تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

تو زمان جنگی ، یه ، یه ماهی از تشکیل کلاس نهضت مبارزه با بیسوادی تو کارخونه گذشته بود .  بر و بچه های ریش سفید قد و نیم قد ، مثل بچه های آدم میومدن سر کلاس و حسابی منو شرمنده میکردند . سراپا گوش میشدن و منم حسابی از خجالت اونا در میومدم و شیر فهمشون میکردم و با بالا پائین بردن دستام و باشدت تموم کلمات رو بخش میکردم و نمایش میدادم که مثلاً زنبور دو بخشه ، زن - بور ! بعد متوجه بعضی از نیشخندها میشدم که با نگاهشون میگفتن : زنِ بور یه بخشه ! اونم گیر ما نمیاد !

اینا رو مرتضی داشت برا احمد تعریف میکرد .

بعد ادامه داد که : آره ، حدود یه ماهی از شروع کلاس درس گذشته بود و منم خوشحال بودم که داشتم ذکات علم خودم را تحویل جامعه میدادم . ذکات العلم نشره !

یه لوحه داشتم که نصب شده بود به تخته سیاه توی کلاس که اشکال چرنده و پرنده و میوجات خوشگل ( آی که قربونش برم ) توش حک شده بود و من روی اونا کار میکردم تا بتونم حروف الفبا و سیلابها و اصوات را یادشون بدم .

یه چن روزی بود درسمون رسیده بود به زنبور  . آره همون زنبور عسلی که از تولید به مصرفه ! کلی گلوم رو پاره کرده و از بالا پائین بردم دستام ، کتف درد گرفته بودم از بس هی گفتم : زنبور ، دوبخشه ، زن ـ بور . بعد شم کلی تمرین دسته جمعی بخشها و مرور مکرر .

 طنین صدای عده کثیری کارگر زحمتکش ، چنون اُبهتی به سالن و کلاس داده بود که نگو و نپرس و من که چه حال خوبی پیدا میکردم .

پیش خودم گفتم : حتما با این همه تمرین و تکرار ، دیگه برا کلمات دو بخشی و فرق اونا با کلمات یه بخشی ، قاعدتاً نباید مشکلی وجود داشته باشه . احساس کردم همه یاد گرفتن ، برا همین بود که سوال کردم : برادرا ، همه یاد گرفتن ؟ همه گفتن : بععععععععععععله . گفتم : الهی شکر .

مرتضی ادامه داد 

 بعد گفتم : از آقایون کی میتونه بیاد جلو همشاگردیاش و زنبور رو بخش کنه ؟ همه دستای پینه بسته شون رو بلند کردند که : آقا اجازه ؟ ما بیایم ؟ گفتم : ببخشید من برادر کوچیک شمام ، نمیخواد هی بگید ، آقا اجازه و انگشت خودتون رو بلند کنید !

بلاخره از مش یدالله که زرنگ کلاس بود خواهش کردم که بیاد و زنبور رو بخش کنه ! اونم فی الفور از جاش بلند شد و اومد جلوی همه ایستاد و صداش رو صاف کرد و با صدای بلند گفت : زنبور یه بخشه !!!! و دست راستش رو تا آسمون هفتم برد بالا و با شدت تموم اورد پائین و گفت : گُنج !

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زیر نویس : گُنج در اکثر لهجه ی محلی شهرهای خوزستان به معنی زنبور است .

البته این تصویر ( هاچ ، زنبور عسل ) نیست !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 20:40  توسط احمد  | 

احمد عینک ته استکانیش رو از روی چشای خسته اش ور داشت و روی دیوان حافظ گذاشت . آه سردی کشید و به دوستش گفت : یادم می آد سالها قبل که فکر میکردم عینک نشونه ی با سوادیه ، رفتم پیش یه دکتر چشم پزشک که برام عینک بنویسه . خیلی دلم میخواست عینک بزنم و فیگور آدمای با سواد رو بخودم بگیرم .

اون روز هیچوقت از یادم نمیره . روبروی دکتر نشسته بودم و با لحن التماس آمیزی داشتم براش توضیح میدادم که هر وخت مطالعه میکنم از چشام اشک میاد و خسته میشم . کلمه ها جلوی چشام رژه میرن و زود خوابم میبره .

از نگاه دکتر معلومم شد که خیلی به حرفام اعتماد نکرده ، برا همین بود که گفت :پسر جان ، دوست داری عینکی بشی ؟ با شوق و ذوق گفتم : آره ، آقای دکتر .

