دیروز بعد از مدتها رِبن های سفید ته سبزم را بعد از اینکه چند بار محُکم به هم زدم پوشیده و از خانه بیرون رفتم . شرجی سنگین و نفس گیری هم بود . بعد از رد شدن از لین یازده حصیر آباد در کنار ردیف جدولهای کنار پیاده رو بصورت ماراتنی شروع به نیم دویدن کردم. بوی گلُهای سفید شمشاد به مشامم میرسید و شاخه های پُر خار درختان کهور و گز گاهی به سرم میخورد.
در طول مسیر حرکتم نرسیده به اتو بان صنایع فولاد آنقدر نگاه های آدمهای جور وا جور اذیتم کرد که بیشتر از خجالت عرق کردم تا از ورزش . نمیدانم چرا اینجا همه چیز غیر عادیه؟! راننده وانت جعشه ایی که رُطب و دِیری میفروخت تُوی بلند گوی نصب شده روی باربند وانتش ، وقتی دید دارم میدوم با خنده و تمسخر گفت: ولک ترُشی نخوری یه چیزی میشی بعد بلند بلند خندید و توی بلند گو ادامه داد: رطب تازه هزار تومان ، دیری شادگان هزار و دویست ، برس مشتری ... ناامید نشدم و با سرعت به دویدن خود ادامه دادم تا رسیدم به اوّل اتوبان.
دود زردرنگ و سیاه متصاعد شده از صنایع فولاد انگار شعله های گاز مارون را بغل کرده و بخشی از آسمان شهر را تیره و ظلمانی کرده بودند . بوی تند و زننده زباله های حاشیه اتوبان در کنار نی های روییده شده با بوی متعّفن لاشه های جانوران آزارم میداد . دو تا بچه ریغوی سیاه سمبو با پیر زنی مرُدنی با لباسهای کثیف و کهنه داشتند داخل آشغالها را می گشتند . کمی آن طرف تر مرد کوتاه قد و سیه چُرده ایی در کنار گاری پُر از تیکه های رات و آلماتور داشت با پُتک سنگینی وسط نخاله های ساختمانی بتُنی را می شکست تا میلگرد آنرا بیرون بکشد . همانجا یک سّکه بیست و پنج تومانی پیدا کردم ، برداشتم و روی جدول به نشانه علامتی که تا آنجا پیاده آمده بودم برای روزهای بعد گذاشتم و برگشتم .
سمت مقابل اتوبان را برای برگشتن انتخاب کردم و از روی کنجکاوی مدام آت و آشغالهای حاشیه جاده را در حال نیم دو دید میزدم . چند جلد کتاب که از کیسه ایی بیرون ریخته شده بود توّجه مرا جلب کرد . ایستادم و از شیب خاکی و از میان آشغالها پایین رفتم . کیسه پُر از کتاب بود . انتهای کیسه را گرفتم و بلند کردم ، سنگین بود .کتابها را که بیرون ریختم دو دست از آرنج برُیده شده ی خون آلود از کیسه ی کتاب بیرون افتاد . فریاد جگر خراشی کشیدم و وحشت زده عقب عقب رفتم . خواستم فرار کنم پایم بین آشغالها به چیزی گیر کرد و به پشت روی زمین ولو شدم . هراسان بلند شده و در حالیکه وحشت همه ی وجودم را فرا گرفته بود شروع به دویدن کردم ، چند سگ ولگرد عو عو کنان به دنبالم می دویدند .
نای رفتن نداشتم .نم خُنک شرجی و بوی خاک سیاه و مرطوبی که روی پیشانیم نشسته بود با جوی عرق شوری که از سرم جاری شده بود صورتم را می شست . صدای مدام زیززز و زیززز عبور جریان برق از سیم های دکل های فشار قوی مانع از آن نمی شد که صدای طپش های قلبم را به وضوح نشنوم مثل این بود که کسی با شتاب پشت سرم روی مقوا می دوید .
سر تا پا خیس عرق شده بودم حتّی رِبن های سفیدم از عرق خیس و پرُ خاک و گِلی شده بودند .
به تقاطع اتوبان که رسیدم ، ایستادم ، چشمم به شعله های آتشیا افتاد ،گُر گرفتم و چشمم سیاهی رفت .
28 /5/86
پا نوشت :
ربن – کفش کتانی .
جعشه – وانت های بنزینی بزرگ .
دیری – نوعی خرمای خشک .
ولک – تکیه کلام بچه های جنوب مثل آبادان و اهواز .
سیاه سمبو – سیاه چهره .
رات – میلگرد .
شرکت گاز مارون و مجتمع صنایع فولاد اهواز - در شمال شرقی اهواز تقریباً در یک راستا قرار دارند .
آتشیا – دود کش بلند شعله ور از سوختن گاز در 5 کیلومتری اهواز در جاده ماهشهر مربوط به شرکت نفت که در گذشته و در ایّام نوروز در شبها محّل تفریح و اجتماع مردم اهواز و بویژه مهمانان نوروزی بود .


