بهانه !

چقدر سخت است که همه را داشته باشی !

که کسی از تو نرنجد !

میترسم حرف بزنم که مباد برنجی !

پیشت نمی آیم مبادا به زحمت بیفتی !

طرحی نمیکشم مبادا یاد خاطرات تلخت بیفتی !

بهتر نیست ، نفس نکشم ؟!

--------------------------------------------------------------------------------------------

بهونه ی پست بالا کامنت یکی از دوستان ارجمندی است که متاسفانه ردی از خود نگذاشته اند تا رسما از ایشان عذر خواهی کنم :

جمعه 29 آذر1387 ساعت: 12:56

توسط:آ

 

سلام .
به نظر شما درسته همچین نقاشیرو توی وبلاگتون بذارید؟ ( منظور نقاشی پست قبلی است )
من این نقاشیو میشناسم رشتم هم هنره
ماله پیکاسو هه و برای این یادم هست که تا قبل از اون پیکاسورو دوست داشتم و فکر میکردم خیلی خوب میتونه باشه ///نقاشیاش خیلیاش تو همین سبکای مسخرست !!! ولی این دیگه از همه بدتره
ولی خوب اولین باری که توی کتابم دیدم حالم به هم خورد و زود زدم صفحه بعد . نمیدونستم پیکاسو میتونه انقدر بیخود باشه که هنرشو حقیر کنه !!! به هر حال از دیدن دوباره اون بعد از مدتها خیلی غمگین شدم ...هر چی بد بختیه یرای ماهوارست ...

-------------------------------------------------------------------------- 


از نظر بسیار سازنده ی شما ممنونم . واله من خودم هم زیاد راضی نبودم این اثر پیکاسو را اینجا بزارم اما خوب گفتم برای اینکه محتوای داستان با تصویر همخوانی داشته باشه علی رغم میل باطنیم ، اینکار رو کردم .
خوب شما هم میدونید که سلیقه های آدما متفاوته . خیلی از افراد هم هستن که خلاف نگاه شما به مسائل نگاه متفاوت دارند .
بهر حال ممنونم و عذر میخواهم که ناراحت شدید . ( احمد )

اینم یه جور نقاشی کوبیسم !

شب سرد پائیزی بود . احمد با خانم بچه هایش رفته بود خونه ی حسین دوست قدیمی و کهنه اش ! حسین ، توی حیاط خانه شان ، آتشی مهیا کرده بود . دو رفیق ، به شعله های گرم و شراره های آن ذُل زده بودند .

حسین گفت : دیروز با خانمم رفته بودم خونه ی بابام که سری به پیرمرد بزنم که چن ساله بعد از فوت مادرم ، داره تنها زندگی میکنه .

بابام داشت ماهواره نگاه میکرد ! از پای تلویزون بلند شد . خیلی خوشحال شده بود و میخواست بره برامون از تو یخچال میوه بیاره که یه دفعه صدای برنامه تلویرون عوض شد و گوشه ی تلویزون یه دایره ی زرد رنگ با یه عدد منفی پیدا شد و .......

بابام دستپاچه شد و رو کرد بمن و گفت : بابا جون اینا نقاشین و کانال رو عوض کرد !

خط راستی بین چشای من و خانمم رسم شد !

احمد پوز خندی زد و پرسید : سبک نقاشیش چی بود ؟!

حسین زد زیر خنده و گفت : کوبیسم .

صدای خنده ی عیلات متحده ! از توی اتاق پذیرایی هم بلند بلند می اومد !

صبحونه ی گودال !

چن روزی بود که ماشین حمل زباله به خیابان 23 نمی اومد . صبح ها اهالی محل از دیدن پلاستیک های پاره شده ی زباله توسط گربه های تا مرفق گرسنه ناراحت و فقط غرولند میکردن .

در انتهای خیابان 23 که اتفاقاً خونه ی احمد هم همون جا ، جا خشک کرده بود گودال عمیق و برکه مانندی قرار داشت ، مربوط به خاکبرداری سالها قبل که شده بود مرکز آت و آشغال و نخاله !

تو اون چن روز که ماشین شهرداری نیومده بود ، احمد هر روز پلاستیک زباله ی خونه ی خودشون رو تا سر کوچه میبرد و پرت میکرد تو گودال !

                                               *       *       *

 تا حالا شده صبحونه رو بیرون از خونه و در جمع دوستان هپل هپو کرده باشین ؟!

حقیقتش اینه که مدتیه احمد با دوستا و همکاراش برنامه صبحونه خوردن رو طراحی کرده و هر روز یکی جور میکشه . کله پاچه از باغ شیخ ، حلیم و عدسی از یوسفی ، آش عزیز آشی از سیمتری ، تخم مرغ اونم از نوع املت و بلاخره صبحونه پرچمی ! که شامل پنیر تبریز و خیار و گوجه است و البته و صد البته با نون گرم .

واقعاً چه حال و هولی میده ؟ در عرض چن دقیقه همه چی نیست و نابود میشه !

روزی که نوبت احمد بود که صبحونه ببره ، از عصر روز قبلش همه چیز رو تدارک دید . نمیخواست جلو دوستاش کم بزاره و سوژه بشه ! پنیر از بازار کاوه و خیار قلمی و گوجه باغی از بازار آخر اسفالت خرید . بعد از اینکه همه رو تر و تمیز شست ، اجماْ ! برا فردا صبح ، بسته بندی کرد .

الحمدالله همه ی دوستاش بخور بودن ! میدونست فردا صبح ( لشکر شست و چهار لف و لوف ) کُلهم آماده حمله هستن و ثانیه شماری میکنن که ( مائده ) برسه !

احمد صبح زود از خواب بیدار شد . نگاهی به ساعت دیواری انداخت و نیم دو رفت به طرف نانوایی یزدانی و نون گرم خرید و همه رو گذاشت تو یه پلاستیک دسته دار و برای رفتن سر کار ، طول خیابون 23 رو طی کرد .

                                             *    *    *

اون روز صبح که احمد داشت طول خیابون 23 رو طی میکرد که صبحانه دوستاش رو ببره سر کار ، یادش رفت که خلقی گرسنه و تشنه منتظر رسیدنش هستن !

وقتی به سر گودال رسید ، به هوای اینکه کیسه ی پرُ زباله تو دستشه ، پلاستیک پر از نون و پنیر و گوجه را با شدت تمام به درون گودال پرت کرد . گودال دهنش باز بود ، انگار او گرسنه تر بود ! 

                                             *      *      *

سرویس شرکت از راه میرسد و احمد با دست خالی و بیخیال سوار اتوبوس میشود !!!