زمان جنگ ایران و عراق ، وقتی جاده اصلی اهواز ِ اندیمشک بعلت نزدیکی به جبهه بسته شده بود ، راه تردد به اهواز و اندیمشک یا دزفول و بالعکس منحصراْ از طریق راه میان بُری بود که از داخل محوطه طرح نیشکر هفت تپه میگذشت .

از قضای روزگار ، روزی با ماشین شخصی از دزفول بطرف اهواز و از همان راه میان بُر عبور کردم . وقتی از داخل شرکت گذشتم ، وارد جاده ی اسفالته ی دو طرفه و باریکی که از میان مزارع نیشکرهای سر به فلک کشیده می گذشت ، شدم .

بوی ملاس همه جا شنیده میشد . چند کیلو متری نرفته بودم که به انتهای صف طولانی از انواع و اقسام ماشین ها که قطار قطار و پشت سر هم ایستاده بودند رسیدم ، ماشین ها هر پنج شش دقیقه یکی دو متر به جلو میرفتند . ظاهراْ چون ماشین ها به حکم ضرورت و موقعیت زمان جنگ برای عبور وارد منطقه شرکتی شده بودند ، در انتهای راه خروجی شرکت که تقاطع جاده و راه آهن بود در گیت شرکت ، پُست ایست و بازرسی قرار داده شده بود تا ماشین ها را وارسی کنند .

بیشتر راننده ها با خانواده هایشان از ماشین پیاده شده و با بی حوصلگی دائمآ سمت مقابل را سرک میکشیدند . جاده بقدری باریک بود که دو ماشین به سختی ا زکنار هم رد میشدند و چنانچه ماشینی از صف بیرون می آمد و از بقیه سبقت میگرفت ، جاده بکلی بسته میشد !

منکه آخرین ماشین توی صف بودم ، وضعیت جغرافیایی و موقعیت سوق الجیشی منطقه را تحلیل و بررسی و جهت رهایی از بند اسارت صف چند کیلومتری ، اطراف را کندوکاو کردم . در کنار جاده ، کانال آب عریضی قرار داشت و آنطرف کانال ، جاده خاکی بسیار صافی در امتداد کانال و به موازات ماشین های پارک شده در جاده وجود داشت . بنظرم آمد که من از ضریب هوشی بالایی برخوردارم که این کشف عظیم را کرده ام و تعجب میکردم که چرا این ملت بیهوده خودشان را در این صف معطل کرده اند . با یک دنده عقب ماشین را سرو ته کرده و از پلی که چند کیلومتر پائین تر بود خود را به آن طرف کانال و به جاده خاکی رساندم و چنان با سرعت در آن راندم که گرد و غبار زیادی به هوا پراکنده شد .

بوق بوق زنان و پیروزمندانه قهقهه های مستانه سر داده بودم و خیل جمعیت آنطرف کانال با تعجب و دهان باز به من و کار فوق العاده ام خیره شده بودند . با هیجان خاصی با حرکت دست همه را به تبعیت از خود فرا می خواندم که چرا ایستاده اید ؟ دنبال من بیائید ، بیائید !!

حدود سی یا چهل کیلومتر در جاده خاکی رانده بودم که ناگهان به ریل قطار که در ارتفاع حدود یک متر از سطح جاده قرار داشت رسیدم !!

جاده بن بست بود .

پانوشت :

ملاس  ِ شیره چغندر یا نیشکر که در کارخانه های قند و شکر ، گرفته میشود و آنرا به صورت شکر یا قند در می آورند ، ملاس سیاه نیز میگویند . ( البته من خودم در هفت تپه استخر های بزرگی از ملاس دیدم که به امان خدا رها شده بود ! شاید ضایعات ملاس بود . حتی بعضی از پرندگان بخت برگشته که از بالا فکر میکردند آب است شیرجه زده و در آن گیر میکردند ، بنظرم کمی هم بویی شبیه به الکل داشت !