مثل یه قصه !

اين قصه نيست !

 

*

من شمارش بلد نيستم

بارها با انگشت دست و پا تلاش كردم تا

درختها را بشمارم !

و آب شط را

اما انگشتان من تكافوي تعداد درختان كهور و گز را نميدهند !

من با انيشتن قهرم

از رياضيات هم بدم مي آيد

خط و نقاشي من خوب است !

هميشه با جدول ضرب مشكل داشته ام

چقدر كتك خوردم سر اين وا مونده ....

دو دو تا ... ؟

معلم با تركه و لبه ي تيز خطكش

به كف دستم ميزد

گاهي هم به پشت دستم ، كه قايمشان ميكردم !

و من ( ها ) ميكردم آنها را

توالت هاي مدرسه را ميشُستم

و كاغد هاي حياط بزرگ مدرسه ي مهرگان را جمع ميكردم !

چقدر گريه كردم و جريمه نوشتم  ؟ !

يادم نيست

پدرم توي گوشم ميزد

و مادرم نشگونم ميگرفت

که چرا دفتر هایت زود تمام میشوند !

و فردا دو باره معلمان مي پرسيد :

دو دو تا ؟

و من ميگفتم :

هر چي دلم خواست !

پس انداز

كيان از دوستان قديمي احمد است . به همسرش شديداً وابسته و به خانواده اش عشق ميورزد . بازي شطرنج را خوب بلد است و اكثر مواقع طرف مقابل را كيش و مات ميكند . آن روز هم طبق معمول داشت با احمد شطرنج بازي ميكرد و سيگار ميكشيد و حرف ميزد و ميگفت : سر كار يه همكاري دارم به اسم مصطفي ، خونه خراب آب از دستش چكه نميكند . حقوقش اندازه منه ، اما وضعش خيلي از من بهتره !

 احمد از كيان پرسيد : حالا چي شده كه ياد رفيقت افتادي ؟ كيان گفت : چند وقت پيش سركار بحث صرفه جوغي شد « ببخشيد از بس وضعمان خوب است و نعمت فراوان ! هنوز ياد نگرفته ام كلمه صرفه جويي را درست تلفظ كنم » !

پك محكمي به سيگارش زد و اسب سفيدش را حركت داد و ادامه داد : مصطفي بمن گفت : من در عرض دو ماه سيصد هزار تومان پس انداز كرده ام ! اول فكر كردم گوشم اشتباه شنيده و او گفته : سي هزار تومان ! براي همين بود كه از مصطفي پرسيدم : چقدر ؟!! گفت : سيصدهزار تومان . گفتم : چطوري اينكار را كردي ؟ امكان نداره ! مگه حقوق تو بين چهارصد و يا پانصدهزار تومان نيست ؟ گفت : درسته ، البته با اضافه كاري وكج كردن گردن !

به او گفتم : ماشين كه نداري مسافركشي بكني و جاي ديگري هم  كار نميكني و متاهل و دو تا بچه داري ، درسته ؟ گفت : آره ، درسته . گفتم : لامصب آخه چطور اينكار رو كردي ؟ مگه فقط آب ميخورين و كف دفع ميكنين ؟!

احمد زد زير خنده و سرباز سياهش را حركت داد و گفت : خوب ، همكارت مصطفي چي گفت ؟ كيان گفت : مصطفي برايم توضيح داد كه من يك دفتر دارم كه همه ي خرج و مخارج روزمره ي زندگيم را توي آن دفتر مينويسم و زنم را موظف كرده ام كه هر چه ميخرد ، توي آن دفتر بنويسد ! مثلا : دو عدد پفك براي ريحانه و حامد ! نيم كيلو نخود لپه براي پختن چهار وعده آبگوشت ! يك عدد صابون رختشويي و و .... ! احياناً اگر خودم هم چيزي بخرم ! توي همان دفتر ثبت و ضبط ميكنم و آخر هر ماه حساب كتاب و دخل و خرج زندگيم دستم مي آيد و هر ماه پس انداز دارم براي روز مبادا !!

احمد گفت : بابا دود سيگارت خفم كرد ، خاموشش كن . خوب ، اگر آدم حساب كتاب زندگي دستش باشه خوبه اما نه اينطوري ! خدا به زنش صبر بده !

كيان گفت : من آن روز خر شدم و باورم شد كه با داشتن يك دفتر و نوشتن مخارج زندگي توي آن ، من هم ميتونم پس انداز كنم ، آخه دهم و يا پانزدهم هر ماه حقوق من تمام ميشود و هر ماه بايد يا مساعده بگيرم و يا قرض و قوله كنم !

چند تا از مهره هاي سياه شطرنج افتاده بودند كناريكي دو تا مهره سفيد ! كيان به احمد گفت : حواست كجاست ؟ كيش ! احمد گفت : خدا قسمت كنه . كيان گفت : كيش بابا ، با شطرنجم ، فكر كردي ميگم بيا بريم كيش ؟! مگه امامزاده است كه ميگي ( خدا قبول كنه ) !

كيان ادامه داد : سر ماه كه حقوق گرفتم ، از سر راه رفتم يك دفتر فانتزي خريدم و رفتم خانه و زنم را صدا كردم و به او گفتم : خانم بيا بشين كارت دارم ! خانمم با تعجب آمد نشست روبروم و فكر كرد اتفاق بدي افتاده و گفت : خدا مرگم بده كيان ، چي شده ؟ از كار اخراجت كردن ؟ گفتم : نه بابا ، صبر كن الان برات ميگم . خانم ببين  همه ي همكارام هر ماه دارن براي روز مبادا ! پس انداز ميكنن و وضعشون از من خيلي بهتر شده !

 خانمم اخم كرد و گفت : اين حرفا چيه ميزني ؟ يعني ميگي من ...  ! گفتم : خانم ميزاري حرف بزنم يا نه ؟ گفت : خوب بگو . بعد حقوقم را گذاشتم روي دفتر فانتزي و گفتم : ببين خانم از اين ماه هم من و هم تو هر چي خريديم بايد تو اين دفتر بنويسيم تا حساب كتاب زندگي دستمون باشه و .....   هنوز حرفم تمام نشده بود كه خانمم با عصبانيت بلند شد و با لگد محكم زد زير پولها و دفتر و گفت : مُرده شور اون پولات با اون دفتر نكبت ! و شروع كرد به گريه زاري كه : حالا من .... اي واي خدا منو بُكش . ببين به چه روزي افتادم و و و .... ! هي گفت و گفت و بعد هم چادرش را سرش كرد و رفت خونه باباش ! هر چي سعي كردم جلويش را بگيرم نشد .

احمد مثل هميشه كيش مات شده بود و داشت مهره هاي سياهش را جمع ميكرد !

كيان داشت بد و بيراه ميگفت كه : خدا لعنتت كنه مصطفي با اين طرح صرفه جوئی و پس انداز ! بيچارم كردي لعنتي ! خدا بيچارت بكنه ، مصطفي نامرد !

احمد داشت بلند بلند ميخنديد و از كيان پرسيد : آخرش چي شد ؟

او گفت : بعد از يكهفته منت كشي ، تونستم خانمم را بيارم آشتي ، اما من بدبخت سه ماه آزگار تحريم بودم !!  

پ - ن

خواهر گلم مخمل - قاعده بازی را بلد نیستم ! لطفا راهنماییم کنید .

به کلموک :

گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی

پاسخ همین ترا ، تنها ، شنیدن است   

کار از محکم کاری عیب نمیکنه ؟؟

حسين توي صندليش جا بجا شد و از احمد پرسيد : احمد ، چرا بعضي از ضرب المثل ها مصداق ندارن ؟

احمد ازش پرسيد : چرا ؟ مگه چي شده ؟ انگار حسين منتظر بود كه احمد ازش سوال كنه . آب دهنش رو فرو برد و گفت : پارسال همين موقع ها ، دم دماي عيد نوروز و خونه تكوني بود كه ما تنها فرش رنگ و رو رفته و پلاسيده ي خودمون رو تو حياط خونه و با كمك مادرم شُستم . بعد هم منِ لاجون با هزار فشار به گُرده و اعضاء و جوارحم ، اونو بردم به پشت بوم و رو ديوار مشرف به كوچه تو آفتاب پهن كردم كه خشك بشه .

عصرِ رنگ پريده ، رفتم پشت بوم كه ببينم اگه قالي خشك شده اونو بيارم پائين . دستي به موهاي فرش كشيدم و ديدم هنوز يه نمي به تنش مونده ! گفتم بزارم بمونه تا فردا صبح كه خشك خشك بشه . راستي ، احمد ديدي وقتي قالي رو تو خونه ميشوري ، اگه خوب خشك نشده باشه و اونو بياري تو اتاق و پهن كني ، چه بوي گندي داره ؟ احمد لبخندي زد و گفت : آره ميدونم .

حسين ادامه داد : همون موقع پيش خودم فكر كردم ، ممكنه شب تا صبح ، هوا دگر گون بشه و باد بياد و قالي نا غافل بيفته تو كوچه . برا همين چن تا بلوك گذاشتم رو لبه فرش و بخودم گفتم : (( كار از محكم كاري عيب نميكنه )) ! بعد هم اومدم پائين .

تو گرگ و ميش دم صبح ، با داد و فرياد هاي جگر خراشي  سراسيمه از خواب پريدم ، اونقدر آشفته شده بودم كه فكر كردم محشر بپا شده ! داشتن درِ خونه رو از پاشنه در مي اوردن . از صداهاي در هم برهم تو كوچه فهميدم كه يه عده اونجا جمع شدن . خيلي ترسيدم و داد زدم : خدايا كمكم كن و مثل شصت تير رفتم در رو باز كردم .

حسين آه عميقي كشيد . سر خودشو چند بار به چپ و راست حركت داد و كف دستش رو روي پايش كوفت و گفت :  چشمت روز بد نبينه ، تو كوچه ، زير ديوار خونمون ، يه آدم فزرتي مفلوك تر از خودم ، غرق خون افتاده بود رو زمين و جماعت دورش رو گرفته بودن و هر كسي حرفي ميزد و دستوري ميداد كه : زنگ بزنين پليس بياد ، آمبولانس خبر كنين ، بيچاره داره جون ميكنه ، قالي رو از روش ور دارين و و ..

 تو اون هاگيرواگير ، پيرزن همسايه اومد كنارم و سُقلمه ايي زد به پهلوم و  گفت : خير نديده چطوري دلت اومد اين بيچاره رو با بلوك بزني ؟

منو ميگي ، مثل آدماي جن زده زبونم شده بود عين سنگ پا ، گرد و قلمبه ! گيج و مات داشتم بربر اونا رو نيگاه ميكردم و نميدونستم چي شده و قضيه از چه قراره !

بعداً برام روشن شد كه اون بنده ي خدا يه دزد ناشي بوده و به كاهدون زده . تو تاريك روشني صبح داشته از اونجا رد ميشده كه چشمش به قالي ما ميفته ، يه لحظه شيطون ميره تو جلدش و ميپره لبه ي فرش رو ميگيره و ميكشه كه بيفته تو كوچه و ورداره ببره كه يكي از بلوكاي روي فرش از اون بالا پرت ميشه و ميخوره به كله ي اون مادر مُرده !

خدائيش چند روز آخر سالي خيلي اذيت شدم تو پاسگاه تا براشون روشن شد كه من بيگناهم و تقصيري ندارم . بعد هم هر چي تو يكسال پس انداز كرده بودم برا مخارج كمرشكن عيد نوروز ، همه رو خرج دوا دكتر اون بي نوا كردم تا خوب شد و رفت دنبال كارش و عيد ما هم خراب شد و رفت پي كارش !

حسين زُل زده بود به احمد و فكر ميكرد هنوز جريان اون حادثه به آخر نرسيده . يه دفعه مثل اينكه ياد يه چيز مهمي افتاده باشه گفت : راستي احمد اگه يارو ميمُرد چي ميشد ؟

راست ميگفت : چي ميشد ؟؟!

پ . ن :

عيــــد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم --   گردي نسترديم و غباري نفشانديم

ديـــــديم كه در كسوت بخت آمده نوروز --   از بيدلي او را ز در خـانه بــرانديـــم

هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است -- ما آتش انــدوه به آبــــي ننشانديم

آفــــاق پُر از پيك و پيام است ولي مـــا --   پيكي نـــدوانديم و پيامي نرسانديم

احبـــاب كهن را نــــه يكي نامه بداديم--و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم

صــــد قافله رفتند و بمقصد برسيدنـــد --  ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم

بس دور در و بـــــام پريدند و تــو ديدي --  خواندند به آوازت و ما هيچ نخوانديم

من داغم و غمگين دلت اي خسته كبوتر-- سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم

رفتنـــد حـــريفان و رسيدنـــد به آفاق--مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم

اما هیچگاه بی نقاب

                               

با صدای سنج و دمام  ، احمد یکی دیگر از نقاب هایش را به صورت می زند . پیراهن مشکیش را می پوشد و از خانه بیرون می رود .

هیچگونه علاقه ایی به زدن نقاب و پنهان کردن صورت اصلی خودش را ندارد ، اما پدر و مادرش از کودکی و از سر دلبستگی به فرزند ، این شوق و ذوق را در او زنده کرده اند و او علیرغم میل باطنیش به آن تن داده و ماسک زدن ، برایش شده است یک عادت بد ، مثل ناخن جویدن !

دل نگرانی اصلیش شده خریدن و کلکسیون کردن انواع و اقسام نقابها و ماسکهای جور واجور داخلی و خارجی ! برای آنها هم کلی از عمر مفیدش را هدر و برایشان هزینه کرده است ! البته بعضی از نقاب ها را هم دوستان صمیمیش برایش هدیه آورده اند .

 احمد صورتک دلقک های سیرک را از همه ی نقاب هایش ، بیشتر دوست دارد ، وقتی آنرا به چهره میزند و ادا و اصول در می آورد ، دیگران حسابی به او میخندن ، اما او زیر آن نقاب ، بُغضش میترکد و اشک میریزد . کسی هم متوجه نمیشود که او دارد گریه ی بی صدا میکند و خودش هم نمیداند برای چه اینجوری میشود !

گاهی ماسک پیرزن جادوگر با دندان کنده شده و خال گوشتی بزرگ قهوه ایی رنگ روی بینی با آن موهای شویدی و پریشان را به صورت میزند و جارویی هم بین پاهایش میگیرد . احمد شنیده که جادوگر ها میتوانند با جارو پرواز کنند و او هم دوست دارد که پرواز را تجربه کند ، اما هر چه زور میزند و ورجه ورجه میکند و بالا و پائین میپرد ،  افاقه نمیکند . از صدای تراپ و تروپ گامهای بلندش روی فرش های اتاق ، گرد و خاک بلند میشود و صدای همه ی اهل خانه را در می آورد ! اما پرواز بی پرواز !

احمد صورتکهای دیگری هم دارد ، مثل نقاب رستم قهرمان اساطیری ، با کلاه دیو و دو شاخ کوتاه کج و ریش بلند دو شاخه ایی که کمتر آنرا به صورتش میزند ! درست است که احساس قدرت زیادی میکند ، اما میترسد فرزند خیالی خودش را بُکشد !

یک نقاب دیگر هم دارد ، صورتک مردی با کلاه شاپو و چشم بند و شنلی سیاه و شمشیری چوبی با نوکی تیز . وقتی آنها را میپوشد ، با شمشیر چوبیش روی در و دیوار و تنه ی درختان کهور و گز ، حرف ( الف ) را بجای حرف ( زد ) میزند ! چون اسبی ندارد که سوار شود و به کمک ستمدیدگان برود، خودش را اسب سفیدی  تصور میکند که به تاخت میرود و از اینکه گروهبان چاقی در تعقیبش نیست خیلی غصه میخورد !

خط و نقاشی احمد هم بدک نیست . یکبار با نی قلم و مرکب سیاه روی ورق سفیدی ، کلی جان کند تا شعری بدین مضمون نوشت :

            روز مُردن درد دل بـــر خــاک مــی سازم رقم

            چون کنم ؟ کس نیست تا گویم غم دیرینه را

فکر کرد بهترین حرف زندگیش را نوشته و تصمیم داشت که آن کلام دلنشین را قاب بگیرد ، اما دوستان بی ذوقش ، خطش ! را به سُخره گرفتند و هی گفتن : خرچنگ قورباغه تا احمد هم ناراحت شد و آن دلنوشته ی زیبا را پاره و بعد از آن سکوت کرد و دیگر خط ننوشت که ننوشت !

بیشتر نقاشی های احمد سیاه قلم است بدون حاشیه !

 نقاشی مردی که با پای برهنه ، سر بر زانوی غم گذاشته و درکنار سنگ قبری نشسته که روی آن نوشته شده ( آرزو ) .

 نقاشی جوانی تنها که در غروب آفتاب به نرده های شکسته و بی انتهای باغی تکیه داده و در آسمان ابری آن چند پرنده نزدیک به زمین در حال پرواز هستند .

خانواده و دوستانش به نقاب هایش بیشتر توجه میکنند تا به خط و نقاشی هایش ! برای همین بود که احمد ، بعضی از نقاب ها را خودش می سازد و روی آنها را نقاشی میکند و  به مناسبت ها مختلف به چهره میزند . اما هیچگاه بی نقاب نبود ، حتی موقع خواب !!

 این اواخر چند صورتک خوب با کیفیت عالی و بی نظیر درست کرده بود که با نوع خارجیش رقابت میکرد ! مثل صورتک چارلی چاپلین و نقاب مجسمه ی مرد متفکر میکل آنژ و ماسک لبخند ژوکوند و چند صورتک دیگر که چون هنوز رنگ آمیزی نشده بودن معلوم نبود چهره ی کدام شخصیت ها هستند ؟!

صدای سنج و دمام ، همه را بطرف خود کشیده بود . صدای بلندگو قطع و وصل میشد و گاهی سوت جگر خراشی از آن بلند میشد که  دل آدم را می سابید . چند نفر آدم بزرگ ، داخل جمعیت معلوم نبود سر چه موضوعی بگو مگویشان شده و گلاویز هم شده بودند .

 بلاخره کنجکاوی احمد که به میان آنها رفته بود ، کار دستش داد .

 همان چند نفری که به جان هم  افتاده بودند ، بطرف هم مشت و لگد پرتاب کردند ! در همین حین و بین ، سیلی محکمی به صورت احمد خورد و نقاب روی صورتش به هوا پرتاب و معلق زنان به زمین افتاد و زیر دست و پای مردم خورد و خمیر شد .

چهره واقعی احمد بدون نقاب تار و کدر بنظر می آمد . از میان جمعیت خودش را به خانه رساندو در آیینه به چهره خودش خیره شد .

 به یکباره تصمیمی عجیب و جدی گرفت . همه نقاب ها و صورتک های هدیه ایی و خود ساخته و ماسک های جورواجور خریداری شده را که نتیجه ی سالها خون دل خوردن و دلبستگی هایش بود ، را از صورتش برداشت و روی موزائیک ها کف حیاط ، تلمبار کرد . کمی نفت روی آنها ریخت و کبریت کشید !

دود سیاه و گرمی مثل دود دل ،  همراه باشعله های قرمز و نارنجی به هوا بلند شد . نقاب ها گُر گرفته و میسوختند . چند دقیقه بعد فقط مُشتی خاکستر در کف حیاط باقی ماند !

صدای سنج و دمام از دور به گوش میرسد ، احمد پیراهن سفیدش را می پوشد و از خانه بیرون می رود !  

مثل سراب !!!

 

ساعت یک بعد از ظهر تابستان بود که تلفن زنگ زد . احمد با بی حوصلگی گوشی را بر داشت . رضا ، پسر برادرش بود . گفت : عمو جان ، ببخشید مزاحم شدم ، حال ننه خوب نیست ، میتونی آلان با ماشینت بیای و ببیریمش بیمارستان ؟ 

آسمان سفید نقره ایی میزد ، تنها صدای یکنواخت قیز و ویز کولر گازی ها که آب از آنها چُره میکرد ، بگوش میرسید .

دو لنگه ی بزرگ و آهنی در حیاط از شدت گرما باد کرده و بهم چسبیده بودند ، احمد با چند ضربه ی محکم در را باز کرد . وانت پیکان پُکیده اش را روشن و با سرعت از آخرین خیابان کنار تپه ماهوری های محله سپیدار ، به طرف خیابان اصلی و پُر دست انداز ، زندان کارون حرکت کرد .

 از زمین و آسمان آتش می بارید .موجی بخار مانند از اسفالت پُر از گرد و خاک ، بلند میشد و به نظر می آمد که کمی دور تر روی جاده را آب گرفته است ، مثل سراب !

باد سوزان پدر درآر ، صورت گُر گرفته ی احمد را خونی و مالی کرده بود ! لُنگ خیس روی سرش را کمی جلو کشید تا کمی از سیلی های باد سرخ در امان باشد .

احمد از کنار دیوار سبز رنگ و بلند زندان که برجکهای آن هم مثل نخلهای دراز و بی ثمر ابوجهل ! که از شدت گرما بدون نگهبان مانده بودن ، در حال گذشتن بود که از دور  چشمش به کالسکه ی بچه ایی افتاد که در وسط خیابان ، تک و تنها به حال خودش رها شده بود !

فکر کرد که شدت گرما ، مغز سرش را آب کرده و دچار توهم شده است ! کمی چشمانش را مالید و در نزدیکی کالسکه ترمز کرد . ایستاد و اطراف را به دقت وارسی کرد . پرنده پر نمیزد ! سایه های دایره ایی تک و توک درختان گز و کهور دور و نزدیک جاده ، کم رنگ و مُرده بنظر میرسیدند . احدی پیدایش نبود !

احمد از ماشین پیاده و به سمت کالسکه رفته و داخل آنرا نگاه کرد. زیر سایبان کالسکه ، نوزاد کوچکی با چشمان درشت و معصومش بند دل احمد را پاره کرد .

او مثل کسی که از روشنایی خیره کننده ایی به تاریکی مطلقی پرت شده باشد ، چند لحظه مات و مبهوت ، ایستاده بود که ناگهان با فریاد دلخراش زنی ، یکه ایی خورد و بخودش آمد !

احمد ناباورانه به سمت صدا برگشت . زنی با پای برهنه و سراسیمه از میان شمشادهای پیاده روی کوچه ی مقابل با شتاب به طرف 

کالسکه ی بچه میدوید و فریاد میزد : تو رو بخدا صبر کن !

مادر خودش را به روی کالسکه انداخت و از ته دل ضجه میزد و اشک میریخت و میگفت : مامان جون ، قربونت برم ، گرمت شد ؟ الهی من بمیرم برات مامان ، غلط کردم مامان جون !

احمد هنوز درست دست گیرش نشده بود که چه اتفاقی افتاده ! اما بنظرش آمد که مادر نگون بخت بچه ، در گرمای واویلای جنوب و در شرایطی فوق العاده بُحرانی ، یک لحظه تصمیم به رها کردن جگر گوشه اش گرفته ، اما خیلی زود پشیمان و برمیگردد و زمانیکه از دور ، احمد و ماشین را در چند قدمی پاره تنش میبیند ، همه چیز را از دست رفته و خودش را مفلوک ترین مادر عالم احساس میکند .

همان موقع که مادر بی نوا بطرف میوه ی جانش خیز برداشته بود ، تیکه شیشه ایی کف پای برهنه اش را قاچ کرده  و ردی از خون مثل گلبرگهای پرپر شده گل رُز ،از زیر بوته های شمشاد تا روی اسفالت را گلکاری کرده بودند .

مادر در حالی که آرام اشک میریخت و شانه هایش تکان میخورد ، کالسکه را بطرف خانه های تو سری خورده و نا منظم کنار تپه ماهوری های محله سپیدار هل میداد .

خون گلگون کف پای مادر، روی اسفالت داغ خیابان در حال تبخیر بود .

 

پ . ن : این دلنوشته ی کم رنگ را با تمام احساس برادریم به خواهر گلم خانم شقایق بیات تقدیم میکنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .