زیر درار بست درخت انگور ، احمد با نگاه پر ولعش شاهد رسیدن غوره های ترش و ریز شده بود و هر روز منتظر تا عیالش خونه نباشه تا شکمی از عزا در بیاره و کلی معشوف ! زنش اونقدر حساسیت بخرج داه بود که اینا هنوز نرسیدن و نگاه به زیبایی انگورا بهتر از خوردن اونا است که دیگه تاب و توانی برا احمد نمونده بود .
سه شنبه بود که عیال رفته بود خونه ی مامان جونش که سبزی خورشتی هاشون رو پاک کنن ، نیما کوچلو پسرشون رو هم برده بود باش .
موقعیت سوق الجیشی مناسبی فراهم شده بود تا احمد ، سعید دوست غارش رو ، دور از چشم حساس بانو ! به خوردن یه شکم سیر انگور دعوت کنه که تنهایی حال نمیداد .
سعید که خلق خوش عیال احمد رو میدونست خیلی سعی کرد که با بهانه های بند تنبونی که : کار دارم و نمیام و چه و چه به این دعوت پر ماجرا نره ، اما نشد که بشه !
بالاخره عاشق به معشوق رسید و لحظه ی دیدار . احمد به سعید گفت : بزار دو تا صندلی بیارم و بریم رو صندلیها وایسیم و دونه دونه از انگورا بچینیم و میل بفرماییم . بعدش همینکارو کردن .
هنوز یه ربع ساعتی از تناول بی چون و چرای مرواریدهای بی صدف ! نگذشته بود که صدای در زدن بلند شد . احمد مثل یه وزق از رو صندلی پرید پایین و در حالیکه رنگ به رخسارش نمونده بود و رگهای گردنش زده بیرون با فریادی در گلو مُرده گفت : سعید ، سعید بیا پایین بیا پائین ، خانمم اومد ، خانمم اومد ! صندلی ها رو به گوشه ی حیاط پرت کردن .
سعید بینوا با اون قد درازش نزدیک بود از رو صندلی پهن بشه رو موزائیکای کف حیاط . پرید پائین و خودش رو تکوند و دستی به یقه اش کشید و هر دو خبردار پشت در حیاط ایستادن تا احمد در رو باز کنه .
احمد در حیاط را آهسته باز کرد تا از دل و جون به خانمش سلام کنه و وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده .
در که باز شد بچه ی سه چهار ساله ی همسایه در حالیکه مفش تا روی لبش آویزون شده بود گفت : نیما خونس ؟


