یـاس پنج پـر

وبلاگستان احمد

دو داستان بودار !!

 

قصه ی اول – مهرداد

وقتی مهردادمریض میشد یعنی مرگ ، یعنی بدبختی ، یعنی فلاکت ، یعنی باریدن فگارات ِ دانه درشت از آسمون . مثل این بودکه با چوب لحاف دوزی افتاده بودن به جونش و حسابی داشتن کوفت و کوش میکردن که خونه رو گذاشته بود رو سرش و واویلا واویلاش تا قاب قوسین میرسید .

پسرش علی کوچلوکه چهار سال و نیمش بود با اون چشمای درشت و سیاه و موهای لخت و شیرین زبونیش واقعا گل سر سبد فامیل بود .

من با سه چهار نفراز فامیل جمع شده بودیم تو خونه ی مهرداد تا برا حال زارش فکری بکنیم . علی کوچلووقتی حال بد باباش رو میدید ومیشنید که گروه نجات ! دارن پچ پچ میکنن ،تو حیاط خونه با نگرانی دو دو میزد و هر دفعه شلوار یکی رو میگرفت و تکان میداد و با لحن کودکانه التماس میکرد که : دایی احمد ترو خدا ، همی همی به دکتر بگو به بابا مهردادم سوزن نزنه ، باشه ؟ عمودایی ..... دایی عمو..... !!

 عمو غلامرضا مهرداد رو گرفته بود یعنی آنفلونزا گرفته و گلویش حسابی چرک کرده بود . تب و لرز شدیدی هم داشت و چهار چوب بدنش درد میکرد و نمی خواست به دکتر بره که از آمپول زدن وحشت بی حد و حصری داشت و حسابی میترسید . با هزار طرفند و قسم خدا پیغمبر و لطائف الحیل سه چهار نفری بردمیش مطب دکتر فریاد ! متخصص قوز بالا قوز! با یه بیمار سه چهار نفرهمراه حق به جانب رفتیم تو مطب دکتر و همه با هم داشتیم از آقای دکتر خواهش تمنا میکردیم که برای بیمارمون آمپول ننویسه و بجاش هر چی میخواد شربت و قرص و کپسول بنویسه و ادامه دادیم که مریض ما به آمپول زدن حساسیت داره و ما ریش گرو گذاشته و به شاخ سبیل مردانمون قسم خوردیم که نگذاریم براش آمپول بنویسید و سوزن نزدنش روگارانتی کردیم و فلان و بهمان . دکتر یه نیگاه به مهرداد و ریش و سبیلش کرد ویه نگاه به هیئت همراه انداخت وبعد از چند لحظه سکوت ، فریاد کشید که شماها دارین برا من تعیین تکلیف میکنین ؟ همه بیرون !!

نسخه رو که از داروخانه گرفتم دیدم شش هفتا آمپول پنی سیلین شش سه سه و سه در چهار و یک میلیون و چندین هزار و کوفت و زهر هلاهل براش نوشته و تاکید سر تاکید که همین الان باید دو تا آمپول با هم تزریق کنه تا آروم بشه . جماعت مانده بودن معطل و هاج و واج که حالا چکنیم؟ دور از جون شما به درد چکنم چکنم مبتلا شده بودیم که الهی هیچ تنابنده ایی به درد چکنم چکنم مبتلا نشه!

 

بلاخره بزرگان طایفه و زعمای قوم!  شور کرده و رای گیری بعمل آمد واز سر تقصیر شیر یا خطی ! و آخرالامر نتیجه این شد که با یه حمله گازانبری و برق آسا و به زور دگنک مهرداد رو ببریمش زیر تیغ جرّاحی یعنی تزریق آمپول !

وقتی مهرداد بو برد که چه نقشه ای شومی ! براش طراحی شده با اون حال نزارش اول شروع کرد به التماس و قسم و آیه که اینکارو با من نکنید . شما به من قول دادید ، یادتون رفته ؟ مرد و قولش نه مرد و بولش ! امّا وقتی دید این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و تصمیم اکابرعظام جدیه ، شروع کرد به اشک ریختن که: من طاقت سوزن زدن ندارم و بمیرم بهتره و هی جز و لز کرد و با اون قطرات عرق ناشی از تب و لرز روی صورتش و دکلمه های سوزناکش دل سنگ رو هم می ترکوند چه برسه به ما نازک دلان !گفت و گفت تا هیئت دستمالاشون رو از جیب در اورده و هی اخ و تف و مف اشون رو پاک کردن. بعد هم طاقتشون از دیدن بی طاقتی های مهرداد طاق شد و سه چهار نفری زیر بغلش رو گرفتیم و بردمیش سمت اتاق تزریقات و پانسمان . با وجودیکه مریض بود و کاملا بیحال اما پاهایش را محکم به زمین چسبانده بود و مقاومت مزبوحانه میکرد . خطرهر لحظه نزدیکتر میشد وقتی عرصه رو تنگ دید شروع کرد به تهدید که چه میکنم و چی نمیکنم !

کشون کشون بردمیش تا به نزدیکی در وخواستیم ببریمش داخل که شروع کرد به ناسزا گفتن وفحش های آب نکشیده آنچنانی و گنده گوزی که نامردا ولم کنید من نمی خوام آمپول بزنم ، میخوام از دست شما نامردا بمیرم و خلاص بشم . هی او  فحش داد و ما هم هی هل دادیم! بلاخره مثل همیشه زور کار خودش رو کرد و سر تخت تزریقات خوابانیدیمش که دکتر گفته بود سلامتیش در گرو زدن آمپول است و بس .

مثل گنجشکک اشی مشی مادرمرده ایی زیردست وپای ما سه چهارنفرقلچماق سبیل یزیدی میلرزید وپرپرمیزد و فشارمیداد که از زیرآوار بیرون بیاد!

اکبرآقا سوزن زن ، آمپول رو آماده کرده بود وگلوله ایی از پنبه ی آغشته به الکل به دستی و سرنگ به دست دیگه همینطورکه داشت از مهرداد فحش نوش جان میکرد!آماده باش ایستاده بود . شرمنده اش شده بودیم و با اشاره سر و با لبخندی تلخ دائما ازاومعذرت خواهی میکردیم . ظاهرا مهرداد آخرین حربه اش را در دشنام دادن به اکبرآقا دیده بود که شاید اواززدن آمپول به اوخوداری کند . اما زهی خیال باطل و زهی سفاهت محض که ما بزرگان و سردمداران طایفه اگر سرمان برود از تصمیمان بر نمیگردیم !

مهرداد را روی تخت دمر خوابانیدیم و دست و پایش را محکم گرفتیم و او چنان ضجه و فریادهای گوش خراشی میکشید که بیا و ببین .سگک کمربندش را باز کردیم و شلوارش را کمی پایین کشیدیم تا کفل سفیدش پیدا شد . لبه ی تخت را گاز گرفت و چنان فحش های آبداری داد که مسلمان نشنود و کافر نبیند .

بلاخره اکبرآقا بااحتیاط و ترس از دیدن این صحنه که بیشتر به بند کشیدن نهنگ توسط بومیان جنگل های آمازون بود ، جلو آمد و پنبه الکلی را به محل تزریق مالید وآمرانه چند بار گفت : آروم میزنم که دردت نگیره پسرم آروم باش .  به محض برقراری اتصال نوک سرنگ به لمبه ی مهرداد ، او که همه ی زورش را متمرکزو خودش را حسابی جمع کرده بود ، آخرین نعره ی رعد آسایش را از ته اعماقش بیرون داد و مانند بمبی ترکید و چنان گلاب به رویتان باد صداداری از خودش در کرد که هم دیوار صوتی را شکست و هم شیشه ی آبروی ما را !

بعد از دادن این سوتی مفتضح مثل خیار چمبری خاموش و آرام در جای خودش دراز به درازمانده بود و هر کس او را میدید فکر میکرد ماکسی میلییانوس است که در غار اصحاب کهف خوابیده است !

اکبرآقا سوزن زن که کاسه ی صبرش لبریزشده بود ، اح اح کنان دماغش را گرفته وبا عصبانیت گفت : ای گه به گور پدر و مادرتون و از اتاق تزریقات بیرون رفت .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:17  توسط احمد  |