تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

بهت زده بود به گوشه ایی و از دنیای اطراف چنان دور شده بود که انگار حالا حالها نمیخواست برگردد . یادش اومد چقدر منتظر اون لحظه ایی بود که بلاخره نوبتش بشه و اسمش رو برا سفر به مشهد تو لیست واجدین شرایط اعزام ببینه . هر سال تابستون که برنامه مسافرت از طرف شرکت احیا میشد ، یه شور و شوق عجیبی تو دل همه می افتاد و همه دلشون میخواست نوبت اونا باشه . هر که اسمش رو تو لیست میدید سر از پا نمیشناخت و با افتخار از این پیروزی بادی به غبغب می انداخت و برا بقیه فیس و افاده می اومد و هی وعده و وعید که از مشهد الرضا سوغات چی میارم و چی نمیارم ! بعضی ها هم از خاطرات سال قبلشون با آب و تاب چه تعریفها که  نمیکردن و تو دل بقیه یه دریا آب جاری میکردن .

اون سال وقتی احمد اسم خودش رو تو لیست واجدین شرایط اعزام که توی ( بُرد ) زده بودن ، دید ، اول فکر کرد دچار توهم شده ، اما چن بار چشاش رو با دست مالید و با دقت نگاه کرد ، خودشه ، درست دیده بود .

بال در اورد ، موهاش سیخ شدن ، قلبش شروع کرد به تلوپ تلاپ تند تند زدن . خدایا بلاخره به آرزوم رسیدم . قربونت برم امام رضا بلاخره منو هم طلبیدی .

عصر از سر راه یه جعبه شیرینی خرید و با خوشحالی تموم رفت خونه و خبر مسرت بخش رفتن به مشهد رو با آب و تاب که : من خوب بودم و چه و چه به سمع و نظر اهل البیت رسانید .

یک هفته فرصت بود تا همه ی کارها رو راست و ریس و خودشون رو آماده سفر کنن .

توی همین چن روزه زمین و زمان رو خبر دار کردن و کلی سفارش و التماس دعا و نایب الزیاره شدن و کلی هم سفارش شنیدن که کجا برید و چی بخرید و خوشبحالتون شده که حداقل یه چن روزی از این گرمای سگ مصب و شرجی وا مونده در میرید و و و .....

شبِ صبحی که قرار بود با هواپیما بپرن ، تو خونه ی احمد غوغایی بود . عشق سفر و زیارت آقا ، اونم با هواپیما ، اونم از طرف شرکت ، اونم با دوستا و همکارا ، اونم بدون خرج کردن حتی یه تک تومنی !! وای خدا تصورش آدمو دیوونه میکنه .

صبح خیلی زود اهل و عیال همه با خُلق خوش ، سرحال از خواب بیدار شده بودن . وسایل سفر از شب قبل که نه ، بلکه از هفته ی قبل ، مهیا و همه چیز آماده و رو به راه بود .

احمد ابتدا وانت نیسان لکنته اش رو از توی حیاط خانه برد بیرون و تو سراشیبی دم در پارکش کرد تا موقع رفتن عجله نکند . همه لباس پوشیده و تر گل ور گل و اتو کشیده و ادکلن زده مهیای رفتن شده بودن .

شیرهای آب و گاز و کلیدهای روشنایی لامپها ، همه چک شدن تا از بسته بودنشان اطمینان پیدا کند . برای رفتن به فرودگاه همه بی تابی میکردن و دائم میگفتن : داره دیر میشه ، بریم ؟ احمد میگفت : عجله نکنید تا فرودگاه ده دقیقه بیشتر راه نیست ، میریم اونجا علاف میشیم ، تازه ماشین هم دم در پارکه ، نمیخواد نگران باشید .

همه ی نگاهها به ساعت بود که به سختی حرکت میکرد ! بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید و با فرمان حرکت ، همه مهیای رفتن شدن . در ورودی هال قفل و قفل آویزی هم به در زده شد . بچه ها با شوق و ذوق تمام رفتن و عقب وانت سوار شدن . عیال مربوطه توی حیاط دعایی خواند و به سمت خونه فوت کرد . در سه لنگه ی حیاط سه قفله شد و بسم الله گویان رفتن به طرف ماشین .

احمد متوجه شد که یک طرف وانت کج شده ! دور ماشین چرخی زد و با تعجب دید که چرخ عقب نیسان پنچر و روی رینگ رفته ! آه از نهادش در آمد .

ماشین توی سراشیب قرار داشت و جک زدن زیر وانت کار مشکلی بود . چرخ زاپاس هم زیر ماشین بسته شده بود . درهای خونه همه قفل و احمد کت و شلوار پوشیده بود . چه شلم شوربایی شده بود ؟!

دستپاچگی و استرس و ترس از دست دادن سفر رویایی ، همه دست به دست هم دادن تا احمد با سرعت در های بسته را باز و لباسش را عوض کند . با هزار مکافات زیر ماشین جک زد ، اما وقتیکه چرخ پنچر را از زیر وانت در آورد از بخت بدش ماشین از روی جک رها و به زمین افتاد ! از شدت عصبانیت به خودش و بدشانسیش لعنت فرستاد و دسته جک را محکم به زمین کوبید . دسته جک به لبه ی پیاده رو خورد ، کمانه کرده و به ساق پایش خورد !

با هر بدبختی که بود ماشین آماده و احمد مجدا لباس پوشید و لنگ لنگان آمد که سوار ماشین بشود ، اما دیر شده بود . صدای هواپیما ازبالای سرشان شنیده شد .

هواپیمایی که بطرف خراسان میرفت ، مثل الماس درخشانی در آسمان آبی درخشید و در انتهای افق محو گردید .   

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9:49  توسط احمد  |