برای بادبادک چه فرق میکند که در دست کودکی بازیگوش است یا پیری سفید مو ؟
برای شبنم چه فرق دارد که بر گلبرگ گلی آرمیده یا بر برگ خزان زده ی پاییزی ؟
برای قطره ی آب چه فرق دارد که در آغوش آبشار کوهساران است یا در چشمه ساری تنها ؟
برای درخت پیر نارون چه فرق دارد که سایه اش بر خاک افتاده یا بر چمن باغ ؟
برای نسیم چه فرق دارد که قاصدکی را به پرواز در آورد یا برگ خشکیده ایی را ؟
شوق نترسیدن دارم
برای من چه فرقی دارد که از کی میترسم ؟
من شوق نترسیدن دارم
بند ذهنم را که سالها است بر گردن روح و جانم سنگینی میکند را بی تردید میگشایم
شوق نترسیدن دارم
از نردبان بلند نور بالا میروم . سایه ام هم بر زمین ٫ شوق نترسیدن دارد !
باران صبحگاهی بند آمده است و در افق تابناک دشت نقره ایی ٫ قوس و قزح آغوش خود را گشوده است . با نگاهم پرستوی مهاجری را میپایم که در دامان رنگین کمان گم میشود .
شوق نترسیدن دارم
برای مادرم چه فرق دارد که من صدایش را نشنوم یا برادرم ؟
او با چادر سفید نمازش بر آستان در ایستاده است و مرا صدا میکند : احمد بیا پایین ! آلان بابات میاد و شر بپا میکنه !
هنوز شوق نترسیدن دارم و آخرین پله را هم میروم . زیر پایم خالی میشود .
لذت پرواز را با همه ی وجودم احساس میکنم .


