تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

شوق نترسیدن دارم

برای بادبادک چه فرق میکند که در دست کودکی بازیگوش است یا پیری سفید مو ؟

برای شبنم چه فرق دارد که بر گلبرگ گلی آرمیده یا بر برگ خزان زده ی پاییزی ؟

برای قطره ی آب چه فرق دارد که در آغوش آبشار کوهساران است یا در چشمه ساری تنها ؟

برای درخت پیر نارون چه فرق دارد که سایه اش بر خاک افتاده یا بر چمن باغ ؟

برای نسیم چه فرق دارد که قاصدکی را به پرواز در آورد یا برگ خشکیده ایی را ؟

شوق نترسیدن دارم

برای من چه فرقی دارد که از کی میترسم ؟

من شوق نترسیدن دارم

بند ذهنم را که سالها است بر گردن روح و جانم سنگینی میکند را بی تردید میگشایم

شوق نترسیدن دارم

از نردبان بلند نور بالا میروم . سایه ام هم بر زمین ٫ شوق نترسیدن دارد !

باران صبحگاهی بند آمده است و در افق تابناک دشت نقره ایی ٫ قوس و قزح آغوش خود را گشوده است . با نگاهم پرستوی مهاجری را میپایم که در دامان رنگین کمان گم میشود .

شوق نترسیدن دارم

برای مادرم چه فرق دارد که من صدایش را نشنوم یا برادرم ؟

او با چادر سفید نمازش بر آستان در ایستاده است و مرا صدا میکند : احمد بیا پایین ! آلان بابات میاد و شر بپا میکنه !

هنوز شوق نترسیدن دارم و آخرین پله را هم میروم . زیر پایم خالی میشود .

لذت پرواز را با همه ی وجودم احساس میکنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:27  توسط احمد  | 

واله دیدم هر چی بگم عذر بدتر از گناهه و خودم هم از حرفایی که میخواستم بزنم قانع نمیشم چه برسه به شما دوستان گلم .

حالا هم صد هزار مرتبه شکر خدا که یه فرصت کوتاهی اتفاق افتاد تا بتونم اقلا بگم که هنوز زنده هستم .

انشالله سر فرصت میام و کلی براتون حرف دارم هم از زمین و هم از زمان .

یکی چراغ اوله روشن کنه .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:28  توسط احمد  |