بعد نشستم روبروی همون علامت های مخصوصی که با دست و زبون باید بگیم بالا ، پائین ، راست ... خلاصه دکتر یه عینک بزرگ مخصوص گذاشت رو چشمام و از یه جعبه ایی که پُر بود از شیشه های ذره بینی ، هی شیشه های عینک رو عوض میکرد و از من سوال میکرد که : حالا چی ؟ میگفتم : نه ، خوب نمیبینم . شیشه ها رو عوض میکرد و علامت ها رو نشونم میداد و میگفت : حالا چی ؟ میگفتم : نه ، خوب نمیبینم .

چندین و چن بار شیشه ها رو عوض کرد و داستان تکرار شد .

آخر سر ازم پرسید : حالا چی ؟ من خوب به علائم نگاه کردم ، حتی خط آخر که ریز ریز بودن رو حسابی شفاف و واضح میدیدم ! با خوشحالی و ذوق و شوق فراوون ، هول شدم و گفتم : آقای دکتر همینه ! همین خیلی خوبه ! چقدر خوب و شفاف دارم میبینم . همین خوبه جناب دکتر !

احمد ادامه داد : وقتی من به چهره ی دکتر خیره شده بودم تا حرفم را تصدیق کنه ، او دو انگشت اشاره ی هر دو دستش رو از لابلای سوراخهای عینک داخل کرد و انگشتای دستش به چشمم خورد !!

گفتم : آخ آقای دکتر کورم کردی ! گفت : بلند شو بچه جان ، آخه تو عینک برا چی میخوای ؟

فهمیدم آخرین بار روی عینک شیشه نگذاشته بود . 

درست و حسابی خیط شدم . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 22:14  توسط احمد  | 

پاسی از شب گذشته بود که احمد همراه خانواده با پیکان پوکیده شان ، هلنگ و هلنگ به اصفهان رسیدند . هر چه گشتن اتاق خالی در مهمانسرایی ، مهمانپذیری ، پیدا نکردند که نکردند .

همسرش از یکطرف غُر میزد و دختر غُرغروش از طرف دیگر و پسرها که دیگر نگو . چاره ایی نبود خستگی راه چنان دماری از روزگار احمد در آورده بود که میگفت : کاش توی لحد خوابیده بودم ! این هم  مسافرت که هی میگفتید بریم  . آدم بدبخت بیچاره ی مفلوک رو چی به مسافرت ؟!

بالاخره باید جایی میخوابیدند ! پارکها همه مملو از چادر و آدمای ولو شده روی زمین بود . کنار پارکی روی پیاده رو بساطتشان را پهن کردند و با هزار اهن و اوهون کنار همدیگه خوابیدند .

آفتاب پهن شده بود که احمد با صدای همهمه ، چشمانش رو باز کرد . خیل زن و مرد بالای سرشان ایستاده و به آنها زُل زده بودند .

با عجله همه را بیدار کرد . قیافه های کش آمده ی اونا خیلی تماشایی شده بود !

توی ایستگاه اتوبوس خوابیده بودند  !

( عکس تزئینی است )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:44  توسط احمد  | 

حالا که نیستی و شاید تو لک رفته ایی ! بهتره که فعلا ما هم کرکره ی دکان خودمون رو پائین بکشیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 20:38  توسط احمد  | 

مهدی رفیق بیست و اندی ساله ی احمد ، دو روز پیش با حرفی و حرکتی چنان دل احمد را شکست که صدایش تا پل دختر هم رفت !

ای وای به احمد با این دل رقیق و احساسات تُندرش !

اون شب کذایی تا دم دمای شفق بیدار ماند . سفیدی صبح داشت شیشه های دود زده ی اتاقش را رنگ میکرد که احمد با نگاه بُهت زده به پرّه های پُر از گرد و خاک پنکه ی سقفی خیره و خوابش لت و پار  شده بود .

چاره ایی نبود . چکنم چکنم بد جوری گلوگیرش شده بود . امواج پُر تلاطم علامت سوال بود که صخره های آرامشش را میلرزاند .

فکر کرد شاید دیوان حافظ بتواند به او آرامشی بدهد . کرخت از جا بلند شد و رفت سراغش . بی هیچ نیتی !

این غزل آمد :

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش

                                                           وز شما پنهان نشاید کرد سّر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

                                                         سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش

وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

                                                        زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

                                   نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش 

صبح اولین روز زمستانی اگر چه آفتاب همه جا پهن شده بود ، اماّ احمد مثل پرنده ایی سبک بال از پشت پرچین خواب و خیالش به درون روز غلتید !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:56  توسط احمد  |