حمید و احمد از اول که نشستن رو صندلی خودشون تو اتوبوس ، حمید مثل جغد کله ش رو 180 درجه هی به چپ و راست میچرخوند .
یه پیرزن بد پک و پوز با دختر سبزه ی با نمکش اومدن و نشستن سمت راست اونا . حمید قند تو دلش آب شد و بلند گفت :
خبر از خود ندارم چون سپند از بی قراری ها
نمیدانم کجا خیزم ؟ نمیدانم کجا افتم ؟
احمد بش گفت : چیه شاعر شدی دلسوخته ؟ مثل فیل همیشه باید تو سرت بزنن تا آدم شی بی جنبه ؟ حمید گفت : ها ! نه اینکه تو مثل قرآن بی عیبی با جنبه . بخورمت با اون کلاست . پیرزن غیض کرد و یه نگاه عاقل اندر سفیه بشون انداخت یعنی خفه شید دوتاتون . حمید تو لب رفت و آهسته گفت : گه تو این شانس . نگاش کن انگار هند جگر خواره لامصب !
انگار کک تو تنبون حمید افتاده بود ، آروم و قرار نداشت . به دنبال صدتا بهونه میگشت تا یه نیم نگاه به دختره بندازه تا عکس العملش رو ببینه . تور پهن کرده بود !
پاسی از شب گذشته بود و اتوبوس با صدای یه نواختی تو جاده میتاخت . حمید گفت : صندلی مثل قبره ، تنگ و تاریک و ترش . من نمیتونم بخوابم . احمد گفت : بابا کپه ی مرگت رو بزار و مثل بقیه بخواب دیگه . اح ح ح !
حمید سر صندلیش هی لول خورد و ملق زد و ادا اصول دراورد تا بلاخره از تو ساک دستیش حوله ی چرک مُردش رو پهن کرد کف راهرو و روش دراز کشید !!
معلوم نبود چقدر گذشته بود که یه دفه صدای جیغ و داد قال بلند شد و خواب رو از چشای همه ی مسافرا پروند . غلغله ی روم شد .
معلوم شد که شیطون و هوای نفس دست به یکی کردن و حمید رو وادار کردن تا یواشکی دست درازی کنه و بخاد پای دختره رو لمس کنه اما به کاهدونی زده و اشتباهی پای پیرزنک رو گرفته !!!!!!!
چه بلبشو و آبرو ریزی شده بود . احمد به حمید گفت : تخمت رو گذاشتی زالو ؟! دیگه نمیتونم بمونم ، باید همین جا پیاده شیم !
اتوبوس تو بیابون کنار جاده ایستاده بود و اونا داشتن پیاده میشدن که حمید بلند گفت :
غم مخور زانکه بیک حال نمانده است جهان
شادی آید ز پی غصه و خیر از پی شر !
احمد یقه ی حمید رو گرفت و کشید و باعصبانیت گفت : بیا بریم پائین جان مادرت !
اتوبوس حرکت کرد و دو تایی تو ظلمت بیابون فرو رفتن / .
ته وبلاگی :
میتونسم بگم : حسین و نامزدش یا فرامرز و داریوش یا علی آقا و زنش !!! حالا هی گیر ندین که حتما فکر کنین خودم بودم و چه و چه ! اینا تراوشات فکری منه . داستانه ِ داستان .








