سیفو

                               

سيفو مثل اوران بوتان شده بود . شمپانزده ايي تمام عيار ! دستهاي كشيده تا زير زانو و پاهاي پرانتزيش او را به انساني ميمون نما تبديل كرده بود تا همه ي بچه هاي محّله ي تانكي دو ، او را به باد تمسخر بگيرن . گناه داشت ، اسمش رو گذاشته بودن  ، « سيفو چتر باز » !

 بيچاره سيفو ، داستان دست و پاي دراز و بد قواره اش را براي احمد تعريف كرده بود كه سالها پيش ، تو یه مراسمي پرواز حیرت انگیز چتر بازان را ميبينه که چطوری از تو هواپیما میپرن بیرون و تو هوا مثل پر کلاهی میان پائین ، هوس ميكنه مثل اونا از یه ارتفاع بلندی به زمين بپره تا لذت پرواز را تو جونش جاري كنه !

تو محله ی سیفو تانكی آب چند هزار ليتری به ارتفاع سی چهل متر از سطح زمين قرار داشت كه آب رودخونه به اونجا پمپاژ و تصفيه و از طريق لوله كشی به منازل سرازير مي شد .

تابستون اون سال ، وقتی تو هوای شرجی و زير تلق و تلوق پنكه ی سقفی و وزوز بی امان مگس هاي سمج ، ننه باباش ، بیحال از گرما ،  مست خواب شده بودن ، سيفو كه وسوسه پرواز ديوونه اش كرده بود ، لخت و پاپتی ، عبای مشكی ننه اش را از رو بند رخت حياط بر ميداره و آهسته از خونه ميزنه بيرون و از لای جالی های دور تانکی ، خودشو رد میکنه و ميره تو محوطه ی محصور شده ی منبع آب و با هزار زحمت هيكل سياه سوخته و تپلش رو از پله های زنگ زده تانكي ميكشه بالا !

هوای دم كرده و گرما ، اضطراب و ترس از ارتفاع ، دست به دست هم میدن تا سيفو شر و شر عرق بریزه و کف پای لیزش از رو پله های تانكی ليز بخوره و ترسش دو برابر بشه و خطر سقوط رو هر ثانيه قورت بده . دهنش تلخ تلخ میشه و زبونش مثل چوب  ، خشک ! میلرزه و هی زير پاش رو نگاه میکنه . يكي دو بار هم نزديك بوده چادر مادرش ، همون بالا از دستش بيقته پائين ، اما با چنگ و دندون سفت نگهش میداره .

دلش ميخواست تا جايی كه ميشه بالا بره و خودشو برسونه به بالاترین نقطه تانكي  و روی گرد و خاکای گرم و نرم تانکی بایسته و چشم تو چشم شعله های مشعلهای بلند پالایشگاه بندازه و با یه نفس عمیق بوی گیس رو ببره تو همه ی ذرات تنش و از اونجا همه ی دوستاش رو صدا کنه ، امّا میترسه و تو يكی از ايستگاه هاي پله ی تانکی می ایسته و بنظرش میاد که ده دوازده متری بالا اومده .

با احتياط تمام عباي ننه اش رو همون بالا كه ايستاده بوده آهسته باز میکنه و با سعي فراوان چهار گوشه ي اونو پيدا میكنه ! وقتي مطمعن میشه که کارشو درست انجام داده ،  هر چهار گوشه ي چادر را محكم لاي انگشتان دو دستش جا میده و با همه ی قدرتش اونا رو سفت میچسبه . نفس عميقي میکشه و خودش را در هوا ولو میکنه .

سیفو تا میاد لذت پرواز را باور كنه ، چشاش سياهی میرن و مثل یه تخته سنگ ، گروپی ، به زمين خاكی زير تانكي میفته !!

دريغا نو جواني ، يعني آن عهد              

                                           كه تركش ها پُر از پيكان و تير است

گناهت را به احساست ببخشند            

                                        كه پُر شور است و مغرور و دلير است 

پ . ن :

سیفو = سیف الله

جالی = حصار فلزی

عبا = چادر مخصوص زنان جنوب 

گيس = بوي گاز در لهجه ي آباداني

تانکی دو = محله ایی به همین نام در آبادان

پ . ن ۲

داداش خوبم ، حق با شما است ، كمي روي موضوع كار كردم ، فكر كنم بهتر شده

ولي باز هم منتظر نظرات سودمندت هستم بي صبرانه 

               

کلاه گیس سید رحیم !

سيد رحيم به صورت احمد خيره شده بود و با لبخندي معني دار به او ميگويد : احمد ميدوني كه روت خيلي زياد شده ؟!

موهاي احمد چند وقتي است ريخته و كمي تا قسمتي از كله ي احمد به صورتش اضافه شده و اصطلاحاً پُر رو شده و روش زیاد شده !

احمد ميگويد : خوب درسته ، حالا ما با هم همسر شديم ديگه ! بعد هر دو ميزنن زير خنده و سيد رحيم ميگويد برات جريان كلاه گيس خودم رو تعريف كردم ؟ احمد ميگه : نه ، برام بگو .

سيد رحيم اينجوري ادامه ميدهد :

چند وقت پيش ننه م گفت : ننه رحيم ، نميري سرت رو از اين وضعيت در بياري و مو بكاري ؟ وقتي ننه م اينو گفت انگار دنيا رو ، رو سرم خراب كردن ! پيش خودم گفتم : وقتي مادرم اينجوري ميگه ، پس زنم اين چن ساله كه متاهل و طاس شدم چي كشيده و هیچی نگفته ؟! حتما خیلی غصه خورده !

برا همين بود كه تصميم گرفتم مو بكارم و راهي تهران شدم و یه کلینیک کاشت مو پيدا كردم و رفتم اونجا تا كار رو تموم كنم . منشي خوش انصاف اونجا ، وقتي متوجه شد كه از شهرستان اومدم و همشهريش هستم آهسته بمن گفت : سيد اينكار رو نكن ! گفتم : آخه كله ام شده عين نورافكن و باعث خجالت زن و فرزندم شدم ! خوب چاره ندارم ، بايد يه كاري بكنم ديگه !

همشهريم گفت : سيد ، من خوبيت رو ميخوام اخوي ، خيلي ها بعد از اينكه اينكار رو ميكنن ، هزار جور ناراحتي پوستي براشون درست ميشه و دم و دقيقه ميان اينجا و اظهار نا رضايتي ميكنن ! من گفتم : پس چيكار كنم كه سرم از اين وضعيت فلاکت بار در بياد ؟ گفت : برو تو اون سالن ، يه ويترين هست كه انواع و اقسام كلاه گيس توش گذاشتيم ! همه رو امتحان كن ببين كدوم به صورتت مياد ، همون رو انتخاب كن و هر وقت خواستي بري جشني و يا مهماني اونو به سرت بزن !

سيد رحيم ادامه داد : ديديم حرف حق جواب نداره و اون بنده ي خدا تو اين قضيه ذينفع نيست و حرفش به دلم نشست ، بنابراين رفتم و كلاه گيس ها رو امتحان كردم و يكي رو كه از همه بهتر به تيپ و قيافه ام ميومد انتخاب و خريدم و رفتم ترمينال و بليط گرفتم كه فردا برگردم به شهرمون !

فردای اون روز ، صبح زود بيدار شدم و رفتم تو حمام و باقيمانده موهاي دور سرم رو با تيغ تراشيدم و دوش گرفته و تيپ كرده و كلي ادوكلن بخودم زدم و كلاه گيس رو بسر كردم و تو آينه خودم رو ورنداز كردم و كلي ژست گرفتم كه عجب ماه شدي سيد ! بعد رفتم ترمينال و سوار اتوبوس شدم .

احمد مشتاقانه داشت كلمه كلمه ي سيد رحيم رو گوش ميداد و علاقمند شده بود كه بفهمد بعد چي ميشود و گفت : سيد ، این جریان رو برام نگفته بودي ، خوب بعد چي شد ؟

سيد رحيم گفت : از بخت بد من ، تو اتوبوس ، يه آدم وراج چونه درازي جفت من نشست و همسفر من شد . از همون لحظه ي اول كه نشست پيش من ازم پرسيد : آقا عجب موهاي قشنگي داري ؟

من بدشانس نكردم از اول بگم ، كلاه گيسه و قال قضيه را بكنم . يارو خيره شده بود به موهام و منم بعد از عمري فرصتي پيدا كرده بودم كه یه کم لاف بزنم  و شروع كردم كه : هر روز با سدر ميشورم و شامپوي خارجي استفاده ميكنم ، به موهام خيلي ميرسم و سشوار نميكشم كه بيخ موهام بسوزه و هر ماه شيره ي جوانه گندم به موهام ميزنم و هزار جور ليچار به ناف طرف بستم و او هم ول كن نبود و حسابي رفته بود تو نخ موهاي پر پشت و اتو كشيده ام !

تقريباً يكي دو ساعتي گذشته بود كه پوست سرم زیر کلاه گیس عرق كردو شروع كرد به خارش ! اول محل نزاشتم و سعي كردم بيخيالش بشم ، اما بي صاحب مگه ول كن بود ! كمي با سر شونه هام پس كله ام را خاراندم اما فايده نداشت و سوزش شديدي دامنگيرم شده بود كه نه راه پيش داشتم نه راه پس ! تو دلم گفتم : خدايا چيكار كنم ؟ بلابه نسبت شما ، چه گهي خوردم هان ؟ حالا چيكار كنم ؟ اين يارو روده درازه هم ميخ شده بود . عجب پيله ايي بود و گهگاهي به موهام نگاهي ميكرد و آهي ميكشيد كه انگار دنيا براش به آخر رسيده بود . لامصب موهاش كمي تُنُك بود همين و اينهمه غصه ميخورد . نميدونست من طاس طاسم !

احمد زده بود زيرخنده و با ولع خاصي از سيدپرسيد : جان من ، بگو آخـــرش چــــــــي شد ؟ سيد رحيم گفت : بزار برات بگم كه چه فاجعه ايي شد و ادامه داد : آقا من مُردم تا اتوبوس رسيد به قم و دم يه قهوخونه ايي برا شام و نماز و سوهان ايستاد و منكه داشتم از خارش و سوزش سرم فرياد : وا كله ها و وا مصيبتا و وا سوزشا ، از ته دل ميكشيدم با سرعت نور و مثل شصت تير ، دو پا داشتم هزار پا قرض كردم و گلوله وار بطرف مسترابهاي رستوران بين راهي دويدم و رفتم تو یکی از دو توالت و در رو از داخل بستم و كلاه گيس رو در اوردم و كله مو با هزار بدبختی گرفتم زير لوله آب توالت ! و حالا نخارون پس كي بخارون ! آب سرد سوزش سرم رو خوب کرد اما بدبختي پشت بدبختي به سراغم می اومد ! مسافرا پشت در ايستاده بودن و دم و دقيقه ميگفتن : آقا قيچيش كن، مگه خوابيدي ؟ زود باش تركيديم ! 

 چه عذابيه كه سي چهل نفر آدم پشت در توالتهاي اوپن رستوران بين راه ، معطل ایستاده باشن و تو هم شكمت باد داشته باشه ! ديگه واويلا !

