بالاخره بعد از اون همه انگ و فنگ ، به گمرگ سرو رسيديم . بعد از انجام مراحل قانوني و پرداخت خروجي و بازرس هاي معمول ، پس از ممهور شدن گذرنامه ها به مُهر خروج از كشور ، از راهرو باريكي عبور كرده و وارد خاك تركيه شدم . آنجا هم مراحل قانوي مشابه انجام شد و دو باره سوار اتوبوس شده و بطرف وان حركت كرديم .
جاده كم عرض و پُر از دست انداز بود ، در همان لحظات اول تنها چيزي كه توجه مرا به خود جلب كرد ديش هاي ماهواره آنهم به تعداد زياد در حياط خانه هاي روستائيان بود ! ايست و بازرسي هاي متعدد و رشوه گيري به جهت نديد كالاهاي داخل اتوبوس انگار پايان ناپذير بود .
بين راه در رستوراني نهاري خوردم كه نه اسمش را بلد بودم و نه مزه اش را فهميدم ! خوب آدم گرسنه سنگ هم ميخورد !
مسير بي آب و علف و كوهستاني و بدون هيچ جاذبه ايي برايم خسته كننده بود . خدا خدا ميكردم كه هر چه زودتر به مقصد برسم و به رويا هايم جامه ي عمل بپوشانم !
حدود يك ساعت به غروب آفتاب مانده بود كه به شهر وان وارد شديم . اتوبوس از چند خيابان رد شد و در منتها اليه گاراژ بزرگي پارك كرد و من پياده شدم . خسته و كوفته . تازه يادم آمد كه خوب ، حالا منكه زبان تركي بلد نيستم و آدرس جايي را ندارم ، ببخشيد كجا بايد برم !؟
همين مطلب را با راننده در ميان گذاشتم و او كه اوج نگراني را در چشمان من ديد ، دست كرد توي جيبش و يك كارت ويزيت هتل در آورد و بمن داد و گفت : سوار تاكسي نشو ، برو سر همين خيابان و پياده برو تا به رسي به فلان خيابون و فلان فلكه و فلان علامت و فلان هتل ! من فردا شب خودم ميام همين هتل اگه كاري داشتي من در خدمت هستم .
از راننده تشكر كردم و با سر و وضع ناهنجار ، آمدم سر همان خيابان كه گفته بود و شروع كردم به پياده روي . محو تماشا شده بودم ! از اجناس داخل مغازه ها و مردم در حال رفت و آمد و سر و وضع زنها و چه و چه !
اگر چه راننده گفته بود كه وان شهر مرزي و محروم كشور تركيه است و پيشنهاد كرد بمن كه از استامبول و آنكارا و شهرهاي معروف ديگر تركيه ديدن كنم ، اما براي من كه اولين بار بود آن مناظر !! را ميديدم غرق تعجب و حيرت شده بودم . ماشين هاي مدل بالا و اجناس لوكس درون مغازه ها و همه و همه برايم تماشايي و ديدني بودند .
سر هر چهار راه يك ماشين آبي رنگ پليس ايستاده بود و در كنار آن يك مرد و يك زن پليس با لباس يك شكل ، مجهز به اسلحه كمري و بيسم در كنار هم ايستاده و مراقب امنيت و ترافيك بودند .
فكر كنم خيابان اصلي شهر بود و مملو از جمعيت و من كه درون آنها گم شده بودم . نميدانم چقدر پياده گز كردم ! هوا داشت تاريك ميشد و چراغ ها يكي پس از ديگري در حال روشن شدن .
دلم بد جوري گرفته بود . احساس غربت و تنهايي آزارم ميداد . از اينكه نميتوانستم با كسي حرف بزنم و آدرس بپرسم بدتر حالم گرفته شده بود و بي هدف و غرق در افكار عجيب غريب خودم ، در حاليكه از گرسنگي و خستگي نايي در بدن نداشتم ، راه ميرفتم .
وان شهر كوچكي است كه تقريباً درون دره ايي قرار دارد و دور تا دور آن را كوه احاطه كرده است و اين مسئله در اولين ساعات ورود هر مسافري قابل ديدن است .
در عالم خودم بودم با حسي نگفتني و غم انگيز كه چرا بي برنامه و بدون همراه تن به اين مسافرت بي هدف داده ام ! حساب روزها و شب هاي رفته ، از روزي كه از شهر خودم حركت كرده بودم ، كاملاً از دستم خارج شده بود . از بس كه سوار اتوبوس ، ميني بوس و سواري شده و كرايه پرداخت كرده ، گيج و منگ شده بودم .
در همين احوالات نگفتني بودم كه ناگهان صداي انفجار مهيبي مرا در بُهتي عجيب فرو برد ! فكر كردم در نزديكي من بُمبي تركيد و من مُردم !و اين حالت كه من دارم عوالم بعد از مرگ است ! خشكم زد . زبانم مثل استخوان سفت و دهانم مثل زهر هلاهل تلخ شد .
تا چند ثانيه چشمانم سياهي ميرفت و ياراي راه رفتن نداشتم . باور نميكردم كه هنوز زنده هستم . خيلي ترسيده بودم .
وقتي به خودم آمدم ، از آن همه جمعيت اثري نبود و آن چند نفر زن و مرد باقيمانده با سرعت در حال رفتن بودند . با هزار ادا و اصول و زبان ناشنوايان از چند نفر سوال كردم كه اين صداي چي بود ؟!
متوجه شدم كه توپ افطار شليك شده ! شهر كوهستاني بود و صدا با پژواك بلندي انعكاس ميافت . شهر از جمعيت به يكباره خالي شد .
حساب روزها و شبها از دستم خارج شده بود . مسلمين وان شديداً به اعتقادات مذهبي پايبند و عشق ميورزيدند !
روز اول ماه مبارك رمضان بود !
پ . ن :
يكروز و نيم بيشتر نتوانستم بمانم ، چون همه جا تعطيل و غذاي گرم به هيچ عنوان پيدا نميشد . دست از پا درازتر برگشتم به ولايت !




