پریسا با اون گیسهای بافته شده و پوست مهتابیش دل هر پیر و جوونی رو میدزدید . خیلی ها بودن که دوست داشتن اونو داشته باشن ، اما اون اونقدر شرم و حیا داشت که حیزی نمیکرد و همه ی وقتش رو گذاشته بود برا مادر افلیج و از پا افتادش .
خونه ی گلی و نیمه مخروبشون تو کوچه پس کوچه های لب شط تابلو بود . احمد هم بارها هوس داشتنش رو کرده بود اما فقط هوس بود و تقیب و گریزی گاه و بیگاه تو محله ی عامری با چشم سر !
هرم گرمای نفس گیر و شرجی لاکرداری که از چن روز پیش شروع شده بود امان همه رو بریده بود . خدائیش از تو کوچه که رد میشدی پخته میشدی و سایه ی دیوار برات یه رفیق خوب و گرامی بود که تنهات نمیزاشت .
یه روز دو تا از بچه های سگ مصب لب شط ، خونه ی پری رو تیر کرده بودن که از دیوار برن بالا و یه گوشت تپل و با ارزش را قلوپی هل بدن تو گلو . لعنت بر اجدادشون .
یه ساعتی از صلاه ظهر گذشته بود و صدای غروب غروب کولرها و گرمای بی پیر همه رو بیهوش کرده بود . سگهای کثیف با مغرهای تفتیده و شیطانی از دیوار بالا رفتن و پریدن تو حیاط . دختر بینوا با مادرش تو اون خونه مخروبه تنها زندگی میکرد . مادر پریسا مثل یه جنازه تو یه گوشه ی اتاق لمیده بود .
اون دو تا از خدا بیخبر پشت در کمین کردن و آهسته به در زدن . بیچاره پری اومد بیرون که ببینه صدای داخل حیاط مال چیه ؟ سگ صفتا دست و دهنش رو گرفتن و بردن آخر حیاط و خواستن مثل خودشون که ناموس نداشتن ، دختر بیچاره را بی سیرت کنن .
پریسا خیلی تقلا کرد و دست و پا زد ، وقتی دید فایده نداره تسلیم شد و گفت : باشه ! فقط اجازه بدین من برم دستشویی !!!!!!
بیغیرتها به هم نگاه کردن و گفتن : زود باش .
پریسا رفت تو توالت و در رو بست و چن دقیقه بعد که بیرون اومد ، تمام سر و صورتش رو با نجاست پوشونده بود !!!!!!!!!