خلاصه ، آقا ما مونديم تا همه رفتن ، بعد يواش اومدم بيرون و سرم رو با آستین پیراهنم خشك كردم و دو باره كلاه گيس رو به سرم زدم و شنيدم كه تو بلندگو ميگفتن : مسافراي محترم سوار شين جا نمونين ! منم با عجله رفتم و سوار شدم . تا رو صندلیم نشستم ، اين رفيق بغل دستيم گفت : آقا په شما كجا رفتين ؟ ما از موهات تعريف كرديم و گفتيم با هم شام بخوريم و يه عكس یادگاری بات بگيريم ! هر چی گشتم و چشم چشم کردم پیدات نکردیم ، خوش تیپ ، خيلي كلاس ميزاري و ناز ميكني ! ايول . گفتم: بابا كدوم كلاس ؟ كدوم ناز؟ من يه كمي ناراحتي معده دارم رفتم اون پائين يه بسكويت گرفتم و خوردم !

اتوبوس که حرکت کرد يكي دو ساعت خوب بودم تا دو باره يواش يواش پوست سرم زیر کلاه گیس عرق كرد و سوزش به سراغم اومد و روز از نو روزي از نو ! گفتم : خدايا به سيد رحيم رحم كن ، اين چه مصيبتي بود كه من دچار شدم ؟! از اين ور، اين هالو ول نمیکنه و از اون ور سوزش و خارش بي امان کله صاحب مرده و قوز بالا قوز هم گرسنگي و پيچش شكم وا مونده !

ده دقیقه از حرکت اتوبوس گذشته بود که راننده چراغهاي سالن اتوبوس رو خاموش كرد و فقط نور قرمز كمرنگي روشن بود . مسافرا يكي يكي داشتن ميخوابيدن و من دلخوش به اين بودم كه اين رفيق ما هم بخوابه تا من از اين وضعيت نجات پيدا كنم و كلاه گيس رو از سرم در بيارم و نفسي بكشم ، اما يارو مثل جغد زُل زده بود بمن و لابدفكر ميكرد كه من با داشتن اين موها ، جنيفر لوپز ببخشيد آلن دولن هستم و یکی از خوشبخت ترين مردم روزگار !

نميدونم با خارش و سوزش سرم چقدر مبارزه كردم و چقدر حرص خوردم و انتظار كشيدم ؟ خدائیش پيرم در اومده بود و داشتم دق ميكردم كه خوابم برد !

ناگهان با فرياد جگر خراش و مهيبي از خواب بيدار شدم !

راننده با دستپاچگي ، اتوبوس رو به كنار جاده زد و ترمز دستي رو كشيد و چراغهاي داخل سالن اتوبوس رو روشن كرد . بنظرم اومد كه اين رفيق بغل دستي منو مار زده كه اون نعره ي وحشتناك رو از خودش متصاعد کرده بود، اما با كمال تعجب ديدم كه همه ي مسافرا بمن خيره شدن و خيلي هاشون كركر خندشون بلند شده  !  رفيق همسفر من ، وحشت زده و با عصبانيت تمام به طرف من داشت فرياد ميزد كه: مرد حسابي زهره ترك شدم ! این کار شما چه معنی داره ؟! فكر كردم اجنه سرت رو بُريدن و روي پاي من انداختن ! نزدیک بود سکته بزنم !!

نگو من که چرت میزنم و خوابم میبره ، سرم بطرف يارو كج ميشه و كلاه گيس از سرم در میاد و مُيفته رو پاهاش .

بیچاره اونم تو خواب و بیداری ، یه باره یه عالمه مو ، تراپی میفته رو پاهاش و وحشت میکنه و ناله ی جگر خراشش به آسمون بلند میشه !! 

 

      ياد باد آنكه سر كوي توام منزل بود ------------------ ديده را روشني از خاك درت حاصل بود

 

 

 

اتت روائح رنـدالحمي و زاد عــــزامي     

                                                                   فــــــداي خاك در دوست باد جان گرامي

پیام دوست شنيدن سعادت است و سلامت       

                                                                   مـــــــن المبلغ عني الي سعاد سلامي

                                        ( پل سفید اهواز بر روی کارون )

                                             << شهر خاطره >>

شهر خاطره

معرکه !

يه مرد ميخوام كه چراغ اوّل رو روشن كنه .

ازدحام عجيب غريبي شده بود و دايره بزرگي از آدمهاي جور واجور دور مرد معركه گيري كه گوني در بسته ايي را در وسط معركه گذاشته بود ، را گرفته بودن . هر از گاهي موجود درون گوني با برخورد چوب دستي درويش به گوني تكان شديدي ميخورد. جمعيت وحشت زده شده و چند متر به عقب ميرفتن و با صداي معركه گير كه ميگفت : « نترسيد ، اين جانور به كسي كاري نداره ! » ، جمعيت مجداً چند متر به جلو مي آمدن .

احمد با زحمت فراوان از درون جمعيت راهي به ميدانگاه باز كرد . چند سقلمه هم به پهلويش خورد كه : آهاي كجا داري هل ميدي ؟ بدبخت آلان درويش اين حيوون رو در مياره و حمله ميكنه و يه لقمه ي چپت ميكنه !! امّا او فحش ها را هم بجان خريد كه بدجور كنجكاو شده بود تا از آن گوني خِل و خاكي نسبتاً بزرگي كه درِ آن توسط طناب ضخيمي بسته شده بود و درويش ميگفت حيوان عجيب غريب و اسرارآميزي را از درياهاي دور صيد كرده و جهت تماشا آورده بود ، را ببيند !

معركه گير كلاهش را به دست گرفته بود و دور جمعيت چرخ ميزد و پول جمع ميكرد و دائماً از سحرآميز بودن حيوانِ درون گوني حرفاي عجيب و بي سر و ته ميزد كه : مار ماهي و كوسه نيست ، فرشته دريائي نيست ، غول چراغ جادو هم نيست ! بعد با چوب دستيش آهسته به گوني ميزد . جانور هم هر بار با برخورد عصاي درويش تكان شديدي ميخورد ! درويش ميگفت : اي حيوان بستم نيشت ، دهنت ! ايهاالناس اين حيوان عجيب و غريب را من با لطائف الحيل از درياهاي دور ، از اقيانوسهاي مهيب شكار كرده ام ، يه مرد قدر قدرت ديگه ميخوام كه چراغ دل درويش رو روشن كنه تا من درِ اين گوني رو باز كنم !  خواهرم تو كه بچه بغل اومدي و يك ساعته منتظري تا اين جانور عجيب رو ببيني، تو هم چراغي روشن كن . و همينطور پول كاغذي بود كه از درون كلاه به جيب درويش مچاله ميشد !

جمعيت كنجكاو از پير و جوان و زن و مرد هر لحظه به كنجكاويشان افزدوه و چند قدم جلوتر ميرفتن و درويش با چوبدستي به گوني ميزد و ناگهان حيوان درون گوني تكان شديدي ميخورد و با غريو جمعيت كه سراسيمه به عقب ميرفتند ، دو باره آروم ميگرفت !

احمد نميدانست اين چراغي كه درويش از آن حرف ميزد ، چه جور چراغي است كه هم پيدا نيست و هم فقط با پول روشن ميشود ! تازه وقتي هم كه معركه گير پول ميگرفت ، باز هم چراغي در كار نبود كه اصولاً روشن شود !

بلاخره طاقت جمعيت طاق شد و شروع كردن به داد و هوار و اعتراض كه بابا ما رو نصف عمر كردي ، پس كي ميخواي در گوني رو باز كني و حيوون رو نشونمون بدي ؟

چند تا جوون قوي هيكل هم سينه ستبر كرده و در چند قدمي گوني ايستاده بودن كه يعني ما نميترسيم !

درويش بعد از اينكه چهل چراغا و نورافكن هاي دلش حسابي روشن شد و جيبهاش از اسكناس قلمبه شد ، از جمعيت در خواست كرد كه جلو و جلوتر بيان و آرامش خودشون را حفظ كنن !

آنقدر از اسرارآميز بودن و عجيب غريب بودن حيوان درون گوني گفته بود كه ديگه كسي باورش نميشد كه اون جانور به كسي آسيب نميزنه ، بنابراين همه حول واله داشتن و   وحشت در دل همه موج ميزد !

درويش دو باره جمعيت را به جلوتر آمدن دعوت كرد و از چند تا جوون قوي هيكلي كه نزديك گوني ايستاده بودن خواست تا به كمكش برون و آهسته در گوني را باز كنن .

درويش با نعره جگر خراشي گفت : يا علي مددي و حيوان درون گوني  تكان شديدي خورد و درويش داد زد : نترسيد و زود در گوني رو باز كنيد !

لحظه ي هولناك و پر بيم و خطري بود . معركه گير درون جمعيت متلاطم گم و گور شد و فريادهاي جمعيت در هم و بر هم شده بود و كسي صداي كسي رو نميشنيد .

احمد چند بار زير دست و پاي جمعيت افتاد و با زحمت زياد از جايش بلند شد و چشم از گوني بر نميداشت . شوق و ذوق توام با اصطرابي داشت تا جانور را ببيند كه هزار جور حيوان پيوندي در ذهنش نقش بسته بود !

يكي از جوانها كه عرصه را براي مطرح شدن پيدا كرده بود با جرئت تمام در گوني را آهسته و با احتياط باز كرد .

ناگهان پسر ده دوازده ساله ي خاك آلودي از درون گوني بيرون آمد و حيرت زده جمعيت را به تماشا ايستاد !

درويش با هزاران چراغ روشن ، در روز روشن ، فلنگ را بسته بود !

ساده !

هی ساده کردم

کسر زندگی را

تا صفر شد !

( با اعتذار از همه دوستان گرامی ) درد دل کوتاهی است با یک دوست !

در خاك رفت گنج مرادي كه داشتيم                    ما را نماند خاطر شادي كه داشتيم

 

سلام اي برادر سفر كرده ، سرت سلامت باد .

 

خواستم برايت چيزي بنويسم و درد دلي ، امّا ...

راندي ز نظر چشم بلا ديده ي ما را                     اين چشم كجا بود ز تو ديده ي ما را

اگر چه راه و رسم رفاقت و حق دوستي را تا سر حد كمال ( بنظر خودم ) بجا آوردم و گفته بودم :

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد             دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود

اما روزگار غريبي است نازنين . نه ؟ روزگار شعبده باز ، اميدم را به ياس داد !

در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز             چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز كه باطل بود !

ما ز ياران چشم ياري داشتيم ، اي عجب از چشم خون پالاي من ، در انتظار سايه ايي يا شميم بوي يك يار عزيز .

 هرم گرماي جنوب و بوي شرجي ، بوي شمشاد هاي باغ ملي بوي شط ، بوي پس كوچه هاي عامري ، بوي خارك ، طعم شيرين رطب ، بوي ياس !

من فرياد زدم از درون :

مگرش خدمت ديرين من از ياد ببرد              اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم

يادت هست ، يادت هست ؟

با تو اخلاصم دگر شد بسكه ديدم نقص عهد             منكه در آتش نگردانم عيار خويش را

چه ميتوانستم بكنم كه نكردم ؟! منكه حديث سنگين ( شكستم )  را در بر سر سفره ي ناكامي هاي  خود جار زدم ! جا نزدم ! زدم ؟

كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بي دوست و عاقبت :

گنج صبري بيش از اين در دل بقدر خويش بود        لشكر غم كرد غارت نقد اين گنجينه را

يادم هست روزي به عيادت دوست بيمارم به بيمارستان رفته بودم ، اطرافش شلوغ بود و در تخت ديگري نوجوان چهارده پانزده ساله ايي بدون ملاقاتي با چشماني معصوم ، مبهوت به سقف اتاق خيره شده بود . از سر حس انسان دوستي به كنار تختش رفتم و جوياي حالش شدم ، گفت : با ماشين تصادف كرده و از گردن قطع نخاع شده ، خيلي دلم برايش سوخت و به خود گفتم چيزي بگويم كه دلداريش باشد . گفتم : سبحان الله ، انشالله خوب ميشي ، نگران نباش ! و او چنان نگاه عميقي بمن كرد كه تا مغز استخوانم را سوخت ، فهميدم چه غلطي كرده ام ! او  با لبخندي تلخي بمن گفت : آره ، حتماً خوب ميشم !

رنج آنهايي كه تخم آرزويي كشته اند             آنكه نخل حسرتي پرورد ميداند كه چيست

من چگونه ميتوانستم درد او را احساس كنم ؟ چگونه ؟  انگار با سكوتش بمن ميگفت :

روز مُردن درد دل بر خاك ميسازم رقم           چون كنم كس نيست تا گويم غم ديرينه را

ميبيني ؟ چقدر آدم پُررو و بي حيايي شده ام ؟

با اين همه خجالت و ذلت كه ميكشم                    از هم فرو نريخت زهي روي سخت ما

لايه هاي ته نشين شده ي سبك روحي و سبك سري هاي من و تو ، كه يادگار دوران پادشاهي ما بر زمين بود ، هنوز رنگ خاكستري دارند ؟ سپيدند يا سياه ؟

در دل همان محبت پيشينه باقي است               آن آرزو كه بود در اين سينه باقي است

روزگاري قبل ، بمب خنده دست سازم ، در كنارم تركيد و تركش هايش چنان آتشي بجانم زد كه :

وصلم ميسر است ، ولي بر مراد نيست         بر دل نهم چه تهمت شادي كه شاد نيست

حتماً تا حالا زياد شنيده ايي كه كسي بگويد : از خودم بدم مي آيد و يا از خودم متنفرم ! امّا شده از خودت بپرسي : چرا احمد بارها و بارها اين جمله را تكرار ميكند  ؟ من بتو ميگويم :

ازآنم كس نمي پرسدكه چون پرسد كسي حالم-به اوگويم غمدل آنقدركزمن به جان آيد

اگر بخواهي تا صبح برايت خواهم گفت تا باز به جان آيي !!!

در آخر :

قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند  -- بس خجالت كه ازين حاصل اوقات بريم .

(( اينبار اينگونه گفتم ، شايد وقتي ديگر جور ديگر بگويم ! ))

 

پ . ن :

- روي لاستيك هاي گلگير كاميون مدل پائيني نوشته شده بود :

مــــــــــــن از بيگانگان ديگر ننالم                 كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

گر از سلطان طمع كردم خطا بود                 ور از دلبر وفا جستم ، جفا كــــرد

-          منبع : ديوان ، برو كار ميكن مگو چيست كار !

-          سفر نامه ي مصور ناصر خسرو !

-          تذكرة حبيب السير و السفر و زاد مسافر !

-          هفت مقاله باغات جنت العدن و كوير تنهايي !

-          كتاب مستطاب گلهاي ياس و احمدك اسير !

کام شما شیرین , اما شکر تلخ !

ز كـــــوي يـــار مي آيد نسيم بــــاد نوروزي

                                        ازين باد ار مد جويي چـــــراغ دل برافروزي

ندانم نوحه ي قمري بطرف جويباران چيست

                                     مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي

 

                                     ( به بهانه ي عيد نوروز )

 

يادم مياد سالها قبل ، ايّام عيد ، پدر مادرمون وقتي ميخواستن لباس عيد بــرامون بخرن  ، شرط اول اين بود كه حتما ً بايستي از تن و بدنمون بزرگتر باشن كه برا سال بعد بدرد خودمون يا برادر كوچكتر از خودمون بخوره .

اسم پيراهنا ( بشور بپوش ) بود و از بس برامون بزرگ بودن به تنم گريه ميكردن ! آستيناشون اونقدر بلند بود كه بايد چند تا ميزديم تا اندازه مون بشن ! كفشامون هم معمولاً كتاني و به اسم ( ربن ) بود كه اونم بايد جلويش را پنبه ميزاشتيم تا از پامون در نيايد . اصلا ً نميتونستيم با اون تيپ  جلو رفيقامون پُژ بديم !

تو تعطيلات نوروز هم ( كتاب نويسي ) داشتيم ، با خودنويس بايد همه ي كتاب فارسي رو تو يه دفتر صد برگ جلد مقوايي كه همه صفحاتش رو با خطكش و مداد قرمز خطكشي كرده بوديم ، مينوشتيم و همين بهانه ي بود كه از گشت و گذارهاي روزهاي نوروز محروم بشيم و دائماً مورد مواخذه ي ننه بابامون قرار بگيريم .

شيريني مورد علاقه ي همه ي بچه ها ( شكر پنير ) بود كه نقلي بود بزرگ و سفيد و نرم كه بوي هيل و گلاب ميداد ، امّا از خوردنش منع ميشديم كه اگــه زيـــاد بخوريد  (مرض قند ) ميگيريد ! اصلا ً زياد هم سر دست نبود !

يادم نمياد كه كسي از فاميل دور و يا نزديك ، اسكناسي بعنوان عيدي بمن داده باشد و اگر هم عيدي بود معمولا ً سكه ايي بود كه مادر از ما ميگرفت تا به مصرف بهينه برساند ! چون ما بچه بودم و دست چپ و راستمان را بلد نبوديم !

شيريني هاي مخصوص عيد رو ننه م ميزاشت توي چمدون فلزي گُل و بوته دار بزرگ گوشه ي اتاق و درش را قفل ميكرد و كليدش را به چاقدش آويزان ميكرد . من از لاي در چمدون بوي شيريني ها را ميشنيدم و چقدر كيف ميكردم !

يادم مياد يـــه سالي ، روز اول عيد نوروز ، رفته بوديم خونه ي عموم برا عـيد خوردني ( ببخشيد برا عيد ديدني) ! آخه نگاه كردن به شيريني ها آزاد بود و خوردن و بُردن ممنوع و گر نه چرا ننه م هي با اشاره ابرو و لزيدن لبش اينو ميگفت ؟ !

عمو صاحب يه دكون كوچيك بقالي بود كه يه در كوچيك تو گوشه ي حياط داشت . وقتي همه مشغول گپ زدن و درد دل كردن بودن من يواشكي از همون در كوچيكه رفتم تو دكون و تو تاريكي دنبال خوردني ميگشتم كه دستم خورد به يه گوني كه توش قند كله بود و البته تيكه هاي كلوخ مانند هم داشت . شروع كردم به كروب كروب خوردن قند و اصلاً تو فكر مرض قند نبودم !

همه ، همه جا دنبالم گشته و حسابي نگران شده بودن . من صداي : احمد احمدشان را ميشنيدم ولي جوابشان را نميدادم چون قند ها هم خيلي خيلي شيرين بودن ! نميدونم چقدر طول كشيده بود تا همه فهميدن كه من اون تو در حال خوردن قند هستم .

اون ساعت تو خونه ي عمو ، بابت قند خوريم كتكي نوش جان نكردم كه آبروي پدر و مادرم را بُرده بودم ، امّا از نگاههاي غضبناك بابام دستگيرم شد كه چه گندي زدم به قند !

اگر چه اون موقع ها قند خورده ، نخوره ، به مرض قند مبتلا نشدم ، امّا همه ي شيريني هاي اون روزگار به دست روزگار تبديل شد به شكر تلخ !