با صدای سنج و دمام ، احمد یکی دیگر از نقاب هایش را به صورت می زند . پیراهن مشکیش را می پوشد و از خانه بیرون می رود .
هیچگونه علاقه ایی به زدن نقاب و پنهان کردن صورت اصلی خودش را ندارد ، اما پدر و مادرش از کودکی و از سر دلبستگی به فرزند ، این شوق و ذوق را در او زنده کرده اند و او علیرغم میل باطنیش به آن تن داده و ماسک زدن ، برایش شده است یک عادت بد ، مثل ناخن جویدن !
دل نگرانی اصلیش شده خریدن و کلکسیون کردن انواع و اقسام نقابها و ماسکهای جور واجور داخلی و خارجی ! برای آنها هم کلی از عمر مفیدش را هدر و برایشان هزینه کرده است ! البته بعضی از نقاب ها را هم دوستان صمیمیش برایش هدیه آورده اند .
احمد صورتک دلقک های سیرک را از همه ی نقاب هایش ، بیشتر دوست دارد ، وقتی آنرا به چهره میزند و ادا و اصول در می آورد ، دیگران حسابی به او میخندن ، اما او زیر آن نقاب ، بُغضش میترکد و اشک میریزد . کسی هم متوجه نمیشود که او دارد گریه ی بی صدا میکند و خودش هم نمیداند برای چه اینجوری میشود !
گاهی ماسک پیرزن جادوگر با دندان کنده شده و خال گوشتی بزرگ قهوه ایی رنگ روی بینی با آن موهای شویدی و پریشان را به صورت میزند و جارویی هم بین پاهایش میگیرد . احمد شنیده که جادوگر ها میتوانند با جارو پرواز کنند و او هم دوست دارد که پرواز را تجربه کند ، اما هر چه زور میزند و ورجه ورجه میکند و بالا و پائین میپرد ، افاقه نمیکند . از صدای تراپ و تروپ گامهای بلندش روی فرش های اتاق ، گرد و خاک بلند میشود و صدای همه ی اهل خانه را در می آورد ! اما پرواز بی پرواز !
احمد صورتکهای دیگری هم دارد ، مثل نقاب رستم قهرمان اساطیری ، با کلاه دیو و دو شاخ کوتاه کج و ریش بلند دو شاخه ایی که کمتر آنرا به صورتش میزند ! درست است که احساس قدرت زیادی میکند ، اما میترسد فرزند خیالی خودش را بُکشد !
یک نقاب دیگر هم دارد ، صورتک مردی با کلاه شاپو و چشم بند و شنلی سیاه و شمشیری چوبی با نوکی تیز . وقتی آنها را میپوشد ، با شمشیر چوبیش روی در و دیوار و تنه ی درختان کهور و گز ، حرف ( الف ) را بجای حرف ( زد ) میزند ! چون اسبی ندارد که سوار شود و به کمک ستمدیدگان برود، خودش را اسب سفیدی تصور میکند که به تاخت میرود و از اینکه گروهبان چاقی در تعقیبش نیست خیلی غصه میخورد !
خط و نقاشی احمد هم بدک نیست . یکبار با نی قلم و مرکب سیاه روی ورق سفیدی ، کلی جان کند تا شعری بدین مضمون نوشت :
روز مُردن درد دل بـــر خــاک مــی سازم رقم
چون کنم ؟ کس نیست تا گویم غم دیرینه را
فکر کرد بهترین حرف زندگیش را نوشته و تصمیم داشت که آن کلام دلنشین را قاب بگیرد ، اما دوستان بی ذوقش ، خطش ! را به سُخره گرفتند و هی گفتن : خرچنگ قورباغه تا احمد هم ناراحت شد و آن دلنوشته ی زیبا را پاره و بعد از آن سکوت کرد و دیگر خط ننوشت که ننوشت !
بیشتر نقاشی های احمد سیاه قلم است بدون حاشیه !
نقاشی مردی که با پای برهنه ، سر بر زانوی غم گذاشته و درکنار سنگ قبری نشسته که روی آن نوشته شده ( آرزو ) .
نقاشی جوانی تنها که در غروب آفتاب به نرده های شکسته و بی انتهای باغی تکیه داده و در آسمان ابری آن چند پرنده نزدیک به زمین در حال پرواز هستند .
خانواده و دوستانش به نقاب هایش بیشتر توجه میکنند تا به خط و نقاشی هایش ! برای همین بود که احمد ، بعضی از نقاب ها را خودش می سازد و روی آنها را نقاشی میکند و به مناسبت ها مختلف به چهره میزند . اما هیچگاه بی نقاب نبود ، حتی موقع خواب !!
این اواخر چند صورتک خوب با کیفیت عالی و بی نظیر درست کرده بود که با نوع خارجیش رقابت میکرد ! مثل صورتک چارلی چاپلین و نقاب مجسمه ی مرد متفکر میکل آنژ و ماسک لبخند ژوکوند و چند صورتک دیگر که چون هنوز رنگ آمیزی نشده بودن معلوم نبود چهره ی کدام شخصیت ها هستند ؟!
صدای سنج و دمام ، همه را بطرف خود کشیده بود . صدای بلندگو قطع و وصل میشد و گاهی سوت جگر خراشی از آن بلند میشد که دل آدم را می سابید . چند نفر آدم بزرگ ، داخل جمعیت معلوم نبود سر چه موضوعی بگو مگویشان شده و گلاویز هم شده بودند .
بلاخره کنجکاوی احمد که به میان آنها رفته بود ، کار دستش داد .
همان چند نفری که به جان هم افتاده بودند ، بطرف هم مشت و لگد پرتاب کردند ! در همین حین و بین ، سیلی محکمی به صورت احمد خورد و نقاب روی صورتش به هوا پرتاب و معلق زنان به زمین افتاد و زیر دست و پای مردم خورد و خمیر شد .
چهره واقعی احمد بدون نقاب تار و کدر بنظر می آمد . از میان جمعیت خودش را به خانه رساندو در آیینه به چهره خودش خیره شد .
به یکباره تصمیمی عجیب و جدی گرفت . همه نقاب ها و صورتک های هدیه ایی و خود ساخته و ماسک های جورواجور خریداری شده را که نتیجه ی سالها خون دل خوردن و دلبستگی هایش بود ، را از صورتش برداشت و روی موزائیک ها کف حیاط ، تلمبار کرد . کمی نفت روی آنها ریخت و کبریت کشید !
دود سیاه و گرمی مثل دود دل ، همراه باشعله های قرمز و نارنجی به هوا بلند شد . نقاب ها گُر گرفته و میسوختند . چند دقیقه بعد فقط مُشتی خاکستر در کف حیاط باقی ماند !
صدای سنج و دمام از دور به گوش میرسد ، احمد پیراهن سفیدش را می پوشد و از خانه بیرون می رود !