تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

زیر درار بست درخت انگور ، احمد با نگاه پر ولعش شاهد رسیدن غوره های ترش و ریز شده بود و هر روز منتظر تا عیالش خونه نباشه تا شکمی از عزا در بیاره و کلی معشوف ! زنش اونقدر حساسیت بخرج داه بود که اینا هنوز نرسیدن و نگاه به زیبایی انگورا بهتر از خوردن اونا است که دیگه تاب و توانی برا احمد نمونده بود .

سه شنبه بود که عیال رفته بود خونه ی مامان جونش که سبزی خورشتی هاشون رو پاک کنن ، نیما کوچلو پسرشون رو هم برده بود باش .

موقعیت سوق الجیشی مناسبی فراهم شده بود تا احمد ، سعید دوست غارش رو ،  دور از چشم حساس بانو ! به خوردن یه شکم سیر انگور دعوت کنه که تنهایی حال نمیداد .

سعید که خلق خوش عیال احمد رو میدونست خیلی سعی کرد که با بهانه های بند تنبونی که : کار دارم و نمیام و چه و چه به این دعوت پر ماجرا نره ، اما نشد که بشه !

بالاخره عاشق به معشوق رسید و لحظه ی دیدار . احمد به سعید گفت : بزار دو تا صندلی بیارم و بریم رو صندلیها وایسیم و دونه دونه از انگورا بچینیم و میل بفرماییم . بعدش همینکارو کردن .

هنوز یه ربع ساعتی از تناول بی چون و چرای مرواریدهای بی صدف ! نگذشته بود که صدای در زدن بلند شد . احمد مثل یه وزق از رو صندلی پرید پایین و در حالیکه رنگ به رخسارش نمونده بود و رگهای گردنش زده بیرون با فریادی در گلو مُرده گفت : سعید ، سعید بیا پایین بیا پائین ، خانمم اومد ، خانمم اومد ! صندلی ها رو به گوشه ی حیاط پرت کردن .

سعید بینوا با اون قد درازش نزدیک بود از رو صندلی پهن بشه رو موزائیکای کف حیاط . پرید پائین و خودش رو تکوند و دستی به یقه اش کشید و هر دو خبردار پشت در حیاط ایستادن تا احمد در رو باز کنه .

احمد در حیاط را آهسته باز کرد تا از دل و جون به خانمش سلام کنه و وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده .

در که باز شد بچه ی سه چهار ساله ی همسایه در حالیکه مفش تا روی لبش آویزون شده بود گفت : نیما خونس ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:42  توسط احمد  | 

پریسا با اون گیسهای بافته شده و پوست مهتابیش دل هر پیر و جوونی رو میدزدید . خیلی ها بودن که دوست داشتن اونو داشته باشن ، اما اون اونقدر شرم و حیا داشت که حیزی نمیکرد و همه ی وقتش رو گذاشته بود برا مادر افلیج و از پا افتادش .

خونه ی گلی و نیمه مخروبشون تو کوچه پس کوچه های لب شط تابلو بود . احمد هم بارها هوس داشتنش رو کرده بود اما فقط هوس بود و تقیب و گریزی گاه و بیگاه تو محله ی عامری با چشم سر !

هرم گرمای نفس گیر و شرجی لاکرداری که از چن روز پیش شروع شده بود امان همه رو بریده بود . خدائیش از تو کوچه که رد میشدی پخته میشدی و سایه ی دیوار برات یه رفیق خوب و گرامی بود که تنهات نمیزاشت .

یه روز دو تا از بچه های سگ مصب لب شط ، خونه ی پری رو تیر کرده بودن که از دیوار برن بالا و یه گوشت تپل و با ارزش را قلوپی هل بدن تو گلو . لعنت بر اجدادشون .

یه ساعتی از صلاه ظهر گذشته بود و صدای غروب غروب کولرها و گرمای بی پیر همه رو بیهوش کرده بود . سگهای کثیف با مغرهای تفتیده و شیطانی از دیوار بالا رفتن و پریدن تو حیاط . دختر بینوا با مادرش تو اون خونه مخروبه تنها زندگی میکرد . مادر پریسا مثل یه جنازه تو یه گوشه ی اتاق لمیده بود .

اون دو تا از خدا بیخبر پشت در کمین کردن و آهسته به در زدن . بیچاره پری اومد بیرون که ببینه صدای داخل حیاط مال چیه ؟ سگ صفتا دست و دهنش رو گرفتن و بردن آخر حیاط و خواستن مثل خودشون که ناموس نداشتن ، دختر بیچاره را بی سیرت کنن .

پریسا خیلی تقلا کرد و دست و پا زد ، وقتی دید فایده نداره تسلیم شد و گفت : باشه ! فقط اجازه بدین من برم دستشویی !!!!!!

بیغیرتها به هم نگاه کردن و گفتن : زود باش .

پریسا رفت تو توالت و در رو بست و چن دقیقه بعد که بیرون اومد ، تمام سر و صورتش رو با نجاست پوشونده بود !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط احمد  | 

راننده تاکسی هر چن لحظه یکبار با لُنگ چرک مرُده و کثیفش عرق سر و روی خودش را پاک میکرد و زیر لب از گرمی هوا ، گرانی لوازم یدکی و اینکه همه چی گرون شده الا کرایه تاکسی ، داد سخن داده بود . احمد و یکی دو مسافر به جان اومده از زمین و زمان هم کاسه صبرشون لبریز شده بود که کی برسیم و پیاده شیم .

مردی در سایه ی نیمه آفتاب درخت کهور دست بلند کرد و تاکسی درب و داغون ترمز کرد و او با مرغی در بغل سوار شد . راننده ی پشم پیلی هنوز دنده دو را جا نزده بود که مرغ بینوا چنان قدقدایی راه انداخت که فکر میکردی از گوشت تنش نشگون محکمی گرفته شد .

این داستان هر چن لحظه یکبار تکرار شد و همه را به تنگ آورد و معلوم نبود مرد بد ریخت تر از راننده چه بلایی سر مرغ بینوا می آورد که ناله اش به آسمان بلند میشد .

مسافران یکی یکی به مقصد رسیده و پیاده شدند الاّ مردِ مرغ به دست همراه با ناله های جگر خراش مرغ زبان بسته !

راننده به ستوه اومده بود که : بابا این لعنتی چشه اینطور ناله میکنه ؟ مرد گفت : درد بچّشه ! من چه میدونم ! اصلا میدونی چیه ؟ من این سگ مصب رو نمیخامش ! همینطور که دو پای مرغ را محکم تو دستش گرفته بود از شیشه ی ماشین پرتش کرد بیرون روی پیاده رو .

راننده تاکسی زد سر ترمز و گفت : بابا این چه کاریه میکنی ؟ گناه داره زبون بسته آلان تو این گرما تلف میشه .

از ماشین پیاده شد که بره مرغ رو بیاره .

مرد شیطان صفت با یک حرکت برق آسا پشت فرمان تاکسی نشست و فلفور از پیچ خیابان ۱۳ حصیرآباد گذشت و ناپدید شد ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:15  توسط احمد  | 

به همه ي دوستان خوب و مهربان و عزيزم صميمانه سلام عرض ميكنم و براي همگي بهترين آرزوها را از درگاه قادر متعال خواستارم .

سال نو را با تاخير به همه تبريك و تهنيت ميگويم و اميدوارم كه سالي مملو از شادي و سلامتي و موفقيت پيش رو داشته باشيد .

عذر تقصيرم را بابت اين تاخير بپذيريد .

از همه ي دوستاني كه در اين مدت به اين وبلاگ سر زده اند كمال تشكر و امتنان را دارم . انشالله به همه ي دوستان سر خواهم زد و از مطالبشان بهره خواهم برد .

ظرف يكي دو روز آينده ، اگر خداوند توفيق بدهد به روز خواهم شد .

مرا از دعاي خيرتان بي بهره نگذاريد .

قربان صفاي همگي ـ احمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:12  توسط احمد  |