگذاشت . همه دور تا دورش نشستن و بازار خوش و بش گرم شده بود که احمد ازش پرسید : بهروز جان راستی چطور شد که از سگ ترسیدی ؟!

بهروز با بی حالی و تعجب زیاد پرسید : سگ ؟؟!!

بچه ها همه با تعجب به احمد نگاه کردن ! احمد گفت : آره دیگه سگ !

 بهروز لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت : کی بت گفته من از سگ ترسیدم ؟!

 احمد گفت : بابا ، صبح که اومدم دنبالت ، مادرت بمن گفت !

 بهروز دو باره پوزخندی زد و گفت : دیشب نصفه های شب خواستم خیر سرم برم دستشویی . درِ توالت رو که باز کردم هنوز داخل نشده بودم که در یهو و با شدت دو باره بسته شد . فکر کردم کسی داخله . کمی صبر کردم و تو حیاط قدم زدم ، اما کسی نیومد بیرون ! رفتم تو اتاق و چراغ رو روشن کردم ، دیدم مادرم و مجید برادرم خوابن ، خوب بغیر ما سه نفر کس دیگه ایی تو خونه نیست ! به خودم گفتم : پس کیه تو توالت ؟ شاید خواب آلوده بودم و اشتباه تصور کردم .

 دو باره اومدم در توالت رو باز کردم که برم داخل که داشتم منفجر میشدم . اما دو باره در با شدت بسته شد ! یه دفعه قلبم از جا کنده شد و با تمام وجود فریاد کشیدم : کمک ، دزد ..... !!!

دیگه نفهمیدم چی شد ، وقتی به خودم اومدم دیدم مادرم و مجید و چند تا از همسایه ها بالای سرم هستن و مادرم هی میگه : قربونت برم ، نترس چیزی نیست و با قاشق آب قند تو دهنم میریخت و میگفت : تقصیر منه مادر جون الهی من بمیرم !!

بهروز ادامه داد : مادرم دیشب توالت رو که میشوره یادش میره سطل پلاستیکی رو بیرون بیاره و میمونه پشت در !!!

بعد لبخند تلخی زد و گفت : احمد جون من از سطل ترسیدم نه از سگ !!!

ده جفت چشم داشتن احمد رو میخوردند !       

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:48  توسط احمد  |