سیفو
سيفو مثل اوران بوتان شده بود . شمپانزده ايي تمام عيار ! دستهاي كشيده تا زير زانو و پاهاي پرانتزيش او را به انساني ميمون نما تبديل كرده بود تا همه ي بچه هاي محّله ي تانكي دو ، او را به باد تمسخر بگيرن . گناه داشت ، اسمش رو گذاشته بودن ، « سيفو چتر باز » !
بيچاره سيفو ، داستان دست و پاي دراز و بد قواره اش را براي احمد تعريف كرده بود كه سالها پيش ، تو یه مراسمي پرواز حیرت انگیز چتر بازان را ميبينه که چطوری از تو هواپیما میپرن بیرون و تو هوا مثل پر کلاهی میان پائین ، هوس ميكنه مثل اونا از یه ارتفاع بلندی به زمين بپره تا لذت پرواز را تو جونش جاري كنه !
تو محله ی سیفو تانكی آب چند هزار ليتری به ارتفاع سی چهل متر از سطح زمين قرار داشت كه آب رودخونه به اونجا پمپاژ و تصفيه و از طريق لوله كشی به منازل سرازير مي شد .
تابستون اون سال ، وقتی تو هوای شرجی و زير تلق و تلوق پنكه ی سقفی و وزوز بی امان مگس هاي سمج ، ننه باباش ، بیحال از گرما ، مست خواب شده بودن ، سيفو كه وسوسه پرواز ديوونه اش كرده بود ، لخت و پاپتی ، عبای مشكی ننه اش را از رو بند رخت حياط بر ميداره و آهسته از خونه ميزنه بيرون و از لای جالی های دور تانکی ، خودشو رد میکنه و ميره تو محوطه ی محصور شده ی منبع آب و با هزار زحمت هيكل سياه سوخته و تپلش رو از پله های زنگ زده تانكي ميكشه بالا !
هوای دم كرده و گرما ، اضطراب و ترس از ارتفاع ، دست به دست هم میدن تا سيفو شر و شر عرق بریزه و کف پای لیزش از رو پله های تانكی ليز بخوره و ترسش دو برابر بشه و خطر سقوط رو هر ثانيه قورت بده . دهنش تلخ تلخ میشه و زبونش مثل چوب ، خشک ! میلرزه و هی زير پاش رو نگاه میکنه . يكي دو بار هم نزديك بوده چادر مادرش ، همون بالا از دستش بيقته پائين ، اما با چنگ و دندون سفت نگهش میداره .
دلش ميخواست تا جايی كه ميشه بالا بره و خودشو برسونه به بالاترین نقطه تانكي و روی گرد و خاکای گرم و نرم تانکی بایسته و چشم تو چشم شعله های مشعلهای بلند پالایشگاه بندازه و با یه نفس عمیق بوی گیس رو ببره تو همه ی ذرات تنش و از اونجا همه ی دوستاش رو صدا کنه ، امّا میترسه و تو يكی از ايستگاه هاي پله ی تانکی می ایسته و بنظرش میاد که ده دوازده متری بالا اومده .
با احتياط تمام عباي ننه اش رو همون بالا كه ايستاده بوده آهسته باز میکنه و با سعي فراوان چهار گوشه ي اونو پيدا میكنه ! وقتي مطمعن میشه که کارشو درست انجام داده ، هر چهار گوشه ي چادر را محكم لاي انگشتان دو دستش جا میده و با همه ی قدرتش اونا رو سفت میچسبه . نفس عميقي میکشه و خودش را در هوا ولو میکنه .
سیفو تا میاد لذت پرواز را باور كنه ، چشاش سياهی میرن و مثل یه تخته سنگ ، گروپی ، به زمين خاكی زير تانكي میفته !!
دريغا نو جواني ، يعني آن عهد
كه تركش ها پُر از پيكان و تير است
گناهت را به احساست ببخشند
كه پُر شور است و مغرور و دلير است
پ . ن :
سیفو = سیف الله
جالی = حصار فلزی
عبا = چادر مخصوص زنان جنوب
![]()
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .