حاج آقا عادل !

توی زندگی یه مرد شاید مهمترین رُکن رکین زندگی مشترکش ، عدالت خواهی و عدالت محوری باشد . با حرف و شعار هم نمیشه اونو اثبات کرد ، باید کاری کرد کارستون . یه مرد هر چی در این سمت و سو و راستا حرکت کنه ، کمه !

سالها است که احمد ، حاج عادل رو میشناسد ! عجب مرد نازنین و دوست داشتنی است ! خدا حفظش کنه که مجسمه ی عدالت و عدالت خواهی است . قیافه است درست عین علامت تقسیم شده است !

هر کاری که بکند ، برایش حرفی در میاورن و انگی به اون میزنن ! اما او که اهداف عالیه ایی دارد و نیت خیرخواهانه اش زبان زده خاص و عام است ، توجه زیادی به حرف خاله زنک ها نمیکند . میگوید : مرد باید ثبات قدم داشته باشد و اگر نیت خیر است و راه راه عدالت و به منصه رساندن صفات باری تعالی است پس ( لاتخف مسلمان ) با تمام قوا به پیش !

کارهای حاج عادل همه از روی فهم و کمالات است و اصلا بوی ریا و کبر ندارند . برای اثبات حقانیتش در اجرای عدالت در بیت مکرمشان ، زن جوانی را به عقد رسمی خودش در آورده و اصطلاحاْ تجدید فراش کرده است ! اولاْ نیت خیرخواهانه داشته و ثانیاْ ، حلال محمد (ص) تا قیام قیامت حلال و حرام محمد (ص) تا قیام قیامت حرام ! کار هم قانونی بوده و هم شرعی . حالا اگه جامعه فرهنگ درک این مطلب رو ندارن به او چه مربوط ؟! حاجی میخواهد عدالت را اجرا کند ، بگذار یاوه گویان هر چه دلشان میخواهد بلغور کنند !

خوب ، ایام هفته ، هفت روز است ، حاجی برنامه اش را بر اساس عدالت خواهی تقسیم کرده است ، یک شب خانه ی زن اول و یک شب خانه زن دوم . یک شبانه روز اضافه دارد ! کلی روی آن یک روز فکر کرده مبادا به اهداف عالیه اش خدشه ایی وارد شود . بنابراین ، روز جمعه را که روز طهارت و نماز و نیایش و استغفار طلبی از درگاه احدیت است ، را به خانه زن دومش میرود ! چون آنجا خلوت است و او بهتر میتواند با خدای خودش راز و نیاز کند !

حاج عادل میگوید : خداوند بنی آدم را ( خلیفه الله ) لقب داده و چند آیه و حدیث و روایت هم چاشنی حرفایش می آورد که شنونده حظ میکند ! خوب آدمی باید رهرو خدای خودش باشد ، خدای مهربان و عزو جل یکی از بارزترین صفاتش ، عدالت است ، پس ما که نماینده ی او بر عرش هستیم اگر نتوانیم همین عدالت را که موهبت الهی است بر فرش اجرا کنیم ، آیا میتوانیم بگوئیم که نماینده و خلیفه ی ذات اقدس الهی هستیم ؟!

گاهی در خانه اش مسائلی میبیند که توسط اهالی بیت مکرمش بر اجرای عدالت بی توجه و سهل انگاری میشود ! بنابراین یک سیلی به گوش پسرش میزند که مقصر اصلی تشخیص میدهد و یک سیلی هم به دخترش میزند که در آن ماجرا بیگناه و بی تقصیر بوده است ! حاجی برای اینکار اعتقاد دارد که ( ظلم به السویه ) نوعی از انواع عدالت است !

حاج عادل اهل مطالعه و سیر و سلوک در مسائل جامعه و اجتماع هم هست و هر روز از یک دکه ! دو روزنامه میخرد . یک روزنامه از سمت راست ! و یک روزنامه از سمت چپ ! بر میدارد تا در انتخاب روزنامه هم عدالت برقرار شده باشد !

خدا حفظش کند حاج عادل را که امثال او همچون مرواریدهای گرانبهایی درون صدف مخفی ، و در اعماق دریا ها در انتظار کشف شدن هستند !

 گنج هایی مخفی در زیر زمین !!

پ . ن :

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگـــــر از پی امـــــروز بود فـــــــردایی !

 

قرمز ، آبی ، زرد !

اوس کاظم بالای تخته ی بنایی در حال چیدن دیوار و آجر کاری بود . دو سه بغل آجر خیس هم روی تخته ، دم دست اوستا چیده شده بود تا کار با سرعت بیشتر ی پیش بره . کارگران زیر دست ، در حال آوردن آجر و ماسه و سیمان بودن و یه چشمشون به اوس کاظم و چشم دیگشون به ساعت بود تا هر چه زودتر ، کارشون تو اون هوای گرم لامصب که از هفت بند بدنشون عرق میریخت ، تموم بشه و مزدشون رو بگیرن و برن پی کارشون .

اوس کاظم علاقه عجیبی به فوتبال داشت . اون روز هم رادیوی دستیش رو گذاشته بود رو دیوار و صداش رو بلند کرده بود و با هیجان خاصی داشت هم دیوار چینی میکرد و هم مسابقه فوتبال رو زنده گوش میکرد .

دقایق آخر بازی بود و مسابقه به اوج هیجان خودش رسیده بود و حرکات عجیب غریب اوس کاظم توجه هر رهگذری رو به خودش جلب میکرد . شاگرداش هم ایستاده بودن و به اوستاشون زل زده و از رفتارش تعجب میکردن .

بازی داشت مساوی تموم میشد و با این مساوی تیم محبوب اوس کاظم قهرمانی رو از دست میداد ! احمد در حال عبور از کنار ساختمون نیمه تمومی که اونا داشتن کار میکردن ، بود که ناگهان گزارشگر رادیو با هیجان وصف ناشدنی فریاد زد : گُل ، گُل ، گُل ، گُل !

اوس کاظم ، کمچه ی بنایی رو به هوا پرتاب کرد و محکم به سر یکی از کارگران که زیر تخته ایستاده بود خورد و فریاد ، آخ سرم اوساش به هوا بلند شد ! اوس کاظم انگار فراموش کرده بود که روی تخته بنایی و در ارتفاع ایستاده است ! آنچنان هیجانی به او دست داده بود که سر از پا نمی شناخت و همون بالا شروع کرد به پریدن به بالا و پائین که : ما بردیم ، ما بردیم ، هورا هورررررررر !!

ناگهان تخته ی زیر پایش شکست و اوس کاظم با کمر به روی تل آجر های پای کار افتاد و خونی و مالی شد !

احمد و چند رهگذر به کمکش رفتن و سعی کردن که از زمین بلندش کنند . اوس مهدی رفیق اوس کاظم با موتورش سر رسید و وقتی او را تو اون حالت دید و جریان را شنید به شوخی به دوستش گفت : بابا آخه لُنگ هم طرفداری داره مرد حسابی ! ببین چه به روز خودت اوردی ؟ اونم از آبیا که رفتن ته جدول و سرور سطل آشغالن ! تیم فقط زرد قناری ، برزیلته اوس کاظم !

اوس کاظم پاره آجری ورداشت و بطرف رفیقش پرت کرد و گفت : آخ پام ، ای گور پدر لُنگیا ، آخ کمرم ، لعنت به سطل آشغال ، آخ خدا مُردم ، نفرین به زرد قناری !

اوس کاظم رو به بیمارستان بردن و کار تعطیل شد .

کارگران ساختمونی حسابی خوشحال بودن که کار تعطیل شده ، انگار اونا جام قهرمانی رو برده بودن !

تغاری بشکند ماستی بریزد               جهان گردد به کام کاسه لیسان !

 

 

روح سفید و پشمالو ی زایر عبدالله !

قبرستان و تاریکی شب و ترس و اضطراب تا سر حد مرگ از حرفهای تقریبا همیشگی زایر عبدالله برای احمد بود . چندین بار توی خواب دیده بود که در میان قبرستان گیر افتاده و روح های سپید و جنازه های تجزیه شده و اسکلت مانند مردگان به او حمله کرده و او را کشان کشان با خودشان به زیر خاک برده اند . توی خواب آنقدر فریاد زده بود تا همه ی اهل منزل را زابراه و خودش خیس عرق از خواب بیدا رشده بود و تا ساعتها تنش یخ زده و میلرزید .

ایام عزاداری سید الشهدا ، برای خرید گوسفند قربانی که نذر کرده بود ، به میدان فروش گوسفند در نزدیکی روستای ام الطمیر میرود . در آنجا دو گوسفند میخرد و یکی را به جهت ادای نذرش به هیئت میدهد و دومی را که فوق العاده تمیز و دارای پشم های بلند و سفیدی بود ، نگه میدارد تا فرصت کند و آنرا به خانه ی خواهرش در روستا ببرد تا قاطی گله باشد برای سال بعد !

آن روز عصر دم غروب ، گوسفند را با طنابی به عقب وانتش میبندد و به سمت روستا حرکت میکند . راه طولانی و خسته کننده و بدون هیچ ترددی بود . سراسر جاده خاکی و انباشته از نیزار ، وهم انگیز و دهشتزا بود .

هر از گاهی شغال و یا روباهی با برق چشمانشان از روی جاده جستی زده و در تاریکی مطلق بیابان ناپدید میشدند . زایر عبدالله بسم اله بسم الله گویان و با سرعت طی طریق میکرد . بنظرش آمد راه طولانی تر شده ، تاریکی مطلق و گاه گاهی صدای گرگی با صدای ناله موتور ماشین ممزوج میشد . چشمان وحشت زده و پیشانی عرق کرده اش را در آینه داخل اتاق ماشین به وضوح میدید و دائم به خودش میگفت : لعنت به من ، چرا هوا روشنی نیامدم ؟!!

روشنایی های کم رنگی از دور سوسو زنان پیدا شد . زایر عبدالله نفس عمیقی کشید و خوشحال شد که به نزدیکی روستا رسیده و ظرف چند دقیقه ی آینده ترس و وحشت بی پایانش به پایان خواهد رسید !

به دو راهی رسید . تاریکی شب و اضطراب و بیم و وحشت و تفکرات شبهایی که خواب دیده بود باعث شد تا از دو راهی که هر دو به روستا میرسیدند ، راه دوم را انتخاب کند و چنان گاز ماشین را گرفته بود که گرد و غبار زیادی به هوا بلند شده بود !

ناگهان به مانع بلندی برخورد کرد، سرش به سقف ماشین خورد ! دومی و سومی و ..... ! او مثل اسپند های روی آتش ، در حالیکه فرمان ماشین را محکم گرفته بود ، به شدت تکان میخورد و بالا و پائین میپرید .

در همان حال با چشمان گرد شده اش از ترس ، متوجه شد که راه را اشتباهی آمده و به داخل قبرستان روستا  وارد شده است ! ماشین از روی قبر ها رد میشد و عین توپ فوتبال به هوا بلند و با ضربت به زمین می خورد و زایر عبدالله که زبانش مثل چوب خشک شده و ترس داشت دیوانه اش میکرد ، گاز ماشین را بیشتر فشار داد تا هر چه زودتر از داخل قبرستان بیرون بیاید !

روح سفید و پشمالویی را یک لحظه پشت شیشه ی عقب وانت دید ! دیگر حال خود را نمی دانست و قید جانش را زد و بهتر دید ماشین را چپ کند و بمیرد تا آنکه به دست آن روح سرگردان که اکنون در دو قدمیش بود ، گرفتار شود !

اهل روستا وقتی از دور وانتی را دیدند که توی تاریکی روی قبرها با ماشین و با سرعت در حال حرکت است همه در ابتدای روستا جمع شده و با دهان باز ، داشتند صحنه را نگاه میکردند !

زایر عبدالله با هزار بدبختی در حالی که هم ماشین را داغون کرده بود و هم قبرستان روستا را شخم زده بود ، وقتی به نزدیکی اهالی روستا رسید و دید که همه با تعجب دارند او را نگاه میکنند ، سعی کرد که ترس و وحشت خود را مخفی کند . عرق پیشانیش را خشک کرد و از ماشین پیاده شد .

خواست توضیح بدهد که ناگهان گوسفند سفید پشمالو از عقب ماشین ، که زایر عبدالله فکر کرد اجنه و روح است ، گفت : بعععععع !

زایر عبدالله با آن قد و قواره ی بلند ، حسابی بور شد !

شاه غلام

قدرت ، دوست احمد و موسي و الياس ، از شاه غلام دامادشان كه حالا تاكسي دارد ، حرف هاي عجيب غريبي ميگويد ، مثل اين كه : شاه غلام يه زماني ماشين خاور داشت و از جنوب ، به تهران بار ميبرد ، چون مسير طولاني بود و شاه غلام توي راه خسته ميشد و خوابش ميبرد ، فكر بكري كرده بود .

او به جاده نگاه ميكرد و ميديد مثلا چند كيلومتر جاده مستقيم و بدون پيچ و خمه ، بعد يه آجر داشت كه هميشه پيش پاش بود ، فرمان ماشين رو با زنجير قفل ميكرد و آجر را روي پدال گاز ميگذاشت و سرعت ماشين را تنظيم ميكرد و خودش دراز به دراز روي صندلي ماشين در حال حركت ، ميخوابيد !

البته دوستاش حرفهايش را قبول نداشتن و به حرفهايش ميخنديدن و او ناراحت ميشد و ميگفت : وقتي وارد دانشگاه شديد حرف هاي مرا باور ميكنيد ! منظورش اين بود كه علم و تجربه با هم برادر و برابرند !

قدرت از طرز رانندگي و دست فرمان دامادشان خاطره ها داشت و عشقش پيچاندن ماشين با يك انگشت بود . هر چند كه آن موقع ها هنوز فرمان هيدروليك ساخته نشده بود ، اما او اصرار عجيبي داشت كه راننده بايد سر پيچ ماشين را با يك انگشت بپيچاند ! مثل آرتيست فيلم هاي سياه سفيد قديمي !

يك بار هم قدرت و الياس و موسي و احمد ، بر حسب اتفاق ، توي بازار عامري ، سوار تاكسي شاه غلام شدن و او كه ميخواست استادي خودش را در فن رانندگي به رخ رفقاي برادر زنش بكشد، دنده ي تاكسي را با پا عوض ميكرد ! 

آن روز گرم تابستون ، شاه غلام خسته از مسافر كشي ، به خونه قدرت اينا مي آيد . تاكسيش را دم در منزل و توي خيابون يازده حصير آباد ، پارك ميكند . بعد از خوردن نهار  دراز ميكشد و در خانه پدر زنش ميخوابد .

قدرت كه هميشه وسوسه رانندگي داشت ، آهسته سويچ تاكسي را از جيب شاه غلام در مي آورد . هنگام بيرون رفتن از خانه ، آذر خانم همسايشون با اون پيرهن زرد ليمويي كه هميشه بتن ميكرد قدرت را ميبيند كه ميخواهد سوار تاكسي شود . از او مي پرسد : قدرت ميخواي چيكار كني ؟ او ميگويد : بعدا ميفهمي !

قدرت آنقدر شيفته ي رانندگي و پيچاندن فرمان ماشين با يك انگشت در سر پيچ را داشت كه هميشه نگاه خيره اش را به عمليات انجام شده توسط راننده معطوف ميكرد ، بنابراين تئوري وار ميدانست كه بايد چكار كند ! سوار تاكسي ميشود ، سويچ را ميچرخاند و ماشين را روشن ميكند . دنده يك ميزند و پايش را روي گاز فشار ميدهد و با سرعت حركت ميكند .

هنوز دنده دو را جا نزده كه از اگزوز تاكسي ناله ي جانسوزي به همراه دود خاكستري بلند ميشود . ماشين سرعت گرفته و به تقاطع اولين خيابان ميرسد . قدرت با تمام قوا و با يك انگشت ، فرمان تاكسي را ميپيچاند .

تاكسي مستقيم  به دكان سر نبش كه باري هندوانه آورده ، وارد ميشود . مش كاظم هندوانه فروش ، شانس مي آورد كه داخل مغازه اش نبود وگرنه مغزش ، مثل هندوانه هايش متلاشي ميشد !

بوي هندوانه ي تازه در فضاي خيابان ميپيچد ! 

  

کتابی که برق چشم تولید کرد !

همیشه فضای کتابخونه و آدمای اونجا برام قابل احترام و خاطر انگیز بوده و هست . هر وقت وارد کتابخونه میشم ، خیل آدمایی رو میبینم که مشغول مطالعه هستن . بعدحس خوبی پیدا میکنم . تصویری از دریا و اقیانوسهای بی انتها تو ذهنم نقش میبنده . همه ی فلاسفه و دانشمندان و بزرگان دین و دانش رو میبینم که ردیف به ردیف و دست به سینه دور تا دور فضای ساکت کتابخونه ، دست به سینه ایستاده و بما خیره شده اند . خیلی کیف میکنم .

چند روز پیش رفته بودم کتابی رو تحویل بدم و برگردم که موعدش تموم شده بود . چون عجله داشتم دم در ایستاده بودم تا کتابدار کتاب رو از من تحویل بگیره . در سالن نیمه باز بود و طبق معمول سکوتی با صلابت ، بر فضای سالن حکمفرما میکرد . خانم کتابدار روبروی من ایستاده بود و داشت مراحل تحویل کتاب رو انجام میداد . ناگهان سوزش عجیبی در بینی احساس کردم و تا خواستم بجنبم ، عطسه مهلتم نداد و من بخاطر اینکه رو در روی آن خانم ایستاده بودم ، نا خودآگاه صورتم رو با سرعت بطرف راست چرخاندم تا ادب را رعایت کرده باشم . حادثه چنان ناگهانی اتفاق افتاد که در هنگام برگرداندن صورتم ، پیشانیم با چنان شدتی به در ورودی سالن برخورد کرد که برق از چشمانم پرید .

 صدها چشم به طرفم برگشت !

شب زفاف و کله پاچه !!!

ناصر و احمد دوستان صمیمی و قدیمی هم ، چند وقت پیش رفته بود عروسی بهرام رفیق پایه شون . بعد از صرف شام ، بق و بوق کنان ، عروس و داماد رو تا خونه ی بخت بدرقه کردن . قبل از ورود دو شاخه شمشاد به منزل نو ، گوسفند زبون بسته ایی رو برای خوش شگون بودن قدم عروس خانوم دم در منزل داماد ذبح و عروس و داماد رو از روی خون اون حیوان عبور دادن .

توی حیاط غوغایی بپا شده بود و بهرام سر از پا نمی شناخت و بازار ماچ و بوسه با شاه داماد گرم بود . احمد و ناصر دم در حیاط ایستاده بودن تا فرصتی پیدا کنن و ضمن تحویل تبریکات خاص به داماد و تشکر و امنتنان از پذیرایی بی منتها ، از او خداحافظی کنن ، اما شلوغ پلوغی جماعت حمله کننده ! این اجازه را به اونا نمیداد .

لاشه ی گوسفند قربونی شده در ته حیاط ، توسط قلابی آویزان و قصاب ، چابک و فرز در حال کندن پوست اون زبون بسته بود . بنظر میرسید تا ساعتی دیگر پوست داماد هم کنده میشود ! پدر داماد شلنگ آب رو گرفته بود و داشت خونهای دم در حیاط رو می شست . سر گوسفند کنار لوله آب نزدیک در حیاط ، خون آلود و با چشمانی باز به حال خود رها شده بود .

ناگهان چشم ناصر به سر گوسفند افتاد . سقلمه ایی به پهلوی احمد زد و با اشاره کله پاچه رو به او نشون داد . احمد پرسید : منظورت چیه ؟ گفت : میخوام این کله رو ببرم خونه و بدم به مادرم امشب اونو بار بزاره و فردا صبح یه ناشتایی دبش و چرب و چلی و مفتی بزنم تو رگ !! احمد گفت : چرا تو ببری ؟ گفت : هان ؟ پس کی ببره ؟! احمد به شوخی گفت : من میبرم ! ناصر گفت : این فکر من بود ، بچه یوری ! چرا تو ببری ، مگه من چلاقم ؟ احمد گفت : ناصر ، میدونی چیه ؟ هر کی زودتر ببره ، مال اونه !

احمد اصلا فکر نمیکرد که ناصر این حرفش رو جدی بگیره ، اما او با یه خیز بلند رفت و گوش گوسفند رو گرفت و سریع از در خونه زد بیرون و اونو گذاشت تو ماشینش و سریع و پیروزمندانه هم برگشت . با حالت شوق و ذوق کودکانه ایی گفت : فکر بکر از من ، خوردن کله پاچه هم از من . بعد برات تعریف میکنم که چقدر خوشمزه بود ، بقول بابام : وصف العیش ، نصف العیش !!

دور و بر داماد کمی خلوت شده بود . دوستان هم پایه فرصت رو غنیمت شمرده و سریع بطرف بهرام رفته و ضمن تشکر و امنتنان از شام خوشمزه و مراسم باصفا و آرزوی خوشبخی برای زوجین ، خداحافظی کرده و در آخرین لحظه ، ناصر که از احمد قول گرفته بود در مورد کله پاچه سکوت اختیارکنه ، به بهرام گفت : بهرام جان من از عروسیت یه چیزی بردم ، حلالم کن ! داماد که سر از پا نمی شناخت و در عوالم دیگری سیر میکرد و آنقدر عجله داشت که روی پای خودش بند نبود با لبخند گفت : حلالت !

یکهفته گذشته بود که ناصر ، سر کار ، بهرام رو زیارت میکنه . هر دو رفیق همدیگه رو بغل کرده و چن بار روی هم رو میبوسند . ناصر مجدا به او تبریک گفته و از اوضاع و احوال زندگی متاهلی میپرسد . بهرام اظهار رضایت میکند و خوشحالی خودش رو بروز میدهد . ناصر به او میگوید : بابا یه دست هم تو سر ما بکش ، شاید بختمون باز بشه و نشیم (( پیر پسر )) !!

ضمن گفتگو بودن که ناصر خاطره بردن کله گوسفند و مسائلی که بین خودش و احمد اتفاق افتاده بود رو داشت با آب و تاب برای بهرام تعریف میکرد که ناگهان بهرام با عصبانیت از او میپرسه : چی ؟؟؟ کله ی گوسفند رو تو برده بودی ؟؟؟!! ناصر میگه : خوب آره ، مگه چی شده ؟ منکه به تو گفتم و حلالیت گرفتم . یادت رفته ؟

بهرام گفت : مرد حسابی ، این چه کاری بود که تو کردی ؟ ما تو فامیل از قدیم الایام ، سر گوسفندی که جلوی عروس و داماد قربونی شده باشه رو خوش شگون میدونیم و برای پختن و خوراندن بخشی از اون به عروس و داماد مراسم خاصی داریم ! تو با این کارت پدر منو دراوردی ! نمیدونی اون شب چه بلایی سر من اومد . همه ی فامیل بسیج شده بودن و دنبال کله پاچه میگشتن . اصلا تو میتونی اینو تصور کنی که اون همه آدم ، تو نیمه های شب ، دنبال یه کله ی گوسفند عین دیونه ها این ور و اون ور بگردن ، یعنی چی ؟ انگار غیب شده بود . سوراخی نبود که نگشتیم . دلمون هزار راه رفت .

بهرام آه سردی کشید و گفت : اون شب مادرم چنان قشقرقی برا همین کله پاچه بپا کرد که نگو و نپرس . او شدیدا پایبند این رسم و رسوماته و تا صبح نگذاشت کسی پلک بزنه . همه مثل ماتم زده ها بیدار و عین جن زده ها رنگ پریده و چمباتمه زده بودن . مادرم گم شدن کله ی گوسفند رو نشونه ی بد قدمی عروس میدونست و من داشتم بابت این عقیده ، از اول زندگی مشترکمان ، تاوان سنگینی رو میدادم . 

بهرام نگاهش رو به چشای ناصر انداخت و گفت : الهی مار بزندت ! شب زفافم رو کردی زهر مار !!!!


عکس تزئینی است ( داماد شدن !!!! )

پیرمرد هم پیرمردهای قدیم !

 

 

خاله خديجه تو پوست خودش نميگنجيد كه بهروز رو تو لباس دامادي ميديد . چشاش چنان برقي ميزدن كه صد رحمت به نور مهتاب شب چهارده ! پيراهن سبز گل منگلي پر از پولك و روسري سبزتر كه كمي از گيس هاي نقره ايي بافته شده اش از زير اون بيرون زده بود ، چهره ماه و دوست داشتني او رو دو چندان جذاب كرده بود . مدام انگشتان حنا زده اش رو جلوي دهانش ميگرفت و ( كِل ) ميزد و گاهي هم براي پيامبر صلوات ميفرستاد .

خونه ي قديمي و دور ساز خاله خديجه ، اون شب شده بود محشر كبرا ! كُنار بزرگ و قديمي وسط حياط كه مش حسين شصت سال پيش با دست خودش اونو كاشته بود و سالها پيش به ديار باقي شتافته بود با چراغاني حياط و سعف هاي دم در حياط و آهنگ دايره زنگي و ترانه هاي محلي ،  رنگ و جلوه ي خاصي به شب عروسي بهروز داده بود . خاله خديجه در مهرباني و فداكاري تو فاميل و در و همسايه زبان زد خاص و عام بود ، او با شيره جانش بهروز رو بزرگ و صاحب كمالات كرده بود .

همه چيز به خوبي برگزار و به خير و خوشي داشت به سر سرانجام ميرسيد . شام خوشمزه ايي كه در ديگ هاي بزرگ كنار حياط درست شده بود به مهمانان داده شد و عده ايي از دوستان داماد هم مجلس رو گرم كردن و حال و هواي اونو تازه تر كردن و مادر داماد هم كه روي پاي خودش بند نبود كنار اونا ، بالا و پائين ميپريد و هلهله ميكرد و براشون آرزوي دامادي ميكرد .

بعد از جشن و پايكوبي صرف شام ، همه براي آوردن عروس سوار ماشين ها شدن و بوق بوق زنان بطرف خونه ي عروس كورس بستن !

وقتي عروس و داماد از روي گوسفند قرباني شده عبور كردن و از حياط گذشتن و وارد پذايرايي شدن ، دو صندلي در كنار هم ، انتظار دو شاخه گل را ميكشيد . نيم ساعتي زن و مرد و بزرگ و كوچيك دور عروس و داماد رقصيدن . خاله خديجه خيس عرق شده بود و خوشحاليش وصف ناشدني بود .

قبل از اينكه عروس و داماد به حجله بخت برن ، نوبت بازگشايي هدايا و تحفه ها و (شبوش) هاي مدعوين بود . الحمدالله هدايا و پولهايي قابل توجهي به عروس و داماد داده ميشد و با اعلام هر مورد از آنها صداي ( كِل زدن ) زنها تا چن محله اون ورتر ميرفت . غوغايي بپا شده بود .

خاله خديجه هنوز داشت ميخواند : (( هر چي داروم ، سي تو داروم ، دگه نمبرم گمون ، همنه خرج تو كوردم سر قباله ي حموم )) .

 هفت هشت پيرمرد از نزديكان داماد يكباره اعلام كردن كه ما براي فداكاريهاي سالهاي طولاني ( مار دوماد ) هديه ايي خاص تهيه كرده ايم كه بدينوسيله از زحمات اين مادر فداكار كه در فراق همسر مهربانش ، سالها مبارزه كرد ، به او تقديم كنيم .

همه ساكت شدن و نگاه تحسين آميزشان به روي چند پيرمرد متمركز شد كه ، چه فكر بكري ! احسنت ، شير مادرتان حلالتان ، پيرمرد هم پيرمردهاي قديم !!

مشهدي ماشالله به نمايندگي از همه ، هديه ويژه و مخصوص خاله خديجه رو كه در جعبه ايي كادو پيچي شده بود به ميان جمعيت اورد .

مادر داماد خودش همينجوري هم سرخ بود و از خجالت سرخ تر شد و دائم ميگفت : بابا تو رو خدا چرا شرمنده ام ميكنيد ؟! وظيفه ي مادريم بوده ، لطف خدا بوده ، لطف و محبت شما بوده و و و و ......

بهر تقدير ، اصرار شد كه هديه در حضور همه باز شود .

 جعبه خيلي سنگين بود ! ابتدا شاخه گل روي كادو كنده شد بعد نوار و سپس كاغذ كادوي اون باز شد و از درون جعبه هديه ايي سنگين كه لابلاي چندين برگ روزنامه پيچيده شده بود بيرون آمد !

 خاله خديجه دائم ميگفت : اين چيه اينقدر سنگينه ؟؟!!!

در حين باز كردن برگهاي روزنامه ، ناگهان دسته هاون برنجي بزرگي ، شترقي افتاد روي فرش اتاق !!!!!!

 

پ . ن :

معنی لغوی کلمات محلی بکار رفته به لهجه شوشتر ، دزفولی

کل ( با کسره ک ) - صدای زنگ دار زنان در هنگام عروسی

سعف - شاخه های سبز درخت نخل جهت تزئین سر در منزل داماد

شبوش - هدیه به عروس و داماد در شب عروسی ( معمولا اسکناس )

آواز خاله خدیجه - ( خطاب به داماد ) : هر چه که دارم خرج تو میکنم از سر قباله حمام دامادیت و شکی هم ندارم

مار دوما - مادر داماد

 

(( عکس تزئینی است ))

مهمترین قطعه ی پازل زندگی !

 

                               

رضا تازه ازدواج كرده ، كلي قرض و قوله و وام و بدهي الي ماشالله ! با وجوديكه پدرش خيلي كمكش كرده ، اما هنوز مشكل كه چه عرض كنم ، مشاكل ها داره ! ديروز هم اومده بود پيش احمد و چن تومني از او قرض كرد كه بره مهمترين قطعه ي پازل زندگي يه جنوبي ، يعني يه كولر گازي بخره تا بتونه دس زنش رو بگيره و بره تو خونه اجاره ايش كه با هزار تو بميري و من بميرم ، تو آخر دنيا اجاره كرده و هنوز نرفته اضطراب تنها موندن همسر جوونش تو خونه رو داره !

از شادابي و سر حالي تازه دامادا ، فقط كت و شلوار و كفش نووش رو داره كه انگار اونم به تنش زار ميزنه ! خيلي درهم و برهم شده و نمي تونه خودش رو متمركز بكنه و مثل ماهي سم خورده ، گيج ميزنه و تا يه لحظه تنها ميمونه ، چشاش بهت ميزنن و ميره مسافرت دور دنيا در هشتاد روز !

احمد ازش پرسيده بود : اگه پول بيشتري ميخواي برات تهيه كنم ؟ رضا گفته بود : نه ، ازت ممنونم .  بنظرم با حقوق اين ماه و مساعده ايي كه گرفته ام و دويست هزار تومني كه تو بمن قرض دادي ، بتونم يه كولر گازي نو بخرم . انشالله فردا شيريني كولر رو برات ميارم .

هوا دم كرده و غبار آلود شده و آدما انگار تو مه زردي ! در حال ناپديد شدن هستن ! رضا سر كار نيومده و دير كرده ، دل احمد آشوب شده و چشماش بي خودي دو دو ميزنن و انتظار ديدن رضا را داره . گاهي كلافه و گاهي با خودش حرف ميزنه و به دلش وعده هاي الكي ميده تا آروم بشه !

ساعت نه صبح شده كه رضا مثل سايه ي مبهمي تو غبار ، از دور پيداش ميشه . دو ساعت ديرتر سر كار اومده . پكر و پكيده و وارفته ! ناي راه رفتن نداره و به سختي پاهاي لاغرش رو دنبال خودش ميكشه .

احمد هرُي دلش ميريزه و جلدي پا ميشه و به تاخت بطرفش ميره . شونه هاي رضا رو ميگيره و تكون ميده و ميگه : چي شده رضا ؟ چرا اينطوري شدي پسر ؟

رضا كه اشك تو چشاش حلقه زده ، با بغُض ميگه : احمد ، بدبخت شدم .

احمد بش ميگه: بابا چي شده ؟ دارم دق ميكنم ! آخه چي شده ؟

رضا سرش رو پائين گرفته و ميگه : ديروز رفتم بازار كاوه كه كولر بخرم ، از همه ي مغازه ها قيمت گرفتم تا رسيدم به يه وانتي كه توش چن تا كولر بود و قيمتاشون يه كمي از مغازه ها ارزون تر بودن ! فروشنده كه ديد دنبال كولرم با چرب زبوني خامم كرد و منم ازش يه كولر آكبند خريدم ! هي گفت بزار برات امتحانش كنم ، اما اگه از آكبندي در اومد ديگه از گارانتي خارج ميشه ! بايد نمايندگيش بياد تو خونتون و ضمانت نامش رو مهر كنه و چه و چه ! منم قبول كردم كه آكبند ببرمش خونه و بعد نمايندگيش بياد و اونو روشن كنه .

رضا چن بار آب دهنش رو قورت داد و به زحمت سعي ميكرد كه اشكش سرازير نشه !

بعد ادامه داد : از سر راه يه جعبه شيريني خريدم و كولر رو با ذوق و شوق تموم ، بردم خونه و به نمايندگيش زنگ زدم . چن ساعت بعد هم نمايندگيش اومد كه اونو روشن كنه ، اما وقتي كارتن كولر گازي رو باز كرديم ، ديديم با مهارت تموم فقط بيست و چهار تا بلوك سيماني رو تو كارتن كولر جا سازي و آكبند كرده بودن !

 من بدبخت هر بلوك سيماني صد يا دويست تومني رو دونه ايي سي و دو هزار تومن خريدم !!! 

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

                                             فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم