داستان دوم بو دار !!
آب باقلی شوشتری
جلال و عزت دوپسرچهار و دو ساله موسی،مثل همه ی بچه های کوچیک تو این سن و سال محبوب مادر و عزیزدردانه های پدر بودند . موسی تاکسیران بود و بعضی وقتها که در حال مسافرکشی با تاکسی مدل پائین و زهوار در رفته اش نبود ، جلال رو روی صندلی جلووعزت رو روی پاهاش پشت فرمان می نشوند و ازکمپلوتا خشایار رو چندبار می رفت و بر می گشت . موسی از دوستان قدیم ندیم وهمکاروهم تاکسی من یه روز عصر خسته از مسافرکشی وخیابونهای پردست اندازوداغون ازجروبحث های یومیه برسرصنار سی شاهی کرایه بامسافرهای جور واجور،کنار شط کارون زیرپل سفید،تاکسی هامون رو پارک کرده وداشتیم براهم خاطره تعریف میکردیم.موسی گفت:آقا احمد به عزت و جلالم قسم!! این خاطره رو که میخوام برات تعریف کنم واقعی واقعیه و مولا درزش نمیره! خودت میدونی من اهل لاف زدن و بلف نیستم.گفتم: بگوگوش میدم.موسی گفت:چند وقتی بودکه هوس خوردن آب باقلی خونگی با سیرکرده بودم و دایم به خانمم غُرمیزدم که چراآب باقلی شوشتری درست نمیکنی؟ خانم جان،من شدیدا باقلی میلم شده وهوس تندی دارم!یه روز صبح با بوی آب باقلی که فضای خونه رو پر کرده بود از خواب بیدار شدم.باچندخیزبلندکنارسفره صبحانه که خانم آماده کرده بود ،چهارزانونشسته وآماده ی کارزار شدم . اصلا فکر نمیکردم که کارم زارشود!نون های سرد روز ماضی رو تو یه قدح بزرگ ترید کردم و باچند ملاغه آب باقلی و دو سه نصفه لیمو ترش و پونه و نمک وروغن، صبحانه ایی ناب و باب طبع برا خودم آماده و با لشکر شست و چهارلف و لوف که همانا پنج انگشت دستم میباشند ، در چشم بهم زدنی تغار ترید روبلعیدم و پشت بندش شروع کردم به پوست کندن باقلی های درشت پخته شده و فرستادن درون مایه اونا به خندق بلا!
هوای زمستانی اول صبح سرد و استخوان سوز بود. خودت بهتر میدونی که زمستون کار و کاسبی تومسافرکشی خیلی خوبه و من که تند تند از سه راه خرمشهربه چهار راه نادری و از چهار راه نادری به سه راه خرمشهر، مثل شصت تیرمیرفتم و برمیگشتم و هی مسافر سوار و پیاده میکردم . اون روز از روزهای خوش رکابی و پر خیر و برکت برا من بود و منکه چشمم به اسکناس های ریخته شده روی داشبرد می افتاد جان تازه ایی میگرفتم با وجودیکه احساس دل پیچه میکردم اما به روی مبارک خود نمی اوردم .
تا ساعت یازده و نیم یک بند، مسافر که پیاده میشد مسافر سوار میکردم و صدای شرق وپروق و گروپ گروپ باز و بسته شدن در تاکسی برام اسکناس می اورد. سرچهار راه نادری رسیدم ، مسافرهامو که پیاده کردم به خودم گفتم: موسی اگه حتی مسافر دربستی هم اومد و گفت : « هزار تومن چهار راه زند » سوارش نمی کنی! باد چنان توی دلم پیچیده بودکه داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم . احساس کردم روده هام اومدن تو سقف دهنم ! خونه لازم شده بودم و به سختی خودم رو نگه داشته بودم و جرئت نمیکردم از روی صندلی تاکسی جم بخورم که احتمال انفجارم بود . شیشه ها رو بالا کشیدم و از چهار راه نادری به سمت آخر اسفالت پیچیدم .
باران شروع به بارش کرد . بخاری تاکسی روشن بود و گرمای مطبوع و دلچسبی مثل موجی از پاها تا صورتم را طی میکرد. شیشه های تاکسی از داخل بخار گرفته و برف پاکن ها روی شیشه جلو، غرت و غرت رقص جانانه ایی داشتند . باد پیچیده توی دلم ناشی از خوردن بیش از اندازه باقلی با اون همه خواص مفیدش! تولید یه قسم گاز که در معادن نفت و زغال سنگ بمقدار زیاد پیدا میشود کرده بود ، این گاز مرکب از هیدروژن و انیدریدکربنیک و اکسید دو کربن و بنزین که گاهی ( چه عرض کنم ؟ همیشه ! ) محترق و باعث تلفات میشود و آنرا گاز چراغ هم میگویند ، در دلم تولید شده بود و عنان اختیار از دستم ربود . همینطور که پشت فرمان تاکسی در حال رانندگی بودم ، خودم رو به یکطرف کج کردم و غوپ و غوپ چند باد همراه با بوی بدی از خودم متصاعد کردم . هنوز کلمه ی آخیش به اتمام نرسیده بود که از زیر طاق پیاده رو یه افسر اداره راهنمایی و رانندگی در حالیکه کلاه سفیدش رو به دست گرفته بود و جلویم تکان میداد سراسیمه اومد تو خیابون و جلویم رو گرفت ! بخودم گفتم : خدایا چکار کنم؟ اگر نایستم شماره ام رو ور میداره و دمار از روزگارم در میاره که هم تاکسیم و هم خالی ! اگه بایستم با این وضعیت ...... !! ایستادم و سوار شد و درتاکسی رو بست و تا امدم حرفی بزنم گفت : سریع منو برسون چهار راه زند ! چنان گُه گیجه ایی گرفته بودم که نه راه پیش داشتم نه راه پس !
جناب سروان اول نگاهی بمن کرد که خودم رو زده بودم به کوچه علی چپ ، بعد چند نفس صدا دار کشید و مش مش کرد و با تعجب پرسید: این بو گند چیه ؟؟ با شرمندگی گفتم : جناب سروان ببخشید تاکسی وایر سوزی داره ! نگاه عاقل اندر سفیهی بمن کرد و گفت : بزن کنار کون گشاد ! خودت وایر سوزی داری . منو مسخره میکنی ؟ برات دارم . خواستم معذرت خواهی کنم ، اما مهلت نداد و با عصبانیت گفت : میگم بزن کنارنکبت . ایستادم و قبل از اینکه چیزی بگم مشتی لیچار بارم کرد و در تاکسی رو با شدت بهم زد و رفت .
چُول – بیابان بی آب و علف ، جای خالی از آدمی و پستاندار! چولستان هم گفته شده است .
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .