مثل سراب !!!
ساعت یک بعد از ظهر تابستان بود که تلفن زنگ زد . احمد با بی حوصلگی گوشی را بر داشت . رضا ، پسر برادرش بود . گفت : عمو جان ، ببخشید مزاحم شدم ، حال ننه خوب نیست ، میتونی آلان با ماشینت بیای و ببیریمش بیمارستان ؟
آسمان سفید نقره ایی میزد ، تنها صدای یکنواخت قیز و ویز کولر گازی ها که آب از آنها چُره میکرد ، بگوش میرسید .
دو لنگه ی بزرگ و آهنی در حیاط از شدت گرما باد کرده و بهم چسبیده بودند ، احمد با چند ضربه ی محکم در را باز کرد . وانت پیکان پُکیده اش را روشن و با سرعت از آخرین خیابان کنار تپه ماهوری های محله سپیدار ، به طرف خیابان اصلی و پُر دست انداز ، زندان کارون حرکت کرد .
از زمین و آسمان آتش می بارید .موجی بخار مانند از اسفالت پُر از گرد و خاک ، بلند میشد و به نظر می آمد که کمی دور تر روی جاده را آب گرفته است ، مثل سراب !
باد سوزان پدر درآر ، صورت گُر گرفته ی احمد را خونی و مالی کرده بود ! لُنگ خیس روی سرش را کمی جلو کشید تا کمی از سیلی های باد سرخ در امان باشد .
احمد از کنار دیوار سبز رنگ و بلند زندان که برجکهای آن هم مثل نخلهای دراز و بی ثمر ابوجهل ! که از شدت گرما بدون نگهبان مانده بودن ، در حال گذشتن بود که از دور چشمش به کالسکه ی بچه ایی افتاد که در وسط خیابان ، تک و تنها به حال خودش رها شده بود !
فکر کرد که شدت گرما ، مغز سرش را آب کرده و دچار توهم شده است ! کمی چشمانش را مالید و در نزدیکی کالسکه ترمز کرد . ایستاد و اطراف را به دقت وارسی کرد . پرنده پر نمیزد ! سایه های دایره ایی تک و توک درختان گز و کهور دور و نزدیک جاده ، کم رنگ و مُرده بنظر میرسیدند . احدی پیدایش نبود !
احمد از ماشین پیاده و به سمت کالسکه رفته و داخل آنرا نگاه کرد. زیر سایبان کالسکه ، نوزاد کوچکی با چشمان درشت و معصومش بند دل احمد را پاره کرد .
او مثل کسی که از روشنایی خیره کننده ایی به تاریکی مطلقی پرت شده باشد ، چند لحظه مات و مبهوت ، ایستاده بود که ناگهان با فریاد دلخراش زنی ، یکه ایی خورد و بخودش آمد !
احمد ناباورانه به سمت صدا برگشت . زنی با پای برهنه و سراسیمه از میان شمشادهای پیاده روی کوچه ی مقابل با شتاب به طرف
کالسکه ی بچه میدوید و فریاد میزد : تو رو بخدا صبر کن !
مادر خودش را به روی کالسکه انداخت و از ته دل ضجه میزد و اشک میریخت و میگفت : مامان جون ، قربونت برم ، گرمت شد ؟ الهی من بمیرم برات مامان ، غلط کردم مامان جون !
احمد هنوز درست دست گیرش نشده بود که چه اتفاقی افتاده ! اما بنظرش آمد که مادر نگون بخت بچه ، در گرمای واویلای جنوب و در شرایطی فوق العاده بُحرانی ، یک لحظه تصمیم به رها کردن جگر گوشه اش گرفته ، اما خیلی زود پشیمان و برمیگردد و زمانیکه از دور ، احمد و ماشین را در چند قدمی پاره تنش میبیند ، همه چیز را از دست رفته و خودش را مفلوک ترین مادر عالم احساس میکند .
همان موقع که مادر بی نوا بطرف میوه ی جانش خیز برداشته بود ، تیکه شیشه ایی کف پای برهنه اش را قاچ کرده و ردی از خون مثل گلبرگهای پرپر شده گل رُز ،از زیر بوته های شمشاد تا روی اسفالت را گلکاری کرده بودند .
مادر در حالی که آرام اشک میریخت و شانه هایش تکان میخورد ، کالسکه را بطرف خانه های تو سری خورده و نا منظم کنار تپه ماهوری های محله سپیدار هل میداد .
خون گلگون کف پای مادر، روی اسفالت داغ خیابان در حال تبخیر بود .
پ . ن : این دلنوشته ی کم رنگ را با تمام احساس برادریم به خواهر گلم خانم شقایق بیات تقدیم میکنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .