حاج محمود اخوی بزرگ و صاحب وجنات و سکنات احمد ، وقتی از خونه ی دوستش مصطفی اومد ، تو پلاستیک سیاه یه ماشین اصلاح دستی آلمانی اورده بود خونه که ناسلامتی سر همه ی برادرا رو مجانی اصلاح کنه . اول از همه هم گیر داد به احمد بینوا که : موهای تو لختن ، بیا بشین اصلاحت کنم ! عصبانی شدن و اصرار و تعقیب و گریز از دست برادر بزرگ امکان پذیر نبود که نبود !
عاقبت با اصرار مادر و قدرت لایزال ! فرزند ارشد خانواده ، زیر نگاههای پر ولع و کنجکاوانه ی همه ی اهالی منزل ، احمد وسط حیاط زیر برق آفتاب ، پیرهنش رو دراورد و لخت روی چهارپایه نشست . حاج محمود فیگور آرایشگران حرفه ایی را گرفت و ( یک دست جام باده ... ) با یک دست ماشین اصلاح و با دست دیگر شونه ی دندونه شکسته ی حموم مادر را تو موهای احمد زد . کمی آب هم به موهای احمد پاشید و فاجعه شروع شد !
احمد افتادن موهای خنک و خیسش را روی بدن برهنه اش احساس میکرد و گه گاه که منگنه ! توی موهایش گیر میکرد و چپه چپه از موهاش از ریشه درمیومدن فریاد و ناله اش به آسمان بلند میشه و از درد چشاماش پره اشک شده بود . مادرش میگفت : بچه چته ؟ مگه مار نیشت زده که اینطور فریاد میکشی ؟
شاید یک ساعت یا نیم ساعت از کلنجار رفتن حاج محمود با کله ی احمد بینوا گذشته بود که هنوز کارزار ادامه داشت . فریادهای دلخراش و اشک جاری شده ی احمد و قهقه بی وقفه بقیه خواهر برادرا ، هم حاجی رو جون به سر کرده بود و هم احمد رو .
سر احمد شده بود مثل زمین چمنی که بز توش چرا کرده باشه . تیکه تیکه از سفیدی پوست سرش زده بود بیرون و بدن لختش غرق مو شده بود . مگسها هم وقت گیر اورده بودن . علاوه بر کشیده شدن موهای سرش توسط اون دستگاه لعنتی ، مو تو چشمش رفته بود و اشک هم بش مهلت نمیداد . خارش دماغش که هیچ !
تا آخرین لحظه که تونست مقاومت کرد اما وقتی برا چندین بار ماشین اصلاح تو موهاش گیر کرد و همه داشتن با قیچی موهای گیر کرده تو منگنه را میچیدن که دستگاه آزاد بشه نه احمد ، با فریاد بلندی از جاش بلند شد و گفت :کثافتا منو کشتین . ممود ر...م تو دستگاهت و گ... تو صورت اون رفیقت .
ماشین اصلاح مثل پاندول ساعت تو موهای احمد گیر کرده بود و آویزون ! لخت و برافروخته مثل کرگدن پر پشم ! از خونه زد بیرون و در حیاط رو بشدت بهم زد !


