تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

بالاخره بعد از اون همه انگ و فنگ ، به گمرگ سرو رسيديم . بعد از انجام مراحل قانوني و پرداخت خروجي و بازرس هاي معمول ، پس از ممهور شدن گذرنامه ها به مُهر خروج از كشور ، از راهرو باريكي عبور كرده و وارد خاك تركيه شدم . آنجا هم مراحل قانوي مشابه انجام شد و دو باره سوار اتوبوس شده و بطرف وان حركت كرديم .

جاده كم عرض و پُر از دست انداز بود ، در همان لحظات اول تنها چيزي كه توجه مرا به خود جلب كرد ديش هاي ماهواره آنهم به تعداد زياد در حياط خانه هاي روستائيان بود ! ايست و بازرسي هاي متعدد و رشوه گيري به جهت نديد كالاهاي داخل اتوبوس انگار پايان ناپذير بود .

بين راه در رستوراني نهاري خوردم كه نه اسمش را بلد بودم و نه مزه اش را فهميدم ! خوب آدم گرسنه سنگ هم ميخورد !

مسير بي آب و علف و كوهستاني و بدون هيچ جاذبه ايي برايم خسته كننده بود . خدا خدا ميكردم كه هر چه زودتر به مقصد برسم و به رويا هايم جامه ي عمل بپوشانم !

حدود يك ساعت به غروب آفتاب مانده بود كه به شهر وان وارد شديم . اتوبوس از چند خيابان رد شد و در منتها اليه گاراژ بزرگي پارك كرد و من پياده شدم . خسته و كوفته . تازه يادم آمد كه خوب ، حالا منكه زبان تركي بلد نيستم و آدرس جايي را ندارم ، ببخشيد كجا بايد برم !؟

همين مطلب را با راننده در ميان گذاشتم و او كه اوج نگراني را در چشمان من ديد ، دست كرد توي جيبش و يك كارت ويزيت هتل در آورد و بمن داد و گفت : سوار تاكسي نشو ، برو سر همين خيابان و پياده برو تا به رسي به فلان خيابون و فلان فلكه و فلان علامت و فلان هتل ! من فردا شب خودم ميام همين هتل اگه كاري داشتي من در خدمت هستم .

از راننده تشكر كردم و با سر و وضع ناهنجار ، آمدم سر همان خيابان كه گفته بود و شروع كردم به پياده روي . محو تماشا شده بودم ! از اجناس داخل مغازه ها و مردم در حال رفت و آمد و سر و وضع زنها و چه و چه !

اگر چه راننده گفته بود كه وان شهر مرزي و محروم كشور تركيه است و پيشنهاد كرد بمن كه از استامبول و آنكارا و شهرهاي معروف ديگر تركيه ديدن كنم ، اما براي من كه اولين بار بود آن مناظر !! را ميديدم غرق تعجب و حيرت شده بودم . ماشين هاي مدل بالا و اجناس لوكس درون مغازه ها و همه و همه برايم تماشايي و ديدني بودند .

سر هر چهار راه يك ماشين آبي رنگ پليس ايستاده بود و در كنار آن يك مرد و يك زن پليس با لباس يك شكل ، مجهز به اسلحه كمري و بيسم در كنار هم ايستاده و مراقب امنيت و ترافيك بودند .

فكر كنم خيابان اصلي شهر بود و مملو از جمعيت و من كه درون آنها گم شده بودم . نميدانم چقدر پياده گز كردم ! هوا داشت تاريك ميشد و چراغ ها يكي پس از ديگري در حال روشن شدن .

دلم بد جوري گرفته بود . احساس غربت و تنهايي آزارم ميداد . از اينكه نميتوانستم با كسي حرف بزنم و آدرس بپرسم بدتر حالم گرفته شده بود و بي هدف و غرق در افكار عجيب غريب خودم ، در حاليكه از گرسنگي و خستگي نايي در بدن نداشتم ، راه ميرفتم .

وان شهر كوچكي است كه تقريباً درون دره ايي قرار دارد و دور تا دور آن را كوه احاطه كرده است و اين مسئله در اولين ساعات ورود هر مسافري قابل ديدن است .

در عالم خودم بودم با حسي نگفتني و غم انگيز كه چرا بي برنامه و بدون همراه تن به اين مسافرت بي هدف داده ام ! حساب روزها و شب هاي رفته ، از روزي كه از شهر خودم حركت كرده بودم ، كاملاً از دستم خارج شده بود . از بس كه سوار اتوبوس ، ميني بوس و سواري شده و كرايه پرداخت كرده ، گيج و منگ شده بودم .

در همين احوالات نگفتني بودم كه ناگهان صداي انفجار مهيبي مرا در بُهتي عجيب فرو برد ! فكر كردم در نزديكي من بُمبي تركيد و من مُردم !و اين حالت كه من دارم عوالم بعد از مرگ است ! خشكم زد . زبانم مثل استخوان سفت و دهانم مثل زهر هلاهل تلخ شد .

تا چند ثانيه چشمانم سياهي ميرفت و ياراي راه رفتن نداشتم . باور نميكردم كه هنوز زنده هستم . خيلي ترسيده بودم .

وقتي به خودم آمدم ، از آن همه جمعيت اثري نبود و آن چند نفر زن و مرد باقيمانده با سرعت در حال رفتن بودند . با هزار ادا و اصول و زبان ناشنوايان از چند نفر سوال كردم كه اين صداي چي بود ؟!

متوجه شدم كه توپ افطار شليك شده ! شهر كوهستاني بود و صدا با پژواك بلندي انعكاس ميافت . شهر از جمعيت به يكباره خالي شد .

حساب روزها و شبها از دستم خارج شده بود . مسلمين وان شديداً به اعتقادات مذهبي پايبند و عشق ميورزيدند !

روز اول ماه مبارك رمضان بود !

پ . ن :

يكروز و نيم بيشتر نتوانستم بمانم ، چون همه جا تعطيل و غذاي گرم به هيچ عنوان پيدا نميشد . دست از پا درازتر برگشتم به ولايت ! 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط احمد  | 

پيش خودم حساب كردم ، حالا كه نشد برم عشق آباد ، مگه كشور قحطي اومده ؟ خوب ميرم مثلا نخجوان يا باكو ! چي ميدونم ارمنستان و يا تركيه . بخاطر همين بود كه گفتم برم تبريز كه از اونجا برم يه طرفي .

اتوبوس از ساري اومده بود تهران و از تهران حركت كرد به طرف تبريز . صبح زود روز بعد ، رسيدم تبريز . زوارم در رفته بود از بس از اين اتوبوس به اون اتوبوس سوار شده بودم و حساب روزا و شبها و روزهاي مرخصيم هم از دستم در رفته بود .

با وجوديكه اولين بار بود كه وارد شهر تبريز ، اين شهر زيبا شده بودم اما همه ي هم و غم خودم رو گذاشته بودم برا رفتن به خارج ! مثل اسب چاپار چهار نعل ميدويدم و گاهي هم يورتمه ميرفتم . زمان داشت از دستم ميرفت .

همه ي شهرهايي كه مد نظر داشتم بروم ، ويزا ميخواستن و گرفتن ويزا هم چند روزي طول ميكشيد و من فرصت كافي نداشتم . بالاخره با راهنمايي يكي از آژانس هاي مسافرتي ، تصميم گرفتم به تركيه بروم كه ويزا نميخواست . گفتم : باشه ميرم ( وان ) ! وان تركيه نه وان حمام !

متاسفانه از تبريز نميشد رفت اونجا و مجبور بودم دو باره سوار ماشين بشم و برم اروميه و از اونجا برم وان . چاره ايي نبود ، از درياچه ي زيباي اروميه با اون صف عريض و طويل انواع و اقسام ماشين ها بخاطر رفتن به روي شناور و رد شدن از قسمت جاده در حال احداث روي درياچه ، كلي وقت و زمان رو از دست دادم تا رسيدم اروميه . شهر سيب هاي سرخ و نقل هاي بيد مشكي !

از ترمينال اروميه بليط وان ، براي فردا صبح ساعت هشت و سي دقيقه ( رفت و برگشت ) تهيه كردم و شب رو در اروميه در مسافرخانه ايي سپري كردم و صبح زود دو باره مراسم آماده شدن براي رفتن به خارج را انجام دادم و رفتم ترمينال كه برم خارج !

قبل از ساعت هشت صبح اونجا بودم ! ساعت هشت و نيم شد اما هيچ خبري از اتوبوس مذكور نبود ! دم و دقيقه ميرفتم و از متصدي اونجا سوال ميكردم و هر بار با يه عذرخواهي مختصر و گفتن جمله ي (آلان مياد)  قضيه ماست مالي ميشد ! 

شد نُه ، نُه و نيم ، ده و ده نيم ! داشتم منفجر ميشدم و كلافه كه اينهمه تاخير برا چي آخه ؟ باخره قاليچه ي حضرت سليمان تشريف اورد . اتوبوسي زوار در رفته ، مملو از صندلي پلاستيكي و خرما و چاي و ظروف يكبار مصرف و هزار جور خرت و پرت با چن مسافر ترك ! بيشتر صندلي هاي داخل اتوبوس انباشته شده بود از كارتن هاي بسته بندي شده كه معلوم نبود چي دارن ميبرن ؟ 

اتوبوس از مسافر خالي بود و بجز من و يكي دو مسافر ديگه و اون چن نفر ترك ، كس ديگه ايي نبود ! صندلي ها و صندوقهاي اتوبوس تا خرخره پُر شده بودن از اجناسي كه خدمتتان عرض كردم !

توي راه كلي معطل شديم براي خريد گوشت گوسفند و ميوه و تره بار برا اون چن نفر ترك و زدن گازوئيل  ! دم و دقيقه مثل اتوبوس خط واحد سر هر پيچ و دكه و مغازه ايي ، توقف داشتيم و هي پياده ميشدن و هي خريد ميكردن . صد رحمت به گرسنگان و قحطحي زدگان بيافرا ! اونقدر هم وراجي ميكردن كه من داشتم از شدت حرص خوردن ، ميمردم .

به خودم گفتم : بفرما احمد آقا ، بفرما برو خارج ! بفرما تو رو خدا ، تعارف نكن ! 

                         ( هنوز ادامه داره ) !  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:27  توسط احمد  | 

پونصد تومن به پيرمرد و پير زن حمومي دادم و عين باد سرسر از حموم زدم بيرون . تو همون يه خيابون باجگيران ، تا چشم كار ميكرد تريلر كانتينردار صف بسته بودن و منتظر خروج از مرز ! از يكي از راننده هاي تريلر سوال كردم : جناب ، تو اين كانتينر ها چي هست ؟ گفت : از شير مرغ بگير تا جون آدميزاد !! بش گفتم : عزيز تو هم ديوارتر از كوتاه من نديدي ؟!

خوب او ضرب المثل رو چپكي گفت و منم مثل خودش گفتم ! معلوم شد محصولات صادراتي كشور هستند كه منتظرن مراحل قانوني خروج از گمرك انجام بشه  .

رفتم هتل كذايي و خوابيدم . صبح زود بيدار شدم و مراسم صرف صبحانه و آماده شدن براي خارج رفتن رو انجام دادم . بعد بطرف گمرك مرز كه در چن صد متري همون هتل كه محل اقامتم بود رفتم . سرباز مسلحي بيرون از محوطه ي گمرك داشت قدم ميزد . به او گفتم : سركار ببخشيد ، ميخام برم عشق آباد ! گفت : برو داخل و از رئيس گمرك بپرس .از دروازه گمرك رد شدم و وارد دفتر نسبتاً بزرگي كه تعداد زيادي كارمند زن و مرد در حال انجام كار بودن شدم . سراغ رئيس رو گرفتم و نشونم دادن . رفتم پيش او و درخواستم رو گفتم . خيلي تعجب كرد ، من اينو از نگاهش فهميدم ! از من پرسيد : گذرنامه داريد ؟ گفتم بله و اونو نشون دادم . پرسيد : ويزا چي ؟ داريد ؟! گفتم : ويزا نه ، ندارم ! گفت : پس نميشه بريد ! گفتم : برا چي ؟ من اين همه راه اومدم تا رسيدم اينجا . به من گفته بودن كه ويزا نميخاد . گفت : اشتباه به عرضتون رسوندن ( البته به كنايه اينو گفت ! ) گفتم : ويزا برا چي آخه ؟! گفت : دولت كشور تركمنستان اينجوري خواسته . گفتم : حالا نميشه من با يكي از اين تريلر ها برم ؟! احساس كردم دارم زياده روي ميكنم و الانه كه آقاي رئيس فكر كنه كه من يه فراري خطرناك هستم و دارم التماس ميكنم . نگاهم كرد و با تندي گفت : نه آقا جان نميشه ، بفرمائيد وقت ما رو نگيريد . برگرديد مشهد ، بريد كنسولگري تركمنستان ، ويزا بگير بعد بيائيد و برويد خارج از كشور ! مگه حليمه ؟!

دست از پا دراز تر از گمرك اومدم بيرون و دوباره با پرايد برگشتم قوچان ! صد بار ديگه قبض روح شدم تا پام رسيد به زمين !

ظهر شده بود كه رسيدم قوچان . با لب و لوچه آويزون يه( فس فوت ) خوردم و رفتم جاده كمربندي كه ميرفت بطرف گرگان و ساري ! آخه فكر كردم اگه برگردم مشهد و بخام ويزا بگيرم و معطل بشم ، ديگه وقتي برام نمي مونه كه داشت روزهاي مرخصيم به سرعت تموم ميشد .برا همين بود كه گفتم : ولش كن ، ميرم يه خارج ديگه !

كلي سر جاده ايستادم تا يه اتوبوس اومد كه ميرفت گرگان . پُر مسافر بود و تنها جايي كه داشت رو بوفه بود ! اسمش تنم رو ميلرزونه ! همون صندلي آخر اتوبوس رو ميگم . اولاً باريك باريك بود و جاي نشستن آدميزاد نبود ! با اين حال چهارنفر كيپ هم نشسته بودن . من شدم پنجمين نفر ! جاي نفس كشيدن نبود . اتوبوس داشت از شهر خارج ميشد كه يه مسافر ديگه هم سوار شد . راننده در عقب اتوبوس رو باز كرد و نفر ششم با يه صندوق انگور اومد بالا ! با زحمت زياد صندوق انگور رو جلو پاش جا داد ! گل بود به چمن هم آراسته شد .

دمار از روزگارم در اومد تا رسيدم گرگان . بارون تندي در حال بارش بود . تو ترمينال گرگان شانس اوردم كه في الفور يه اتوبوس در حال حركت به طرف ساري بود . سوار شدم و رفتم ساري و از اونجا بليط گرفتم برا تبريز ! فكر كردم كه از ساري مستقيم به تبريز ميره اما نصف شب در حاليكه از گردن درد و پادرد داشتم ميمردم ، با صداي همهمه ي شاگرد راننده و مسافرا از تو چرت پريدم و ديدم رسيديم تهران !

                ( بخدا ، ادامه داره ) !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط احمد  | 

فكر كنم پارسال بود كه تصميم گرفتم ، يعني يه سفر خارج برم ! با يكي از دوستاي مورد وثوقم مطرح كردم و اونم گفت : احمد ، اگه ميخاي بري هند ! من بات ميام ! گفتم : من ميخوام برم يكي از اين كشوراي تازه استقلال يافته كه هم نزديكي فرهنگي داريم و هم هزينه ي زيادي صرف نميشه !

با هزار دنگ و فنگ راضي شد . گفت من يه كار تعميراتي تو خونه دارم ، چن روز ديگه تموم ميشه بعد خبرت ميكنم . آقا ما چن روز مونديم و ديدم از اين رفيق ما خبري نشد . مجبور شدم خودم رفتم در خونشون ! اومد دم در و گفت : شرمنده ، فرصت نشد كه زنگ بزنم و اله و بله و شروع كرد به صغرا كبرا چيدن . بش گفتم : حالا چي ؟! مياي يا نه ؟ گفت : يه چن روز ديگه صبر كن ! بش گفتم : جان مادرت اگه نمياي منو معطل خودت نكن ! من بايد برم !

 يه خارج تندي منو گرفته بود که نگو و نپرس !

آقا يه هفته گذشته بود که اومد و گفت : احمد بخدا يه نذري دارم بايد ادا كنم ! صبر كن برم مشهد و بيام بعد با هم ميريم !

حالا من نميخام وقت شما رو بگيرم و لاتعالات ببافم . از اول ماه تا نزديكي هاي آخر ماه ، من ساده رو سر دوند و هي امروز و فردا كرد و آخر سر هم نيومد ! بالاخره من مجبور شدم تنهايي ساكمو بزنم زير بغل و راه بيفتم .

از ولايت خودمون رفتم تهران و از تهران رفتم مشهد مقدس . ای قربون امام رضا بشم . خراسان با اون خاک متبرکش ، اماکن مذهبی و تفریحی زیادی داره که خودتون بهتر از من میدونید . یه پير پسر  هم داره که من بش خیلی ارادت دارم . راستی شما اونو میشناسید ؟!

من تصميم گرفته بودم برم ترکمنستان و پایتختش ( عشق آباد ) ! هيچ اطلاعي از اونجا نداشتم ، فقط يكي از دوستا نمي دونم رفته بود يا لاف ميزد كه رفته ! گفته بود، ويزا نميخاد !

از مشهد رفتم قوچان و از قوچان رفتم ( مرز باج گيران ) ! خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه ! از قوچان با يه پرايد رفتم مرز ! صد بار قبض روح شدم از بس كه راننده سر پيچ و خم هاي جاده و گردنه ها با سرعت وحشتناكي رانندگي ميكرد .

دم غروب بود كه رسيدم سر مرز . به راننده گفتم : منو دم يه هتلي ، مسافرخونه ايي ، چيزي پياده كن ! يه نگاه عاقل اندر سفيه بمن كرد و گفت : آ جان، اينجا فگد يه مسافرخونه بيشتر نداره ! منو دم در همون مسافرخونه پياده كرد . از پله ها رفتم بالا و وارد مسافرخونه شدم . هيچ كس نبود ! توي سرسرا يه تلويزيون روشن بود كه برنامه تركي پخش ميكرد . پنكه ي سقفي روشن و سالن نيمه تاريك بود .

شروع كردم به داد و فرياد كه : كسي اينجا نيست ؟ آقاي مدير هتل ! آقای رئیس هتل ؟! هیچ کس نبود ! كمي هم از اينكه تنها بودم و هوا گرگ و ميش شده بود و زبان تركي هم بلد نبودم ، ترسيده بودم !!

بعد از چند دقيقه كه هي داد و فرياد كردم ، ديدم از آخر راهرو مسافرخونه ، يه پسر جووني اومد و شروع كرد به تركي با من حرف زدن ! بش گفتم : آقا جان فارسي حرف بزن ببينم چي ميگي ؟ گفت : فارسي سن ؟ گفتم : چي ميدونم سن فارسي چقدره ؟ گفت : بابا ، فارس هستي ؟ گفتم : بله .

بعدا فهميدم كه تعجب و حيرتش بابت اين بوده كه اولاً اون موقع از سال فصل مسافرت نبوده ، اونم يه نفر و اونم بدون ويزا !! اي بخت نامراد ! گفتم : يه اتاق ميخوام تا صبح كه برم خارج ! گفت : همه ي اتاقا خاليند ! هر جا ميخواي استراحت كن ! رفتم تو يه اتاقي كه بزرگ بود و سه تا تخت داشت و كمي از بقيه تميز تر بود . ساكم رو گذاشتم و اومدم پيش رفيقمون ! گفتم : خسته هستم و ميخام يه دوش بگيرم ! حموم كجا است ؟ گفت : اينجا حموم نداريم ! تو خيابون روبرو يه حموم هست اگه ميخاي بري حموم ، برو اونجا !

لباسمو ور داشتم و رفتم حموم . مسلمون نبينه و كافر نشنوه ! نه بيرونش مثل حموم بود و نه داخلش ! با ترس و لرز رفتم داخل ، يه پيرمرد و يه پيرزن ، تو ورودی حمام نشسته بودن ! صداي شُرشُر آب بگوش ميومد و بخار آب همه جا رو گرفته بود . آب دهانم رو قورت دادم و در حالي كه تنم از ترس ميلرزيد با لحني كه التماس تو اون لبریز شده بود ، گفتم : ببخشيد ، ميخام يه دوش بگيرم ! نفهميدم چي گفتن ، ولي از اشاره دستشون فهميدم كه اذن دخول دادن !

رفتم توي يه نمره ! در آهني زنگ زده رو با زور باز كردم و با يه صداي  جيق بلند باز شد . لوله های آب سرد و گرم همه آهني ، رو كار و زنگ زده بودن و آب از سرشير ها قديمي و فرسوده مثل فواره بيرون ميريخت . با كيسه هاي پلاستيكي و نخ و سیم ! اونا رو بسته بودن ، اما باز نتونسته بودن جلوي ريزش آب رو بگيرن .

كف و سقف و ديواره هاي حمام سيماني و سياه بود . يه لامپ كم نور از توي سقف آويزان و روشن بود !

                                 ( ادامه دارد )

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:0  توسط احمد  | 

جونم واستون بگه ما شده بوديم عين يك لال متفكر ! خشكمون زده بود . دو تايي به هم نگاه ميكرديم و مي گفتيم : خدايا اين كيه كه نه جلو مياد و نه فرار ميكنه ! خدائيش ما هم ترسيده بوديم .

 بعد از چن لحظه ، موتور سوار ، شال دور صورتش رو باز كرد و عينكش رو از رو چشاش ورداشت و ما در كمال ناباوري و تعجب ديديم كه رفيق خودمونه !

ساكامون رو پرت كرديم رو زمين و همديگه رو بغل زديم و شروع كرديم همديگه رو ماچ كردن . انگار دنيا رو به ما دادن .

دوستمون گفت : فكر كردم تو بيابون دچار توهم و كابوس شدم و اصلاً فكر نميكردم كه شما رو تو اون ساعت و اون لحظه و با اون هيبت و قيافه ، اونجا ببينم كه مرخصي گرفته بودم و داشتم ميومدم اهواز .

بعد يكي يكي ما را سوار ترك موتورش كرد و تا روستاي محل خدمتش كه اسمش گندم ريز بود ، برد .

تو خائيز و بنيون هم كه بوديم ، مثل سرخپوستا ، خوراكمون شده بود خوراك لوبيا چيتي ! هر دفعه كه ميوميديم بوشهر يا برازجان دو سه تا كارتون كنسرو لوبيا و خاويار بادمجان ميگرفتيم و با نون تيري كه خود محلي ها درست ميكردن ، ميزديم تو رگ و چقدر هم مزه ميداد .

شبهاي مهتابيش هنوز يادمه ! انگار روز روشن بود . با آقاي ناري معلم روستا ، ميرزا حسين كه سر دسته كلموكا بود ، كاووس كه فايز ميخوند ، شاه غلام كه يه ماديون خيلي خوشگل و ناز داشت و حسرت سوار شدن به اون تو دلم موند !! ، سيد جعفر كه تكيه كلامش ( كاكا جاني) بود و مرتب برامون قليون چاق ميكرد ، ماشو كه ني انبون خوبي ميزد و ريپو ريپو  ، دنيايي داشتيم .

يه روز هم از صبح زود با دوستا رفتيم تنگ كيسي كه خيلي با صفا بود . تو دل كوه !

تو باغاي ميوه شاخه درختان پرتقال از بس ميوه ميگرفت ، خود بخود مي شكست . يه چشمه ي آب داشت كه از تو كوه ميرخت پائين و پُره ماهي بود . جل الخالق ! 

من هيچوقت نتونستم ، حتي يه لحظه ، مهرباني ها و محبت و صداقت و سادگي و بي آلايشي مردم اونجا رو فراموش كنم .

بيش از يكماه اونجا مونديم !

پ . ن :

سفر نامه ادامه داره ، اما يه جاي ديگه .

اگر همراه هستيد ادامه بدم .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:47  توسط احمد  | 

(آره داشتم براتون میگفتم که ساک هامون رو بغل کردیم و از خونه ی نا برادری دوستمون مثل شصت تیر زدیم بیرون ) !

سر خیابون که رسیدیم ، بین ما سر همین قضیه ، بگو مگو شد و اون رفیق ما که هی میگفت مشکلی نیست و من با برادرم ! ندارم از ما قهر کرد و با ما نیومد . بش گفتیم : ک.... لقت نیا . بدرک اسفل السافلین !

دو نفری به آدرسی که اون دوستمون بما داده بود ، رفتیم . بین بوشهر و برازجان یه روستایی بود به اسم ( عیسوند ) . قرار بود هر وقت خواستیم بریم پیش این رفیقمون ، اول بریم عیسوند و خودمون رو به دوستاش که معلم روستا بودن معرفی کنیم تا اونا ترتیب رفتن ما رو پیش اون ، بدن . ما هم همین کار رو کردیم و رفتیم اونجا .

معلما ، ما رو تحویل گرفتن و پذیرایی کردن . بعد از اینکه خستگی راه از تنم بدر شد ، خواستیم رفع زحمت کنیم ! اما با کمال تعجب دیدیم که هیچ روی خوشی بما نشون ندادن و با اشاره ی دست ، کوره راهی خارج از روستا رو نشونمون دادن و گفتن از این راه برید میرسید به رفیقتون !!!

خیلی تعجب کردیم که نه به تحویل گرفتنشون و نه به آدرس دادنشون ! چاره ایی نبود باید میرفتیم . اصلا نمیدونستیم که با چی باید بریم اونجا و فاصله چقدر راهه ! و وسیله ایی هست یا نه !

بعدا فهمیدیم که چن روز قبل ، دوست ما با معلما سر موضوعی با هم اوقات تلخی داشتن و از هم دلخور شدن ! اونا هم دق دلیشون رو سر ما خالی کردن ! و گرنه باید ما رو تا اونجا با وسیله ایی میفرستادن !

از ده زدیم بیرون و راه مالرو رو خارج از روستا رو پیش گرفتیم و تو صحرای رملی ( ماسه ایی ) لمیزرع که پُر بود از انواع و اقسام پشه ! پیاده گز میکردیم ! پاهامون تو ماسه فرو میرفت و تو کفشامون پُر شده بود ماسه و چون  هوا خیلی گرم بود عرق کرده و بد جوری پاهامون سوزش پیدا کرده بودن . ناچار مثل فیلم های وسترن آمریکایی ، کفشا رو از پا در اوردیم و پابرهنه در حالیکه بند دو تا کفش هامون رو بهم گره زده بودیم ، به گردن انداختیم . پیراهنهامون رو هم در اورده و مثل کفتر بازا دور سرمون تاب میدادیم تا از شر نیش پشه ها در امون باشیم . با یه وضعیت فلاکت باری داشتیم توی راه ماسه ایی طی طریق میکردیم !

هیچ احدالناسی هم پیدا نبود که ازش سوال میکردیم که بابا ( خائیز ) کجا است ؟ ( بنیون ) کجا است ؟ نه آبی ، نه آبادانی ، نه گلبانگ مسلمانی ! چشمتون روز بد نبینه ، توی راه ، سر همین راه مالرو مُصیبت ، یه مار زرد رنگ بزرگی چمبره زده و نشسته بود و اگه یه کمی دیرتر دیده بودیمش فکر کنم الان با اجدا طاهرینم نشسته بودم و یه قل دو قل بازی میکردم ! الحمدالله بخیر گذشت و از مهلکه جون سالم بدر بردیم .

نمیدونم چقدر راه رفتیم و چقدر زمان گذشته بود ! با اون هیبت ! لخت ! کفشها به گردن ! پاچه شلوار تا زانو زده بالا ! خیس عرق ! لب ها از شدت تشنگی مثل زمین کویر ، ترک خورده ! موها ژولی پولی ! صورتا برافروخته و کباب شده و خلاصه یه وضع عجیب غریبی پیدا کرده بودیم ، عین غول چراغ جادوی علاالدین ، منتها دو نفر تو وسط بیابون شنی !!

راه ماسه ایی سر بالا بود و ما با زحمت مضاعف راه میرفتیم . این رفیق همراه من گفت : احمد ، من دیگه نمیتونم راه برم ، خسته شدم ، بیا تا زوده و شب نشده برگردیم ! بابا مارکوپلو هم اینطوری سفر نکرده که ما داریم سفر میکنیم . بش گفتم : همین سر بالایی رو بریم تا بالا ، اگه روستایی ، دهی ، درختی ندیدیم و راه ادامه داشت برمیگردیم !

 قبول کرد و سر بالای رو تا آخر رفتیم .

ادامه راه سرازیر بود . در بالا ترین نقطه راه و مشرف به هر دو طرف راه رسیده بودیم و به دو طرف نگاه کردیم . نه جنی و نه انسی ! نه راه پیش داشتیم و نه راه پس ! مونده بودیم معطل که چکنیم ؟!

توی همین حیز و بیض بود که از انتهای راه سرازیری که قرار بود بریم، از دور صدای ناله ی موتوری به آرامی به گوشمان رسید !

    مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید 

                                                      که ز انفاس خوشش بوی کسي ميآید

از خستگی و تشنگی مثل آدمای در حال اهتزار و در شرف موت شده بودیم . وسط راه و توی ماسه ها داغ نشسته و ولو شده بودیم . کمی که موتور سوار جلوتر آمد و ما باورمان شد که توهم نیست ، از جا بلند شدیم . من به دوستم گفتم : ساکت رو به دست راست بگیر و منم ساکم را به دست چپ میگیرم ، بعد دست همدیگه رو میگیرم و راه رو میبندیم . وقتی این موتور سوار به نزدیک ما رسید مجبوره به ایسته ! بعدا اول ازش خواهش میکنیم که ما رو ببره تا ( بنیون ) اگه برد فبهل المراد ! اما اگه بدقلقلی در اورد و خواست فرار کنه با ساکامون میزنیم تو سرش تا بیفته زمین ! بعد دست و پاشو میبندیم و موتورش رو سوار میشم و در میریم ! رفیقم قبول کرد و ما آماده شدیم که نقشه ی خودمون رو عملی کنیم !

موتور سوار در حالیکه عینک مخصوص موتور سواری زده بود که پشه به چش و چارش نره و با یه شال سر و صورتش رو پوشونده بود در حالیکه پاهاش رو به زمین زده بود و دائما داشت گاز میداد در فاصله یک متری از ما ایستاد . بنظر میرسیدازتعجب شاخ در اورده و خشکش زده بود ! هیچ حرکتی نمیکرد ، ایستاده بود و داشت بر و بر ما رو نگاه میکرد !

                               (ادامه دارد )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 3:10  توسط احمد  | 

مطلب زیر ادامه سفر نامه نیست !شاید هم باشد !

------------------------------

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمُردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که باشم .

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پُر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

نزد کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

باز شناسم

کم

که میتوانم باشم

که می خواهم باشم

تا روزها بی ثمر نمانند

ساعتها جان یابند

لحظه ها گرانبار شوند

هنگامیکه میخندم

هنگامیکه میگریم

هنگامیکه لب فرو میبندم .

در سفرم به سوی تو ، به سوی خود ، به سوی خدا

که راهی است ناشناخته

پُر خار

ناهموار

راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام و سر باز گشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گُلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات .

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام .

                 ( احمد شاملو )

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط احمد  | 

 

تعطيلات بعد از ديپلم بود و علافی و ما که آماده بوديم به خدمت نظام و به سربازی مشرف بشيم ! با دوستا نشستيم برنامه ريزی كرديم كه بريم پيش يكی از رفقا كه زودتر از ما به خدمت مقدس سربازی رفته بود به تنگستان !  طی تماس هايش از مردمان خوب اونجا و باغات سرسبز و پر ميوه و فضای بكر روستاهای اطراف بوشهر و برازجان آنقدر برايمان گفته بود كه ما نديده شيفته ی اونجا شده بوديم .

سه نفری رفتيم آبادان كه از اونجا بريم بوشهر . تو آبادان هوس خوردن سامبوسه كرديم ، اونم از نوع هنديش كه توسط يه پاكستانی ! درست ميشد ! گرسنه بوديم و حواسمون نبود كه داريم زياده روي ميكنيم . سامبوسه ها داغ بودن و حسابي حال ميداد . تازه سس تند رو هم بايد حسابی بريزی روش تا کاملا آغشته به سس بشن و بعد داغا داغ ببری تو خندق بلا !

حركت ساعت چهار بعد ازظهر بود بطرف بوشهر . رفتيم كنار شط و كمی دور زديم و بهمنشير و اروند و گسبه و كوفيشه و بازار ته لنجيا رو زير و رو كرديم . توي ترمينال نشسته بوديم و احتياج به دستشويي پيدا كرديم ! هر سه نفری نمی تونستيم درست كارمان را انجام بديم ! از بس سامبوسه هاي تند با سس خورده بوديم ، تا مينشستيم و اول كارمون بود ، آتيش ميگرفتيم و مثل ترقه با گفتن يه ( آخ ) از جا ميپرديم و با صورت آوار شده از دستشويی بيرون ميزديم و صورتامون ديدنی شده بود كه هم درد داشتيم و هم كار واجب !

توی مينی بوسی كه بطرف بوشهر ميرفت نشسته بوديم و گرم حرف زدن و ميوه خوردن بوديم . فكر كنم نزديك پل فلزي سوويره بعد از اميديه بود كه ميني بوس خراب شد . هوا گرم بود . راننده هر چي تلاش كرد ماشين درست نشد ! بقيه كرايه را به مسافران داد و گفت : همين جا باشيد و با ماشين های عبوری دو نفر سه نفری بريد !

ما سه نفر ، ساك به دوش گفتيم : بيائيد پياده بريم ! خل بوديم ! آخه مسافت بيش از دويست سيصيد كيلومتر را كي ميتونه پياده بره كه ما دوميش باشيم !؟ ولي رفتيم . توی راه مسخره بازی ميكرديم و ماشين های عبوری رو دست مينداختيم و با آواز خوندن و دويدن و نشستن ، طي طريق ميكرديم .

ساعتها بود كه راه ميرفتيم و داشت هوا تاريك ميشد كه بين چند رشته كوه رسيديم و يكباره هوا تاريك شد و ما مونديم توی تاريكي ! ترس و وحشت از بيابون و تصور حمله حيوانات وحشی و يا دزدان گردنه گير ! رعب و ترس را بجانمان ريخت . هيچ ماشينی هم برايمان ترمز نميكرد كه سه جوان توی بيابون چه ميكردن ؟!

ايستاده بوديم نگران كه چه كنيم كه از دور و توی بيابون ، چشممان به نور كمرنگی افتاد که سوسو ميزد ! ما سه نفر ، توی تاريكی مطلق بيابون و بناچار بطرف نور حركت كرديم . وقتی به نزديكی نور رسيديم ، متوجه شديم كه پست برق كوچكی است كه پيرمردی با يك فانوس از آن نگهبانی ميدهد . با ديدن ما ، حسابي ترسيد و چوبدستيش را برداشت كه به ما حمله كند و ما التماس كنان جريان را به او گفتيم ! خوب وراندازمان كرد و قبول كرد كه تا صبح پيشش بنشينيم . حسابی تشنه و گرسنه بوديم . كمی نون خشك داشت و كوزه ايی با كمی آب ولرم و بد مزه كه برای ما حكم اكسير را پيدا كرده بود .

ساعتی پيشش نشستيم تا كمی جان گرفتيم . بعد دو باره آمديم سر جاده كه شايد ماشينی گيرمان بيايد . خوشبختانه يك ماشين وانت بار برايمان ايستاد و ما سوار شديم و تا دو راهي بی بی حكيمه رفتيم .

توی قهوخونه ی دو راهی يه نيمچه شامی خورديم و با مينی بوس چن درجه دار نيروی دريايی كه بطرف بوشهر ميرفتن ، بطرف بوشهر حركت كرديم .

ساعت سه نصف شب رسيديم بوشهر . يكي از ما سه نفر ، برادر نا تنی در شهر بوشهر داشت و اصرار داشت كه به خانه ي آنها بريم . هر چه گفتيم كه دير وقت است و درست نيست به كتش نرفت که نرفت .

به لطائف الحيل ما را به آنجا برد . وقتي وارد خانه ی برادرش شديم ساعت نزديك چهار صبح بود و ما حسابي خسته بوديم . زماني كه وارد خانه شديم فهميديم كه بلابه نسبت چه گ ... خورده ايم ! بنده ی خدا همان شب زنش زایمان کرده بود و مادر زن و مادر شوهر و يكی دو زن ديگر ، توی هال ماتم گرفته و خسته تر از ما چمباتمه زده ، نشسته بودن و بچه هم ونگ و ونوگ گریه اش به هوا بلند بود . ما بايد از جلوی آنها رژه ميرفتيم تا وارد اتاق خواب شويم .

ما سه نفر با سر هاي آويزان ، مثل لشكر شكست خورده پشت سر هم وارد اتاقی شديم كه همه چيز بهم ريخته شده بود . معلوم بود كه چند روز است كه در گير زايمان زن بيچاره بوده اند . كلی دری وری به اين رفيقمان گفتیم و او كه كفر ما را بالا اورده بود كه دائم ميگفت : مشكلی نيست . دلم ميخواست با مشت ميزدم تو دماغش تا يه پارچ خون ازش بيرون میریخت !

حالا ما حسابی هم دمغ شده بوديم و هم خسته و وضع اونجا هم بهم ريخته ، اينم ميخواست بره رختخواب ملافه گرفته بياره ! آدم به اين كودنی ، واله نوبره ! گفتيم : بابا ول كن . ساك هامون رو كرديم بالشت و به چشم بهم زدنی خوابمان برد .

با صداي سر و صداهای در هم بر هم از خواب بيدار شدم . با تعجب و وحشت نگاه به ساعت كردم . ديديم ساعت يازده ظهر شده و ما تو خونه ی مردم خوابيم ! بيرون از اتاق غلغله شده بود . معلوم نبود ، چن صد بار در اتاقی كه ما خواب بوديم ، هی باز و بسته شده و ما مثل اصحاب كهف در خواب ناز ! صد رحمت به ماکسی میلینانوس !

دو نفر ديگر رو صدا زدم و بيدارشان كردم . احتياج شديدی به دستشويی داشتيم ! دستشويی توی هال بود و هال هم مملو از مهمان از بزرگ و كوچك ! خدايا چه خاكي بسر كنيم ؟

ساك ها رو بر داشته و با شتاب و سرعت از در حياط زديم بيرون !!!

                        (( ادامه دارد ))   

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط احمد  | 

 

يكی از روزهاي سرد و ملال انگيز پاييز ، تنگ غروب كه گنجشكا داشتن به لونه هاشون ميرفتن ، دل احمد بد جوری هوای ديدن عمه ی پيرش را كرده بود .

عمه اش مش زهرا ، چن سالی ميشد كه در جوار بُقعه ی محمّد بن جعفر طّيار ، زير درختان سر به فلك كشيده ي كُنار ، آروم به خواب ابدی فرو رفته بود . خدايش بيامرزد كه پيرزن بسيار مهربون و دوست داشتنی بود با اون خنده هاي نُقليش .

بعد از فوت همسرش مش موسي ، سالها بود كه به تنهايی تو اون خونه ی كوچيك كاه گِلي نبش ( دّره گوده ) تك و تنها زندگی ميكرد . پير زن قد كوتاه و چابكی كه تا آخرين روزهای عمرش حاضر نشد زير بار منت كسی باشه . او به تنهايی همه ی كارای خودش رو انجام ميداد . تو راه رفتن ، بين فاميل و در و همسايه شده بود ضرب المثل ، از بس كه تُند راه ميرفت . انگار واقعاً پای مرغ خورده بود !

خونه نُقلی و كوچيكش فقط يه اتاق داشت  و مُشتی خرت و پرت كه ثمره زندگی مشتركش بود و علی رغم دلبستگيش به اونا ، هر از چن گاهی وسايلي را كه نمي خواست ، بي تكلّف ، با كرامت و بزرگواری دم در خونش ميزاشت تا هر عابری كه از اونجا رد ميشد و ميديد كه بدرش ميخوره ، با خود ببره !

وقتی احمد اون روز به در خونه ی عمه اش رسيد هوا تاريك شده بود . فانوس روشني دمِ در گذاشته شده بود ! طبق معمول در چوبی خونه ، كه از لابلای درزهاش نور كمرنگی به بيرون ميتابيد ، رو هم بود ! فانوس رو برداشت ، درو باز كرد و رفت داخل . حياط كوچيك آجر فرش رو طی كرد و صدا كرد : عمه جون سلام ، كجايی ؟ منم احمد .

مش زهرا ته اتاق كِز كرده بود ، گفت : احمد جون بيا عمه ، من اينجام .

اتاق با رنگ تنها لامپ دوده گرفته و كثيف سقف و وسايل قديمی مرتب و منظم توی اون ، زردِ مايل به قهوه ايي ميزد . مش زهرا روی چراغ والُر سه فتيله ايی ، توي قوری چينی شلغميش چايی درست كرده بود و داشت قليان ميكشيد . وقتی چشمش به احمد كه فانوس به دست وارد اتاق شده بود ، افتاد گفت : عمه جون چرا فانوس رو ور داشتی و اوردی داخل ؟

احمد گفت : عمه ديدم دم دره ! گفتم شايد يادت رفته ، مونده بيرون خونه !

مش زهرا گفت : نه عمه ، خودم گذاشتمش بيرون كه هر كی خواست اونو ببره ، نگاش كن ! كلی با پارچه تميزش كردم و پُره نفتش هم كردم . برو عُمرم ، بزارش دم در ، شايد اين فانوس ، چراغ عمر من باشه !!

احمد رفت و دو باره فانوس رو گذاشت دم در !

اون شب احمد ساعتی سر بر زانوی عمه و در كنار او ماند . مش زهرا قليون ميكشيد و درد دل ميكرد و دم و دقيقه ميگفت : خدايا سگی هستم زير درگاهت !  الهی شُكرت ، هم به داده ات و هم به نداده ات !

صدای عمه تو گوش احمد طنين انداخت : خوابت بُرده نَفَسم ؟ پاشو برو خونه آلان دل نگرونت ميشن گُلم .

احمد بلند شد و دست چروكيده  و گرم و پُرمحبت عمه اش را بوسيد ، او هم صورتش را غرق بوسه كرد . وقتی احمد خداحافظی كرد و درِ چوبی را پشت سر خود بست ، توی كوچه ، باد سردی ميوزيد و از فانوس اثری نبود !

روز بعد نزديكي های اذان ظهر ، پيراهن مشكي نويی تن احمد بود و در حاليكه سكسه امانش رو بُريدهُ و چشماش مثل خون سرخ شده بود ، زير درختان سر به فلك كشيده ی كُنار به كبوتران روی گنبد آبی بُقعه ، مات و مبهوت ، خيره شده بود .

 

در سايه ي اين سقف ترك خورده نشستيم

                                                      بي حوصله و خسته و افسرده نشستيم

خاموش چو فانوس كه در خويش خميده است

                                                         پيچيده به خود با تن تا خورده نشستيم

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط احمد  | 

ای خدا بگم اين ترقی و تمدن و تكنولوژی كوفتی رو خدا سر به نيست كنه ! آقا ما چه گناهی كرديم كه نمی خوايم خلاف كنيم ؟ اگه سرعت ترقي تكنولوژی تو ممالك خبيثه ی بی دين و ايمون تو اتوبان صنعت از حد مجاز بيشتره و كسي هم نيست كه جلوشون رو بگيره و جريمشون كنه ، تقصير ما چيه ؟! بخدا ما آدم خوبی هستيم ! اينو بايد به چه زبونی بگيم ، چه جوری شیر فهمتون کنیم ؟!

بخدا همین امروز مصطفی دوستم برام تعريف ميكرد که : احمد آقا ، ديروز رفته بودم با كارت عابر بانكم چن تومن حقوق کوفتی سه ماه قبلمو كه تازه به حسابم ريختن خير سرم كمی ازش در بيارم و قرض و قوله هام رو کمی سبک کنم . از سه راه خرمشهر تا كمپلو ، تو اين هوای مصيبت زده ی گرد و خاكی كه لاكردار ول كن نيست ! پياده گز كردم و چندين عابر بانك رو زير و رو كردم ودل و روده هاشون را بهم زدم تا شايد چندرقاز اسكناس اخ كنن و هی انگلکشون کردم شاید حالشون بهم بخوره و چن تومن مايه استفراغ كنن ! اما نشد كه بشه !

بعضی هاشون پول نداشتن .

بعضی هاشون قديمی بودن اصلا نوشته هاشون پيدا نبود و برام شيشكی ميكشيدن !

بعضي هاشون در حال تعمير بودن و یه خانمی از تو سوراخ بلند گو با ناز میگفت ( با عرض پوزش این سیستم در حال تعمیر میباشد ، ا وا خاک عالم ) !

بعضی هاشون به شبكه وصل نميشدن !

بعضي هاشون ...... وای خدا خفه شدم !

خلاصه رسيدم به يكيشون كه انگار شُكر خدا درست بود و خيل جامعه و جماعت از زن و مرد ( تنها جايی كه صف زن و مرد يكيه ) توی صف عين ملكولهای دی ان ای ! رقات به رقات پشت سر هم و بی تاب و اخمو و گره به پیشونی ایستاده بودن که پول در بیارن .انگار میخواستن مجلس عزا برن !

مصطفی گفت : منم مثل بچه ی آدم ایستادم تا نوبتم شد . یه پسر جوونی هم پشت سرم بود که هی غرغر میکرد و بیتابی از خودش نشون میداد . من میخواستم سه تا چهل تومن در بیارم . خوب دستگاه قدیمی بود و بیشتر اخ نمیکرد ! اولی رو که گرفتم ُ پسره پشت سرم با عصبانیت گفت : هی ولک چه خبره ؟ بسته دیگه ، ما هم پول میخوام هان . گفتم : پول هست نترس !

دومین چهل تومن رو هم گرفتم و دو باره اومد تو صورتم و گفت : با توام ، میگم من کار دارم و ده تومن میخوام در بیارم فهمیدی ؟ چه خبرته ؟! گفتم : آلان تموم میشه ، فقط دو ثانیه . گفت : دو ثانیه ، دو ثانیه . مسخره با این ریش بُزیت ! چیزی نگفتم و سومین مرحله رو پشت سر گذاشتم و اومدم کنار تا این رفیق پُر تاب ما بیاد و ده هزار تومنش رو در بیاره ! داشتم پولام رو تو کیفم میزاشتم که او مشغول پروژه اش شد !

پولاش رو که از عابر بانک گرفت ، یه دفه نصف اسکناس هزار تومنی از لای پولاش افتاد رو زمین ! آقا ، ما پولامون هم مثل فرش کرمُون ميمونه ! با این فرخ که هر چی دست به دست بشن نو تر میشن و صلابت و اعتبارشون بیشتر میشه ! حالا این یه دفه اینطور شد ! تا اومد نصف اسكناس هزار تومني رو ، ور داره ، با اجازه تون کارتش هم توسط دستگاه عابر بانك بلعيده شد ! شروع کرد به داد و بیداد سر من که تو مقصری که نصف اسکناس هزار تومنی به من افتاده و هر چي تو پولاش رو گشت ، يه نصفه دیگش نبود و میگفت باید من هزار تومن به او بدم ! یقه ام رو گرفته بود و ول کن نبود و کارتش رو هم از من میخواست !

بلبشو شد و زد و خورد به راه افتاد و چن تا از رفیقاش هم از اون طرف خیابون اومدن کمکش و چن نفر هم که ناظر بودن از من طرفداری کردن و تو اون وسط سنگی به طرف بانک پرتاب شد و خورد به شیشه بانک و آژیر دزد گیر بانک به صدا در اومد و شد محشر خر !

مصطفی گفت : اگه یه کم دیگه مونده بودم و در نمی رفتم ، فکر کنم آلان زندون کارون بودم و شما هم ناراحت که باید برا من کمپوت آناناس بیارید که میدوند من فقط کمپوت آناناس میخورم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط احمد  | 

بخدا دلمون ديگه پُكيد . تُو اين هوای گرد و خاكي و گرم با دغدغه های تازه و پيچيده ی هر روزه ! ديگه حالی برامون نمونده .

دم غروبی با چن تا از دوستا رفتيم كنار كارون تا دور هم باشيم و يه كمی ، فقط يه كمكی فكر و ذكر اين روزگار مفنگی از كله هامون بپره. كمی ميوه ی پلاسیده ی گرون و يه فلاكس چای هم حال ميداد .

گفتن معما بگيم . منكه اصلاً حس معما گفتن رو نداشتم . اما پيله شده بودن كه همه بايد دوره ايی معما بگن .

آيت گفت : اون چيه كه ما می بينيم ولي خدا نمي بينه ؟ به فكر هيچكس نرسيد و تو كف اين معما مونديم !

نيما گفت : اون چه وسيله نقليه اییه كه راننده اش از خود وسيله زودتر به مقصد ميرسه ؟ هر چی فكر كرديم ، مُخامون داغ شد و جوابش رو پيدا نكرديم !

امير گفت : اون چيه كه هر وقت لازمش داريم ميندازيمش دور ؟ عجب معماهای سخت و خفنی ؟ بازم فكرامون ره به جايی نبرد ؟ خسته شديم از بس فكر كرديم و خودشون هم برامون كلاس ميزاشتن و جواب رو نميگفتن !

منم گفتم (احمد ) : ( معما ) : ميخوايم يه خونه بسازيم كه مثلاً هزارتا آجر براش كافيه ! ما هزار و يك آجر داريم ، با اون يك آجر چيكار ميكنيم ؟؟!

همه اعتراض كردن كه : اين چه معماييه ؟ سركاريه ؟ مسخره بازی در نيار و و و .. ! گفتم : بابا شما معما گفتيد ، كسی اعتراض نكرد ! خوب منم معما گفتم ! جوابش رو بدين .

وقتی ديدين جدی ميگم ، شروع كردن به جواب كه :

- با اون يه آجر تو پذيرايی یه ( جا ساعتی ) درست ميكنيم . نچ !

- با اون يه آجر يه پله درست ميكنيم دم در حياط . نچ !

- با او يه آجر تو حمام قباله ميسازيم . نچ !

بعد همه خسته شدن و گفتن خودت جوابش رو بگو !  من گفتم : هيچی بابا ، لازمش نداريم ميندازيمش دور !

كفر همه در اومد !

دور بعد ، دو باره همه يكی يك معما درست و حسابی گفتن ، تا دو باره نوبت من شد ! خط و نشون هم كشيدن كه اگه مسخره بازی در بياری ميگيريم و ميندازيمت تو كارون تا كوسه ها  تيكه تيكه ات كنن !

گفتم باشه ، يه معمای درست و حسابی !

تو يه كوپه ی قطار ، يه پيرزن و يه پيرمرد با دو تا بچه دوازده ساله كه يه سگ همراهشونه ، نشستن و قطار در حال حركته . پيرزنه داره كاموا ميبافه . پيرمرده داره پيپ ميكشه و روزنامه ميخونه . نزديك ايستگاه پيرمرده بلند ميشه و پنجره قطار رو باز ميكنه و يه شی زرد رنگ رو از پنجره قطار ميندازه بيرون ! وقتی قطار تو ایستگاه می ايسته ، سگه ميدوه و اونو به دهنش ميگيره و مياره ! شما بگيد اون چی بوده ؟

- كاموا ؟ نچ !

- پيپ ؟ نچ !

- روزنامه؟ نچ !

- پفك بچه ها ؟ نچ !

همه داشتن كله هاشون داغ ميشد كه چی ميتونسته باشه ! فايده نداشت . گفتن خودت بگو !

گفتم : آجر معمای قبلی كه انداخته بوديمش دور ، سگه ميره اونو مياره  !

پ. ن :

کسی جواب معماهای دوستام رو بلده ، بمن بگه تا بزنم تو پوزشون !! فکر کردن خیلی بلدن !

فونت درشت گذاشتم تا كله هاتون به مونيتور نخوره !

پست كوتاه مينويسيم ، دوستان ميگن كوتاهه ( تازه همين كوتاه ها رو هم بعضيا !!! حوصله نميكنن بخونن ) !

پست بلند ميزاريم ، ميگن خسته شديم ، وقت كم داريم .

 بهر حال شما به بزرگواری خودتون بنده ی كمترين رو ببخشيد .

فدای همتون . احمد 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:6  توسط احمد  | 

تکیه کلام ها گاهی کار دست آدم میدن . شهرام تکیه کلام بدی داره و دائم اونو تکرار میکنه . اصلاْ شهرام با اون تکیه کلام شناخته میشه !

هر پیشنهادی که در جمع دوستاش به او میشه فوری از تکیه کلام مخصوصش استفاده میکنه ! احمد به او میگوید : شهرام ، میای امروز بریم سینما فیلم خوبیه ؟ شهرام بلافاصله از تکیه کلامش استفاده میکنه و میگه : سگ میره سینما ؟!

بریم ساندویچ بخوریم ؟ سگ ساندویج میخوره ؟!

درس بخونیم ؟ سگ درس میخونه ؟! و و و .... ! برای انتهای هر فعلی از افعال اول و دوم شخص جمع ! از همین کلمه ی وامونده ی مصیبت سرا ، استفاده میکنه !

پدر شهرام چند روز پیش از زیارت عتبات عالیات که خدا انشالله قسمت همه کناد ، برگشته و همه ی اعضاء خانواده و فامیل را جمع کرده سر نهار و سور مفصلی به راه کرده .

 انواع و اقسام غذاهای رنگارنگ توی سفره چیده شده و دور تا دور اون پُر شده از زن و مرد و بزرگ و کوچیک . صدای چکاچک قاشق و چنگال با بشقاب و دیس است که بگوش میخورد .

شهرام درست در مقابل کربلایی باباش ! نشسته و مشغول لمبودن است ! پدرش در حال خوردن سبزی است که چشمش به شهرام میافتد . بلند میگوید : شهرام جان ، کمی هم سبزی بخور .

شهرام بدون معطلی و غافل از اینکه چه کسی به او دارد میگوید سبزی بخور و کجا نشسته ! غافل از خیل جمعیت فامیل ، بلافاصله و با صدای رسا میگوید : سگ سبزی میخوره ؟!!!

کربلایی رنگ به رنگ میشود و دهانش از خوردن سبزی وا میماند ! مادر شهرام در کمال عصبانیت به او میگوید : خجالت بکش بچه !

شهرام سرفه اش میگیرد و غذا از دهانش به بیرون پرتاب میشود .

دُمش را روی کُولش میگذارد و از پای سفره بلند میشود و با دو بیرون میرود !! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:32  توسط احمد  |