چن روزی بود که ماشین حمل زباله به خیابان 23 نمی اومد . صبح ها اهالی محل از دیدن پلاستیک های پاره شده ی زباله توسط گربه های تا مرفق گرسنه ناراحت و فقط غرولند میکردن .
در انتهای خیابان 23 که اتفاقاً خونه ی احمد هم همون جا ، جا خشک کرده بود گودال عمیق و برکه مانندی قرار داشت ، مربوط به خاکبرداری سالها قبل که شده بود مرکز آت و آشغال و نخاله !
تو اون چن روز که ماشین شهرداری نیومده بود ، احمد هر روز پلاستیک زباله ی خونه ی خودشون رو تا سر کوچه میبرد و پرت میکرد تو گودال !
* * *
تا حالا شده صبحونه رو بیرون از خونه و در جمع دوستان هپل هپو کرده باشین ؟!
حقیقتش اینه که مدتیه احمد با دوستا و همکاراش برنامه صبحونه خوردن رو طراحی کرده و هر روز یکی جور میکشه . کله پاچه از باغ شیخ ، حلیم و عدسی از یوسفی ، آش عزیز آشی از سیمتری ، تخم مرغ اونم از نوع املت و بلاخره صبحونه پرچمی ! که شامل پنیر تبریز و خیار و گوجه است و البته و صد البته با نون گرم .
واقعاً چه حال و هولی میده ؟ در عرض چن دقیقه همه چی نیست و نابود میشه !
روزی که نوبت احمد بود که صبحونه ببره ، از عصر روز قبلش همه چیز رو تدارک دید . نمیخواست جلو دوستاش کم بزاره و سوژه بشه ! پنیر از بازار کاوه و خیار قلمی و گوجه باغی از بازار آخر اسفالت خرید . بعد از اینکه همه رو تر و تمیز شست ، اجماْ ! برا فردا صبح ، بسته بندی کرد .
الحمدالله همه ی دوستاش بخور بودن ! میدونست فردا صبح ( لشکر شست و چهار لف و لوف ) کُلهم آماده حمله هستن و ثانیه شماری میکنن که ( مائده ) برسه !
احمد صبح زود از خواب بیدار شد . نگاهی به ساعت دیواری انداخت و نیم دو رفت به طرف نانوایی یزدانی و نون گرم خرید و همه رو گذاشت تو یه پلاستیک دسته دار و برای رفتن سر کار ، طول خیابون 23 رو طی کرد .
* * *
اون روز صبح که احمد داشت طول خیابون 23 رو طی میکرد که صبحانه دوستاش رو ببره سر کار ، یادش رفت که خلقی گرسنه و تشنه منتظر رسیدنش هستن !
وقتی به سر گودال رسید ، به هوای اینکه کیسه ی پرُ زباله تو دستشه ، پلاستیک پر از نون و پنیر و گوجه را با شدت تمام به درون گودال پرت کرد . گودال دهنش باز بود ، انگار او گرسنه تر بود !
* * *
سرویس شرکت از راه میرسد و احمد با دست خالی و بیخیال سوار اتوبوس میشود !!!
