سرقت !!

کارم از کار گذشته است

من امانتی را به سرقت برده ام

که گرانبها است

و از ترس دیده شدن

قورتش دادم .

حالا مثل آب میان بافتی

در همه ی حجم وجودم جاری است

از گرمای تنش

هر دو مثل شمع میسوزیم

و آب میشویم

او بزرگ است و من کوچک

و این تضاد

نهایت بد بیاری من است .

آه ......

بادبان دلم را

در هوای دیدنت

بر افراشته ام

آه میکشم

وا از تو دور میشوم .

نکته

اگر نرسیدن به آنچه که دلمان میخواهد بزرگترین اقبال است !!!

پس من خوشبخت ترین آدم روزگار خودم هستم .

دلم هواتو کرده ....

باید خودت رو پیدا کنی تا ببینی کجای روزگاری ، تو روزگاری که آدما چنان گرفتار مسایل روحی روانی و عاطفی شدن که بیا و ببین .

تنهایی چیه که اگه داشته باشیم گله مندیم و اگه نباشیم بازم اعصابمون خراب میشه که چرا یه نفس تنها نیستم .

خوبه کویر باشیم یا دریا ؟ خوبه جنگل باشیم یا ابر ؟

حالا هر چی متمرکز میشم رو موضوعی که خواستم بنویسم ، کم میارم .

نگاه میکنم به ردیف کتابام که چن ساله همینطور عاطل و باطل افتادن تو بغل هم ! بیچاره ها دارن میپوسن ! اینم از معضلات دنیای الکترونیکیه دیگه . مگه نه ؟

یادش بخیر چه با اشتیاق کتاب میخریدم و میخوندم .

تو مطالعه بود که سرم پر میشد از موضوعاتی که میتونستم راحت در موردشون بنویسم .

دلم هواتو کرده کتاب .

جان خودم سلام

قول قول قول

دیگه میام بالا

بخدا جونم اومد بالا تا سیستم خریدم و الباقی قضایا

از همتون عذر میخوام

شرمنده

بیایید سراغم

ممنون

آشتی دو باره

سلام

خدا میداند و دلم که الان چه حس و حال خوبی دارم از اینکه بعد از مدتها دو باره سعادت دیدارتان را پیدا کردم . این مدت یکی از غصه هایم دوری از شما بود که الحمدالله با دیدارتان سبز شدم . انشاالله با دعای شما خوبان دو باره بتوانم چن سطری به یادگار بگذارم .

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

با احترام تمام

دیداری دزدکی !

سلام نور چشمم . عزیز دوست داشتنی . تویی که هنوز منو فراموش نکردی و دلواپس منی . جانم فدایت .

واله شرمنده هستم از زمین تا آسمون . ببخشید . خودت میدونی که چه روزهایی رو دارم سپری میکنم امید اون رو دارم که این روزهای پر خاطره برام پر خطر نشن .

حالم خوبه و از اینکه تقریبا وبلاگم رو تار عنکبوت گرفته خجل و شرمسارم .

منو از دعای خیرتون محروم نکنید .

قربانت : احمد

چادر !!!!!!

آقا نشد ما بخوايم يه جايي بريم كه بي دردسر باشه و بي خون جيگر ! جان خودم راست ميگم .

حالا ميگم براتون !

دلمون لك زده بود كه با رفقا و ياران غار و حريفان گرمابه ! يه روز محض رضاي خدا يه سور و ساتي جور كنيم بزنيم به كوه و دشت و دريا ! چشمتون روز بد نبيند از مسعود كه آقاي فنگ انداز بود و ممد و حمد و احمد و شاهين و كبوتر و بيژن و منيژه و خسرو و شيرين كه ديگه واويلا .

قرارمون يه روز وسط هفته بود كه آقايون افاضيه ي فضل فرمودن كه روزهاي آخر هفته و ايام تعصيلات كه الي ماشاا... جمعيت آهان مثل مور و ملخ ريخته و بي فايده است .

روز دوشنبه بار و بنديل رو بستيم و رفتيم مال آقا ! بين باغملك و ايذه كه هم جنگل داشت هم رودخونه و هم جاي با حالي بود . الغرض هوا كمي سرد بود . چادر بپا كرديم و چه راحت بود بپا كردن اين چادر چيني كه خداپدر مادرش رو بيامرزه كه اينا رو طراحي و آماده كرده بود . ديگه از برزنت بو گندو و ميخ طويله و تيرك و كوفت و زهر مار خبري نبود . تو چشم بهم زدي باز شد و رفتيم توش و صفا سيتي !!

خيلي خوب گذشت نهار و صداي آب و بوي كباب و آتيش و درخت و مرغان هوايي و چه و چه كه خستگي يه هفته كارمون رو گرفت حسابي !

تو گرگ و ميش دم غروبي جمع و جور كرديم كه برگرديم . وسائل جمع و جور شد در طرفه العيني تو ماشين جا داده شد . مونده بود چادر سريع النصب !

مثل معركه گيرها دور چادر جمع شده بوديم كه تاش كنيم و بزاريمش تو صندوق عقب اما مگه ميشد ؟! هر كسي طرحي ميداد و دستي ميزد اما لباش ميرسيد تا سر نافش و عقب ميكشيد ! عجب دانسي شده بود اين چادر لامصب !!

هوا تاريك شده بود كه نه فرياد رسي بود نه گلبانگ مسلموني ! همه خسته شديم از بس ور رفتيم كه چادر رو تاك كنيم اما نميشد ! هي هشت انگليسي كه مسعود ميگفت تا زديم . يه لبه رو برديم تو شكم چادر كه احمد ميگفت اما ول معطل بوديم . مثل فنر ميپريد و تا نميشد . چقدر هم بزرگ بود سگ پدر ؟!

آخر الامر گل كوزه گران خواهي شد !! ببخشيد آخر سر چادر باز مونده ي لاكردار رو با طناب بستيم به سپر عقب ماشين و حركت كرديم دلمون نميومد بزارمش و بريم كه پول داده بوديم پاش !!

جاده سنگلاخ بود و چادر مثل توپ بستكتبال به زمين ميخورد و هوا ميرفت .

پشت سرمان گرد و غبار عجيبي بلند شده بود و چادر كه داشت مثل جيگر زليخا تيكه تيكه ميشد !!

دو باره متولد شدم ، با عشق !

كنار جاده ايستاده بودم تا با كاميوني ، تريلري ، چيزي خودم رو برسونم به خونه . ميخواستم از تهران برم اهواز كه دلم حسابي برا هواي دم كرده و بوي خارك و بلم و شباي كارون لك زده بود .

بخت با من يار بود كه كاميوني حامل مرغ زنده كمي جلوتر از جايي كه ايستاده بودم ترمز گرفت . ساكم رو بر داشتم و بدو بدو رفتم و با زور خودم رو كشيدم بالا . راننده مرد پت و پهني بود با مشتي سبيل درست و حسابي . صداي ضبطش بلند بود كه : اي آسمون كبود مگه من چه بد كردم كه دلم ز دام بلا نشود رها يكدم ؟

با مرام بود و خوش حرف و با حال . منم باش دم گرفته بودم . تو پيچ و خم جاده بود كه يه باره رفت تو شونه ي جاده و زد رو ترمز .

- چي شده با مرام ؟

_ سگ مصب يكي از مرغا پريد تو جاده !

دو تايي دنبال مرغه ميدويديم كه بگيريمش . از سرازيري جاده تو سنگلاخا مثل جت ميدويد و قدقد ميكرد . زير تخته سنگي كه حالت گودي داشت قايم شد . رفتيم كه بگيريمش با تعجب ديديم كه مار بزرگي اونو به دهن گرفته و داره قورت ميده !!!

-------------------------------

ته وبلاگي :

هر سري يه روزي داره ! مگه نه ؟!

روزي من در تاريخ 89/9/9 رقم خورد و من دو باره متولد شدم .

جرررررررررررررررررررررررررررررر !!

مثل یه کرم زنده که تو شکم آدم باشه و هی وول بخوره ٬ تو جون احمد و رفاقاش افتاده بود که همشون یکی یه کلاه بخرن همرنگ و هم شکل ٬ که تابلو بازی در بیارن !

سه تا رفیق ناجنس احمد ٬ تندی رفتن و کلاه هاشون رو خریدن و پک و پوزی بهم زدن . با هم اومدن دم خونه ی احمد اینا ٬ کلاه هاشون رو رو کله ی بی مخشون کج گذاشته بودن و دهن کجی نبود که به احمد نکردند . طفلی احمد چه میتونست بکنه ؟ سوژه شده بود ! هر چند که جواب مسخره بازی هاشون رو میداد اما افاقه نمیکرد که دلش داشت میترکید .

چقدر به این در و اون در زد تا خودش رو از منجلاب عذاب ! بکشه بیرون و کلاه مورد نظرش رو بخره تا بتونه صورت کش اومده ی رفاقاش رو بتروکونه .

قرار تابلو بازی و کل کلشون فردا بود سر پاتوق !

روز بعد با عجله دوشی گرفت و سشوار کشید و تیپی بهم زد تا بره سر پاتوق و کاری کنه کارستون !

از مادر خداحافظی کرد . در حیاط رو که باز کرد ٬ باباش اومد تو صورتش ! دست پاچه شد و سلام کرد . دید باباش خیره شده به سر و تیپش ! تو دلش گفت الانه که میگه : به به آقا احمد تیپ جدید چقدر بت میاد ؟! کجا پسرم با این عجله ؟! پیاده شو با هم بریم ......

احمد گفت : دارم میرم بیرون بابا ٬ کار نداری ؟

هنوز جمله اش تموم نشده بود که باباش یهو مثل عقاب چنگ انداخت رو کله ی احمد و کلاه و موهاش رو با هم گرفت و کشید طوری که اشک تو چشای احمد جمع شد .

تو یه چشم به هم زدن با صدای گرومب در حیاط و جرررر ! کلاه احمد شد عینهو ترکش خمپاره ! هر تیکه از کلاه نو احمد یه گوشه از کوچه پرت شد.

پاتوق

قرار

کلاه

کل کل

رفقا

همه کشکی شدن که احمد داشت میسابید !

ایل به زمین مونده !

یه هفته ده روزی بود که همه ی حرفا ختم میشد به رفتن به قدمگاه که مادر احمد مرادی داشت که روا شده بود و نذرش رو هم زیارت قدمگاه کرده بود . مشتی مفو تفو و غرغرو و کلی بار و بندیل مونده بود زمین که کدوم فرشته ی نجات بیاد و این ایل به زمین مونده رو بلند کنه و به مقصد نهایی برسونه !

احمد با برادرا و خواهراش چه برنامه ها که نچیده بودن ! تاب بازی ، کی از درخت بالا بره ؟ ، چقدر کنار بچینن ، شنای تو نهر کنار قدمگاه ، گرفتن لاکپشت و خرچنگ ، رفتن سراغ لونه ی بلبلهای زبون بسته و و ..... از اهم کارای احمد بود .

خاله احمد که دائم غر میزد ، دخترش هم چسبیده بود به احمد و ول کن نبود !

بالاخره بعد از کلی جلسات هماهنگی و مشورت که امرهم بینهم شورا ، تصمیم بر این شد که بهترین گزینه برا دعوت به نهار و رسوند او به فیض عظیم زیارت قدمگاه ! که هم ماشین داشته باشه که این قوم بازمانده از دسته جات حیدری و نعمتی رو به زیارتگاه برسونه و هم خودش با اخلاط چهارگانه ی اینا بسوزه و بسازه رو تو فامیل پیدا کردن ! کی ؟ دایی احمد مش مهدی !

مادر احمد کلی رو به برادرش انداخت و قربون صدقش رفت و از رسیدن به مرادش و ادای نذرش ،اونقدر گفت و گفت که دو قطره اشک هم تو چشای مش مهدی اومد که هر چه باشه او دایی احمد هم بود .

روز موعود فرا رسید . پیکان استشن زوار در رفته دایی احمد قاروقور کنان از جاده ی اسفالت خارج و تو گرد و خاک راه خاکی چنان بالا و پائین میرفت که از اعضا خرما چپون شده ی تو ماشین ، یکی دو نفر روی سر و کله ی هم عق زدن !

سگرمه ی های مش میتدی تو هم رفته بود . معلوم بود از جاده ی پر پیچ و خم و خاکی راه دلخور شده که مبادا تلنگ ماشین تو راه در بره و حالا خر بیار و باغلی بار کن ! گاهی هم رو به خواهرش میکرد و میگفت : آجی ! جا قحطی بود ؟ خوب اینهمه امامزاده ی با حال و درست ! کجا نذر کردی قربونت برم ؟! خواهرش لباش رو گاز میگرفت و نگاه ملتمسانش رو روانه ی چشاش میکرد .

کنار تپه ی نسبتا بزرگی که دور تا دورش درخت بود و کلی قبر ، پارک کردند . انگار در زندون رو باز کرده بودند ، بچه ها مثل تیر و فشنگ هر کسی وسیله ایی گرفته و میدویدند .

زیر سایه درخت بزرگی جاجیم کهنه و رنگ و رو رفته شان رو پهن کردند و راهی قدمگاه شدند . با سلام صلوات از صحن قدمگاه گذشته و با کله های کج  به حالت خضوع و خشوع وارد فضای عطر اگین شدند .

نور خیره کننده ایی از پنجره های مشبک به درون کشیده میشد . پارچه های سبز و نوشته ها و شمایلها فضای معنوی به قدمگاه داده بودند .

تازه حس خوبی داشت سراسر وجودشان رو فرا میگرفت.بسم ا... بسم ا... گویان و با سلام صلوات فرستادن ، ادعیه و اذکار آهسته داشت جون میگرفت که چشم مش مهدی به قاب گلی نصب شده روی دیوار قدمگاه میخ شد . اثر دو جای پا رو گل خشک شده که دور اون با پارچه ی سبز و حنا تزیین شده بود . روی رف زیر اون هم مشتی شمع نیمه مرده و یکی دو شمع روش که کمی دیوار رو سیاه کرده بودن ، چشم رو مینواخت !

دایی احمد رو به خواهرش کرد و با حالت تعجب گفت : آبجی ؟ این آقا کیو کوشین کار بوده ؟! مادر احمد که متوجه جمله ی برادرش نشد گفت : داداش جون چی میگی ؟ مش مهدی یه پایش رو اورد بالا و گفت : کاراته  ، کاراته کار بوده ؟ آخه چطوری جف پا زده به دیوار ؟!!!!

احمد از بس خندید روی زمین ولو شد .

همه چی خراب شد . مادر احمد رو گلیم کهنه نشسته بود . نهار سرد شده بود واو هنوز داشت گریه میکرد و  سکسکه میزد .

نوشته های ذغالی

اگر چه آزاد اما سخت گرفتارش شده بود نه راه پیش داشت نه پس!دانشگاه رو میگفت!احمد دلش خوش بود که کلاس درس مختلط است اما دریغ از یه اختلاط خوب و دلچسب . تا بود مجلس درس بود و روزگار نامساعد .

رنگ پدرش روز به روز طلایی تر و غروبی تر و به غروب روزگارش نزدیکتر میشد و جیبی تهی از آتمسفر. آرزوی احمد رسیدن به عدد ۱۴۰ بود . ۱۴۰ واحد ! مثل روزهای سخت آخر خدمت سربازی یا نوشته های ذغالی و خط خطیهای دیوار نمناک زندان .

گاهی هم خوابی میدید خاکستری با شنلی بلند و کلاهی منگوله دار و مدرک قاب گرفته ی کارشناسی و تشویق حضار .

چند تار موی سفید روی پیشانی و خط اخم دائم و دل ناشاد و مدرک در کوزه ایی حاصل چندین نفر ساعت تلاش و بی خوابی و چند سال عمر رفته شد .

۴۰۰ روزی میشد که از درس رها شده بود . رهایی از واحد و شهریه و التماس و قهوه و خوابگاه و املت!

بغض عمیقی گلویش را میفشرد وقتی یاد پدر مرحومش می افتاد که نماند تا حداقل مهر مدرکش را نشانش بدهد . حالا ۱۴۰ روزی میشد که پدرش زیر خاک آرمیده بود . بیچاره پدر .

با مسافر کشی و پیکان فکسنینش چرخ زندگیشان لنگ میزد و درد سنگین ( تحصیل کرده ) فشار مضاعفی به گرده هایش وارد میکرد . از همه بدتر نگاههای دلسوزانه و تحقیرکننده ی اطرافیان بود که آزارش میداد . پیدا کردن کاری در خور و در آمدی در حد سکوی پرواز و رهایی از وضع موجود برای احمد کابوسی شده بود شوم و ویرانگر .

۴۰۰ روز از اتمام درس میگذشت . همه ی آرزوهایش را خاک کرده بود . انواع و اقسام فرمها را پر کرده و به همه جا سرک کشیده بود . آخر هر هفته دهها صفحه نیازمندیهای روزنامه های مختلف را راهی سطل زباله میکرد و تلفنش که هیچگاه زنگ نمیزد .

بالاخره آن روز پر امید ، آن روز پر نقش و نگار ، آن آفتاب حسن ، پس از ۴۰۰ روز درخشید ! اگر چه متن خیلی کوتاه بود اما محتوایش سر به فلک میسائید و چنان نوری در دل تاریکی های احمد افکند که از تشعشعش کور را بینا و مرده را جان میداد .

(( به یک کارشناس . . . . جهت کار در کیش با اسکان و حقوق مکفی . . . تلفن تماس صفر نهصد و سی و شونصد . . .  )) !!

دو هفته ایی صرف انجام هماهنگیهای لازم با طرف شرکتی و خداحافظی و طلب حلالیت ! و بستن چمدان شد . احمد بادی به غبغب داشت و پشت چشمی نازک که ( من هم میتوانم ) !

محل گرفتن بلیط هواپیما و آدرس مراجعه در کیش و بقیه مخلفات در میدان توپخانه ! بود . هزینه های انجام شده ی اولیه ۴۰۰ هزار تومان شده بود که باید فی المجلس پرداخت میشد که شد !

احمد ۴ عدد تراول چک تا نخورده ی ۱۰۰ هزار تومانی را با میل و رغبت به مرد بسیار موقری که از طرف شرکت آمده بود دو دستی و در کمال ادب پرداخت و بجای آن پاکت محتوی مدارک را تحویل گرفت . مرد برایش آرزوی موفقیت کرد و رفت .

 توی سالن فرودگاه ، احمد پاکت را باز کرد تا آماده پرواز به کیش شود .

 ـ محتویات پاکت ، یک جلد دفترچه یادداشت و چند برگ روزنامه باطله بود ! 

حادثه ی خوش بو !

 

حاج اصغر بیش از چهل سال سن داشت . مرد پا به سن گذاشته ایی که خیلی هم هیز بود . مدام دستش توی موهایی که با حنا و وسمه رنگشون میکرد چرخ میزد  . هر روز ریشهایش را میتراشید تا سفیدیشون پیدا نباشه . سبیل نازک دم موشیِ پشت لبی داشت و اونا رو هم با وسواس خاصی رنگ میکرد . با وجودیکه خیلی به خودش میرسید از رخت و لباس و سر و وضع ، اما احمد حالش از او بهم میخورد .

حاجی با اون سواد کمش ، نسخه پیچ داروخونه ایی بود که از بخت بد ، احمد و غلام هم پادوی اونجا بودن . دکتر بعدازظهرهای هر روز ، دم غروبی پیداش میشد و معمولا با دوستش که سرهنگ  بود پشت میز گوشه ی داروخانه به گپ و گو مینشت و حسابی با هم حال میکردن . میگفتن و میخندیدن ، به چی ؟ معلوم نبود !

نخود سیاه خریدن احمد و غلام هم تمومی نداشت ! موقع خرید این کالای مهجور وقتی بود که دختر و یا زن جوانی به تنهایی به داروخانه مراجعه میکرد . حرص و ولع حاجی به وضوح از چشمان هیزش پیدا بود . گاهی هم که سر حال بود با ادا اطوارهای مخصوص خودش تمایلات شیطانی و تهوع آور خودش را بدون هیچ ابایی ، مطرح میکرد ! 

چیدن طبقات خالی شده ، نظافت ، آوردن اجناس از زیرزمینی داروخانه ، تهیه داروهای کسری نسخه از انبارهای واهی با دوچرخه ( از داروخانه های دیگر ) و گاهی هم کمک جهت پیچیدن نسخه که فلان شربت را بیار ، از اهم کارهای احمد و غلام بود .

از زمان بالا رفتن کرکره تا پائین کشیدنش ، گیربازار ی بود برای پادوهای بینوا با بهانه های بند تنبونی حاج اصغر .

 همه ی شیطنت احمد این بود که موقعی که دکتر با دوست سرهنگش آهسته میگفتن و میخندیدن به بهانه نظافت قفسه ها ، آهسته به آنها نزدیک بشه و ببینه چه موضوعی بینشان گفتگو میشه که اونهمه میخندن ! فقط یکبار موفق شد تا نصفه نیمه به نجوایشان گوش کند و سر از کیسه ایی در بیاورد که ظاهرا یکی از آنها به رانشان میبستن ! اما بعدا هر چه فکر کرد نفهمید که کاربری کیسه ایی که دکتر یا سرهنگ به پایشان میبندن چه بوده ؟!

غلام شیطنت هایش فرق میکرد ، خوردن قرصهای جویدنی و مکیدنی ویتامین و هم اندازه کردند عسل شیشه های عسل کار هر روزش بود ! بدینطریق که هر شیشه ایی که مقدار عسلش بیشتر بود ، در آنرا باز میکرد و یکی دو قاشق از آن نوش جان میکرد . گاهی هم احمد شریک جرمش میشد !!

یعنی حقمان را از حاجی گرفتیم ! دوران جوانی  و ناپختگیشان بود و کاریش هم نمیشد کرد !

روز حادثه روزی بود که دختر ده دوازده ساله ایی که قد و قواره اش بزرگتر از سنش نشان داده میشد با بلوز صورتی یقه هفت با دو برجستگی کوچک و شلوار مشکی و موهای طلایی بلند با نسخه ایی مراجعه کرده بود . حاجی اصغر ، غلام را پی خرید نخود سیاه فرستاد و با اخم و تخم به احمد گفت : برو ویترین را تمیز کن مگه اومدی سینما  ؟!

ویترین شیشه ایی داروخانه ، چند طبقه و خیلی بزرگ بود که انواع و اقسام ادوکلن های اشانتیون و نمونه در آن چیده شده بودن .

 احمد دوست داشت خرخره حاجی را بجود ، چرا که یکی دو روز پیش ویترین را از سر تا پا تمیز کرده بود ، اما چاره ایی نبود . با سگرمه های در هم ، درهای ویترین را باز کرد و روی چهارپایه رفت و شروع به تمیز کردن طبقه ی اول شد .  یک چشمش به حاجی بود که داشت رو مخ دختر مردم کار میکرد و یک چشمش به تمیز کردن ویترین .

ناگهان زنگ حادثه ی خوش بویی ! به صدا در آمد .

 شیشه ی طبقه ی اول از جای خود رها شد و روی طبقه ی دوم سقوط کرد . تیکه تیکه شدن طبقه ی دوم با شیشه های ریز و درشت ، روی سوم و الی آخر مسلسل وار ادامه پیدا کرد تا توجه رهگذران را هم به داخل داروخانه ، جلب کند .

 سیلی از عطر و ادوکلن ، کف داروخانه را پوشاند و فضا ، آکنده از بوی تند شکوفه های سپید درختان لیمو و نارنج در بهار جنوب شد ! 

ته وبلاگی :

دوستان خورده نگیرند که داروخانه ی این داستان چه داروخانه ایی بوده که ادوکلن و عسل داشته ! باید خدمتتون عرض کنم که داروخانه هایی دیدم ( شاید شما دیده باشید ) که دارای اجناسی بودن که هیچ ربطی به دارو وسلامتی آدمیزاد نداشتن ! مثل اسباب بازی !!!  

   

توضیحی در مورد زپلشک یا هرچیزی شبیه به این !

بنظر بنده ی سراپا تقصیر آوردن ضرب المثل های گوهر بار فارسی در متن نوشته ،گفتن (لپ کلوم ) و یا رفتن از راه میان برُ جهت نیل به مقصود نهایی است . یکی از دوستان بزرگوار در کامنتش فرموده اند که : دزد آید و زپلشک آید و مهمان عزیزی ز در آید ، درست تر است ! شک داشتم ! برای همین چند قدمی در اینترنت قدم زدم ، با متن بسیار زیبایی برخورد کردم که حیفم آمد آنرا برای شما دوستان خوبم نگذارم . لطفا حتما بخوانید و لذت ببرید .

زپلشک آید و زن زاید و مهمان برسد!!


شاید همه ما این شعر رو تو محاوره و مکالمات معمولی شنیده باشیم که :

زپلشک آید و زن زاید و مهمان برسد!! عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد!

این شعر نهایت بدشانسی و بدبیاری آدم رو در شرایط بد میرساند!


اما اصل و ریشه این شعر شاید برای خیلی ها روشن نباشد . در این مطلب ،  ریشه ایی به شعر میپردازیم:
اصطلاح سه پلشت كه اشتباها سه پلشك و یا زپلشک هم ضبط شده و تلفظ مي شود هنگامی به كار می رود كه گرفتاريها و دشواريها يكی پس از ديگری به سراغ آدمی بيايد و عرصه را تنگ كند در اين صورت گفته می شود : سه پلشت آمد و يا به شكل ديگر :« سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزي برسد.

در بازی سه قاب آجر يا خشتی در ميان مجلس مس نهند و حريفان به طور چمباتمه بر روی زمين می نشينند . آن گاه به نوبت سه قاپ را در لای انگشتان دست راست خود قرار می دهند و يك جا بر زمين مي اندازند . شگرد بازی سه قاب اين است كه قاپ باز در حال چمباتمه با ژست مخصوصي قاپها را بيندازند و كف دستش را محكم به پهلوی رانش بكوبد تا صدايی از آن بر خيزد. در بازی سه قاپ هر كسی می تواند به دلخواه خود مبلغی بخواند يعنی شرط بندی كند و آن گاه سه قاپ انداخته می شود . اگر دو اسب بيايد قاپ اندازد دو سر مي برد.

اگر دو خر بيايد دو سر مي بازد. اگر هر سه قاپ به شكل اسب يا خر سر پا بنشيند آن را نقش می گويند و قاپ انداز سه برابرآنچه را كه طرف مقابل خوانده است می برد.

موضوع مورد بحث ما اين است كه اگر قاپها دو اسب و يك خر و يا دو خر و يك اسب بنشيند آنكه قاپها را انداخته سه سر به حريفان می بازد كه قسم اخير در واقع منتهای بد شانسي قاپ انداز است و آن را در اصطلاح قاپ بازها سه پلشت می گويند كه به علت اهميت موضوع در تعريف بد شانسي و توصيف بد اقبال رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده و موارد مشابه مورد استفاده و استناد قرار گرفته است.

این هم اصل شعر : 

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عموغلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دائی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سر و سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم بلبم جان برسد
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز
هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی" گفت
سه پلشت آید وزن زاید و مهمان برسد
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد ... ....

ته وبلاگی ۱ : برای آنکه امانت داری کرده باشم آدرس منبع را میگذارم .

http//:www.banksat.in

ته وبلاگی ۲ : قاب : ماخوذ از کعب عربی است ، شتا لنگ ، استخوان پاشنه ی پا ، بجول که با آن قمار بازی میکنند . استخوان تالوس هم گفته میشود .knucklebones

ته وبلاگی ۳ : قاب بازی یا قاپ بازی : نوعی بازی و قمار است که با استخوان پاشنه یا بجول گوسفند صورت میگیرد . ( فرهنگ فارسی عمید ) 

 

 

هر چه دورتر ، ماهی بزرگتر !

بر عکس همه ی خلق الله که میرن یه جای خوبی و کنگر میخورن و لنگر میندازن ، خاله ی احمد با دخترش آرزو ، سردشت سرسبز را ول کردن و چن روزیه که تو حُر گرمای خرما پزون و شرجی اومدن خونه ی احمد .

احمدآهسته غرولند میکنه : زن زاید و زپلشک آید و مهمان عزیزی ز در آید ! حالا وقتی بود که تو این گرما و گرد و خاک بی پیر و شبای پر پشه کوره و روزای پر مگس و هزار جور فلاکت دیگه که تو این وامونده ، سیر صعودی داره شما هم بیاین خونه ی ما .

از صبح خروس خوون با ور ور کردن دو تا خواهری که نِق دل هم مینشستن ، احمد از خواب بیدار میشه . دل تو دلش نبود وقتی آرزو رو میدید.مترصد فرصتی بود تا خودش رو تمام و کمال نشون بده . خیلی سعی میکرد که همه ی توجه آرزو رو یه طوری بخودش جلب کنه . از زرنگ بازیهاش تو دبیرستان منوچهری ، کارای هنریش تو خط و نقاشی و زدن تیپِ ژان سورلیش ! هر چی گفت افاقه نکرد که نکرد تا بالاخره بحث رو کشوند به ماهی و ماهیگیری و هی لاف زد که فقط اونه که هر وقت با دوستاش میره به ماهیگیری با کیسه ی پُر از ماهی بیاح میاد خونه . مادرش هم فقط لبخند میزد !

اونقدر اندر خواص ماهی و ماهیگیری داد سخن سر داد تا خاله اش رو راضی کرد که با آرزو برن کنار شط ، هم ماهی بگیرن و هم ماهیگیری رو یاد آرزو بده ، شاید برای روز مبادا ! بدرش بخوره !

از کوچه پس کوچه های عامری و محله ی صُبی ها که رد شدن ، از شیب کم کوچه میرن پائین تا میرسن کنار کارون . احمد پا پتی میره تو گل و لای نیزارهای کنار شط میشینه و آرزو نگاهش میکنه . او همینطوری باد تو غبغبش بود ، حالا دیگه واویلا ، دختر خاله اش هم کنارش بود .

دو تا دستهاش رو تا مُچ با قدرت فرو میبره تو گِل و شُلا و اونا رو چپ و رو میکنه تا کرمهای صورتی و قرمز را زنده زنده در بیاره . بعضی از کرمها نصف میشن و نصفه فرار میکنن تو زمین ! آرزو صورتش رو کِر میکنه و عُووق میزنه . احمد نگاش میکنه و میخنده .

طرز زدن کرم به سر قلاب ماهیگیری بعنوان طعمه ، کار ظریفی بود که احمد با ولع خاصی به آرزو یاد میداد . نوبت درس بعدی و پرتاب قلاب توی آب بود . میگه :آرزو نیگاه کن ، باید قلاب رو چن دور ، دور سرت بچرخونی و با قدرت اونو پرت کنی تو آب . هر چه دورتر ، ماهی بزرگتر !

احمد به آرزو میگه کمی عقب تر به ایسته . ژست خاص ماهیگیران حرفه ایی رو میگیره . آموزه هایش رو به اجرا در میاره .

 نسیم خنکی از سطح آب به صورتشان مینشید و موجهای آرام ، پرنده های ماهیخور یک دست سفیدِ روی آب را می رقصاند .

قلاب ماهیگیری را چن دور با شدت ، دور سرش میچرخاند . صدای ویز ویز نخ قلاب توی هوا پخش میشود . قلاب را رها میکند تا به وسط آب بیفتد .

صدای جیغ جگر خراش آرزو سینه ی آب را میشکافد و مرغان ماهیخور با وحشت از سطح آب میپرن !

قلاب ماهیگیری از بالای ابروی نازک آرزو فرو رفته و از زیر ابرویش زده بیرون و شیاری از خون روی گونه اش جاری میشود !

لوبیای چشم بلبلی !

سیفو همسایه ی احمد اینا ، پارسال سیزده بدر از لای سعفای نخلهای شطیط یه تیله بلبل گرفته بود و اونقدر بش آرد نخود چی و رطب داده بود که حالا برا خودش شاهینی شده بود !

احمد با عادل زیر درخت سپستون داخل سبخی نشسته بودن و داشتن به بازی اشکل کیلی بچه ها نیگاه میکردن . عادل تفکه می انداخت رو خاکای داغ زمین سبخی و تش باد زود خشکش میکرد !

بوی ماهی سبور ( صبور ) با حشو ، تو میدون پیچیده بود . صدای چهچه بلبل سیفو تو فیدوس پالایشگاه گم شد .

فصل خارک بریم و رطب برهی تو هوای وامونده ی شرجی ، رسیده بود .

مادر نیم دری مشرف به سبخی رو باز میکنه و داد میزنه :

_ احمد ، بیو برو ا ماشو ، نیم کیلو لوبیه چشم بلبلی بخر .

احمد با تعجب داد میزنه : لوبیه چشم بلبلی !!؟

عادل میگوید : ویسک مونم بات بیام و دو باره تفکه می اندازد رو خاکای داغ سبخی .

از در خونشون تا بازار چک و چول صفا تنگ تنگو بازی میکنن و بعد از خرید ، عقب یه وانت پکیده چلب میکنن تا زودتر برسن خونه !

سیفو هنوز دم خونشون نشسته و داره رنگینک میخوره . بچه ها دارن از جلوش رد میشن که به احمد میگه : ها غلو ؟ باخسام خریدی ؟! احمد میگه : نه ولک ، خدا رو کولت ! چشم بلبلت رو خریدم . عادل تفکه می اندازه رو زمین و با احمد قاه قاه میزنه زیر خنده .

صدای چهچه بلبل از تو شمشادهای خونه ی سیفو تا تو کوچه میاد .

عصر هوا کمی شرتو شده بود و بچه ها داشتن سبخی رو با آفتابه خط کشی میکردن برا بازی اش تی تی .

سیفو دم خونشون چمباتمه نشسته بود .

عادل صداش میکنه : هوووووی فیسو تو نمیای بازی ؟

سیفو شانه هاش رو میندازه بالا و اشکش سرازیر میشه . چشای قرمزش از دور پیدا نیست !

پرنده اش از غصه ی چشم های بلبلی ، مرده !!!!

بلبل اندر کار ما گویی که مستی میکند --- راز پنهان میبرد بر کوی هستی میکند ( رضا نصرالهی )

تمثیل :

بغیر شهد سکوت آن کدام شیرینی است ؟ -- که از حلاوت آن لب به یکدگر چسبد ( صائب )

آینه ی شکسته !

بسته ی دام تواند مرغ دلان روز و شب -- تا نکشی چون شوند از قفس غم رها ( سیف )

ربع باعی !!

  نابوده و بودمان بشد چون حسرت             آمال نشد برون ز دل در کثرت

   بیهوده نباشد طمعم هیچ به سر              امروز ز دیربلا ، در پس رفت !

 

اکران عطسه !

از بوق سگ تا نواختن شیپورهای خروپف ، فرامین و خرده فرمایشات چپ اندر قیچی بزرگ و بزرگترهای خانواده بود که به سمت و سوی احمد پرتاب میشد . برو ، بیار ، ببر ، ..... واویلایی بود که همه ی جملات هم به یه فعل امری ختم میشدن .

از اون طرف هم مادر خونه بود که پایبندیش به عقاید و خرافاتش و تکرار مکرراتشون باعث شده بود که همه ی خانواده اونا رو فوت آب بش .

ـ کف دستت میخواره ؟ احمد میگه : میخوای پولدار بشی !

ـ چهارشنبه شب خونه رو نباید جارو کنی ! احمد میگه :از زمین مورچه در میاد !

ـ استکانای چای ردیف شدن یا دمپایی ها رو هم افتادن ! میخواد مهمان بیاد !

ـ عطسه میکنی ؟ خوب ، باید صبر کنی و دنبال اون کار نری ! اصلا اسمش صبره !

احمد کوچیک خانوادس ، ته تغاریی که عزیز نیست !!

اون روز صبح ، کله ی سحر یه تیکه نون و چایی شیرین خورده نخورده کوفت کرده بود و رفته بود تو صف گاز !دو سه ساعتی هم این پا اون پا کرده بود تا بالاخره یه شیر از بیشه گرفته بود و با سیلندر پر از گاز ، له و لورده برگشته بود خونه و هنوز دمپایهاش رو در نیوورده بود که مادرش بش گفت : احمد بدو برو بازار عربا و از علویه گشنیز جعفری بخر برا قلیه ماهی !

احمد که کفری شده بود گفت : ننه ، آخه چرا همش مو ؟! مادرش گفت : چن بار برات روضه بخونم ؟ صغیر القوم خادمهم ! احمد لباش رو گزید و گفت : ننه ، چرا جعل حدیث و روایت میکنی ؟ سید قوم گفتن نه کوچیک خانواده ! مادرش داد زد : خوبه خوبه ، نمیخواد برا من افاضه ی فضله بکنی . یالا بدو علاگه رو وردار و برو بخر ، داره نهار بابات دیر میشه .

چاره ایی نبود ، باید میرفت !

ایستاده بود به نظاره ی دستای کلفت و سبز شده ی علویه که داشت براش سبزی دسته میکرد که یهو علویه عطسه کرد. با پائین شیله اش دماغش رو پاک کرد و گفت : احمدو ، صبر اومد ! بیو بشین ور دلم رودم ، تا قضا بلا ازت دور بشه !

بعد از کلی معطلی پیش زایره علویه ، داشت شلنگ تخته میانداخت بسمت خونه ، که یه فکری مثل طیاره از تو چشای احمد بیرون پرید ! هی دست میکرد تو سوراخ دماغش و یه مو میکند و اچیم اچیم عطسه میکرد و میخندید و میگفت : صبر اومده و تند تر بطرف خونه میدوید ! یه راه کار اساسی پیدا کرده بود یه پوز زدن درست و حسابی برا کاکاش محمود ! چن بار هم موفق شد .

اون روز کذایی رسید که عطسه معنای واقعی خودش رو به اکران گذاشت ! سفرطاس پر از آب باغله با دو تا نون تنوری و یه سر پیاز سرخ تو بغچه کنار حوض آماده بردن بود . مادر هر چی اصرار کرد که نهار باباتون داره دیر میشه ، افاقه نکرد که نکرد . احمد که از دماغش مو کنده بود و صبر اومده بود بقیه هم بد از بد بدتر !! آخر سر مادر مجبور شد خودش چادر سرش کنه و بغچه رو بزنه زیر بغل و بره .........

دم غروبی که بوی شرجی همه جا رو گرفته بود پدر اومد خونه . تو حیاط ایستاده بود . احمد رو صدا کرد و گفت :بیو ببینم ، هاااا ماشالله . حالا سی مو مو از دماغت میکنی ؟ افاضات فضله میکنی سی ننه ت ؟ سی کاکات محمود ، بوزینه بازی در میاری ؟

احمد داشت مثل خایه ی حلاج میلرزید و رنگش شده بود مثل کافور . زبونش عین سر مار تلخ و سنگین شده بود ، تا اومد لبای خشکیده اش رو تکون بده ...... باباش با اون دستای پینه بسته و سنگینش چنون سیلی محکمی زد تو گوشش که احمد یه ربع ساعتی هم عربی رقصید و هم شونصدتا عطسه کرد !!!

ته نوشت :

      احمد مردی شهم بود و او را عطسه ی امیر ----محمود گفتندی و بد و نیک بمانستی !

                      (( آقای ابوالفضل بیهقی ! شما هم با ما بله ؟! ))

ته وبلاگی :

ببخشید که این پست طولانی شد . قربان چشمان نازنینتان.

عصرهای ارغوانی

                                       تنفسی برای یک داستان کوتاه !

    از پس یادی ز ایامی

          بیادم آمد آن عصرهای غمگینی

                              که یکه بودم و تنها

                                        ۰

                          هوا دم کرده بود

                                   سنگین

                                              بی آوا

                                                ۰

      می نشستم عصرهای ارغوانی

                            بی ترانه

                            بی لبخند

                                 ۰

        نگاه سرد من لغزیده بود سنگین

                            به کیف کهنه ی بی زیپ

                                                     و بی بندم

                                                         ۰

               درون کوله ام

                      دفتر چه ی نقاشیم بی رنگ

                                       ۰

            مداد رنگیم

                   پائیزی و کم رنگ

                            دلم در رنج 

                                 ۰

          سفید و مشکی و زردند

                         همه با هم شدن

                                               کم رنگ !

گوش خر !

میگن بیکاری ام الفساده آدم باورش نمیشه !

اون روز هم احمد که بیکار و بیعار تو خونه نشسته بود ، بلا به نسبت شما یه همچین غلطی کرد و هی با ناخنگیر به ناخن های دست و پاش ور رفت تا ناخن انگشت اشاره ی دست راستش رو از ته ته کند ! گوشت از ناخن جدا شد و آه از تنوره ی دلش بیرون زد .

دردش مثل افتادن مژه تو چشم بود ، مثل هجوم سیل به دیواره ی سیل بند هلند ، مثل درد انگشت پطروس !

کلافه شده بود . نکبت گرفته دل رقیقش بود که تاب و تحمل همین درد رو هم نداشت . انگار دستش از آرنج قطع شده بود که اونجوری جز و ولز میکرد . آخرسر صدای ننه اش در اومدو به طعنه گفت :

                آه دست پسرم یافت خراش ـ وای پدرش نیست بمیرد براش

سر انگشتش سرخ سرخ شده بود و مثل یه قلب راستکی گروپ و گروپ میطپید . ننه ش گفت : چته مثل شپش لحاف کهنه داری رژه میری تو جون خودت بچه ؟ میخوای زود خوب بشه باید بری انگشتت رو بکنی تو گوش خر !!!

احمد تو لب رفت و به خودش گفت :

              من بی خبرم ز جای خرها - لعنت به منو و به دردسرها

طاقتش تموم شده بود . رفت دروازه ی حصیر آباد و سوار مینی بوس شد تا بره به یه روستایی و تو خرابه گنج پیدا کنه !

از کوچه پس کوچه های خل و خاکی دهات گذشت . رسید به یه پیرمردی که دم در خونشون چمباتمه زده بود . سلام کرد و گفت : حجی ببخشید اینجا خر گیر میاد ؟ و تا اومد داستان ناخن و انگشت و نسخه ی مادرش رو بگه ...... پیرمرده مثل ترقه به هوا پرید و با عصبانیت فریاد زد :

ـ مرد ناحسابی ، مگه کوری ؟ نمیبینی که دهات متروکه شده ؟ اینجا کسی نیست ! همه کوچ کردن رفتن شهر !!!!!

       حاشیه زمین چمن !

        ناخن به ناخنگیر چو کند احمد بیکار     گفت آخ والاخ ریخت دو صد اشک درر بار

       مادر به هوا داری آن کله ی بی مغز      گفت رو تو بگیر گوش خری گوشه ی بازار

         آواره ی بیهوده  بشد در  پی دارو         حاشا که شود نشان خر دمبی و افسار

       انگشت بدستان بود و پای به تنبان       صد گوش  خرت  نیست  به  بازار  خریدار

         من گوش خرم کله خرم راه ندانم          کو گوش خر و کله خر و  کله ی  هوشیار

        احمدبنما گوش خودت چشم و نگه کن   وبلاگ  ترا یاس  نمود  چون  گل  بی خار

(( در بعضی سطرها خر بعنوان خریدار آمده است )) از کرامات شیخ ما چه عجب است !

مدیریت زمان و مکان !

محمود برادر احمد و فرزند ارشد خانواده و یا بقولی بزرگ خاندان با قدی رشید و تیپی حزین از نوادر فامیل و از مصادیق بارز مدیریت زمان و مکان و شمع محفل فامیل است . خدا حفظش کناد یا اگه نخواست از وسط نصفش کناد !

دم غروب ، تو گرگ و میش عصری بود که احمد از بازار عامری رسید خونه ، هنوز زنبیل خرید خرت و پرتاش ، رو نزاشته بود زمین که یهو زنش مثل اجل معلق ، زمین و زمون رو به هم بافت که : امروز قبل از اینکه جنازه ات رو برسونی خونه ، دو سه تا از دوستات اومدن خبر مرگت رو از من بگیرن ! بمن میگن : ننه احمد ببخشید احمد خونس ؟ اول فکر کردم اشتباه شنیدم ! بشون میگم بفرمائید تو ، احمد آقا الان پیداش میشه . بمن میگن : نه ، ننه احمد مزاحمتون نمیشیم !!!! آب شدم رفتم تو زمین ، الهی خیر از جوونیت نبینی با این ارازل و اوباش که اسمشون رو دوست گذاشتی !

 حالا جریان از این قرار بود که ، محمود بنده ی خدا خواسته بود یه کار درست و حسابی برا برادرش انجام بده که خیر دنیا و آخرت نصیبش بشه و اونو از حزب شیطون جدا کنه . یعنی سنت پیغمبر رو در موردش به اجرا بزاره و زندگیش رو هدفمند کنه و از این بی سر و سامونی نجاتش بده و واقعا اینکار رو در مورد برادرش احمد انجام داده بود . بنده ی خدا چقدر این در و اون در زده بود . چن جفت کفش پاره کرد تا بالاخره دو تا خواهر دم بخت پیدا کرده بود . از اونجایی که خیلی دلش رحیم بود و به بزرگی تو خانواده معروف ، خواهر بزرگه رو زن احمد کرد و خواهر کوچیکه رو خودش گرفته بود ! درسته که خرج و مخارج عروسی هر دوشون رو احمد داد اما هر کسی نمیاد برا برادرش از این کارای خطیر انجام بده . چقدر فک و فامیل براش دعا کردن که دست احمد رو گرفت و از نابودی و فنا نجات داد !

الهی خیر ببینه محمود ، نمیدونید چقدر در محسنات و سجایای برادر بودن و باجناق بودن فک زد و دلیل و برهان آورد که خدا عالم و ناظره !

ته ته وبلاگ : آقا برا همینه که میگن : میخوای صواب کنی باید کباب بشی اینم  نتیجه ی : تعاونوا علی  البر و التقوا!

                             تمتعی که من از فضل در جهان بردم

                                                                     همان جفای پدر بود و سیلی استاد!

یه ته وبلاگی دیگه : تو بعضی از شهر های جنوب به مادر ، ننه میگویند !

کباب ناف !

چن روزی بود که دل احمد بد جوری قلی وری میرفت و دائم آه و ناله اش به آسمان بلند بود که مُردم از بس این دکتر و اون دکتر رفتم و شهید شدم از بس قرص و شربت مزخزف خوردم .

معلوم نشد کدوم آدم ناتویی براش نسخه پیچیده بود که : احمد جان ، نافت افتاده ! باید نافت رو برداری !

ـ نافم افتاده ؟! اما کجا ؟

آقا سرتون رو درد نیارم ، بالاخره با الم شنگه و سر بردن تو هزار لای صدتا کتاب زوار در رفته ی خونده و نخونده ی آدمهای یه لا قبا ! احمد متوجه شد که دور نافش رو آب گرفته ! مثل کلاف سر در گم شده بود که چه جوری از این درد لاکردار که چن روزی بود امانش رو بریده بود رها بشه ؟

بهترین گزینه و سهل الوصول ترینش رو انتخاب کرد !

مواد مورد نیاز یه عدد لیوان بلوری بود بعلاوه کمی تا قسمتی پنبه ، الکل و یک جعبه کبریت بی خطر !

طرز تهیه ی یک ناف سالم هم فوق العاده آسان بنظر میرسید !

احمد رو به آسمان پر ستاره خوابید ، زیر پیراهنش را بالا زد ، مقداری پنبه از پاکت پلاستیکی در آورد و توی کف دستش آنقدر تابش داد تا به اندازه ی یک گردو شد . اونو آغشته به الکل کرد و توی لیوان انداخت و کبریت رو کشید و پنبه را آتش زد و فلفور لیوان را برگردوند روی ناف بیمار آب گرفته اش !

هوای داغ توی لیوان که مکش ایجاد کرده بود به پوست شکمش چسبید و پشم و پیله هاش را به آتش کشید . تقلایش برای جدا کردن لیوان از شکمش بیفایده افتاد و فریاد ای وای ای وای ممد حیدریش دیوار صوتی رو شکست !

آب پیچیده ی دور نافش مثل آتشفشانی از جای دیگه اش ! فوران کرد ، دود و درد ناشی از سوختگی موهای زائد و بوی کباب ناف ، فضا را معطر کرد !!!!

طعم گس توتهای نارس !

اونقدر حرص و جوش خورد و اونقدر تو دل و روده ی خودش زد که اگه حمید رفیق غارش نبود ، احمد سکته رو زده بود .

بش گفت : بابا چی شده آخه ؟ این آخر عمری بچه هات یتیم میشن . زن بیچارت بیوه میشه . خوب هر مشکلی یه راه حلی داره .

احمد آه یخ زده ایی کشید و گفت : بدبخت شدم . حاصل زندگی چندین و چن ساله ام رو یه نامرد از کفم برد !

حمید بش گفت : خوب بگو چی شده بابا ! جون به سر شدم .

گفت : یه پدر سوخته ایی با یکی از این دفاتر ! تبانی کرده و ملک کس دیگری رو بمن رهن داده و خودش متواری شده ! باید برم شکایت این نامرد رو به دفتر مرکزیشون بکنم تا پدرش رو دربیارن ، آخه یارو دقیقا میدونسته صاحب ملک کس دیگه ایی بوده !

ساعت هفت صبح بود که احمد زنگ زد دفتر مرکزیشون تا آدرسشون رو بگیره یکی گوشی رو برداشت و آدرس رو داد . احمد پرسید : کی بیام ؟ گفت : ساعت نه و ربع شروع میشه !! احمد از این جمله اش تعجب کرد ، شاید طرف فکر کرده احمد اهل فیلم و سینما و تیاتره ! 

فردا صبح وقتی رسید معنی جمله یارو که تو تلفن گفته بود براش روشن شد ! گفتن برو از سندت کپی بگیر و با بقیه مدارک بیار . رفت و گرفت و تحویل داد . گفتن برو طبقه ی بالا فرم بگیر . از تو راه پله داشت میرفت بالا که دید هفلش نفر دیگه هم مثل خودش دارن میدون و از هم سبقت میگرن . احمد زبون بسته ، نیمه نفس شد تا رسید . توصف ایستاد و فرم گرفت . گفتن برو ثبتش کن طبقه سه . برو مهرش کن طبقه همکف . برو وارد کامپیوترش کن طبقه ی اول . برو بایگانی . برو قسمت سوابق . برو کارشناسی و هی برو و برو و اونا هم هی بدو و بدو . توی راه پله ها از شدت تردد گرد و خاک بلند شده بود و جماعت سراسیمه انگار حلیم نذری میدادن پله ها رو دو تا یکی میکردن و عین گله ی بلا به نسبت گوسفند بع بع کنان میدویدند تا از قافله عقب نمونن !

بندگان خدا پس کله ی هم به صف عین بچه ی آدم ! می ایستادن و هر جا که وارد میشیدن یارو پشت میزیه ! انگار ارث پدرش رو از اونا میخواست ، چنان با تحقیر زاید الوصفی نگاهشون میکرد که نگو و نپرس . آخه این ور میزیا همه کلاه به سر بودن !!!

آخر سر یه تیکه کاغد دادن دست احمد که یه ماه دیگه بیا برا رسیدگی !

احمداونقدر به قیافه ی جماعت زبون بسته ی مثل خودش نگاه کرد و اونقدر غصه ی خودش رو خورد که یه دفعه زد زیر خنده و اونقدر خندید که دل و روده و سیرابیش بهم گره خورد !

از ساختمان چن طبقه ی دفتر مرکزی اومد بیرون و زیر سایه ی درخت توت سفیدی نشست ! 

چه بهار دل انگیزی ؟! سایه ی درخت توت سفید با طعم گس میوه های نارس !

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل !

روبروی احمد بود با صورتی مثل فرشته ها و ماه شب چهارده که در آسمون دلمرده ی دلش میدرخشید . واقعا فرشته بود ؟!

به اینطرف و اونطرف نیم نگاهی انداخت تا ببیند کسی متوجه بهت نگاهش به آن زن زیبا که با لبخندی ملیح دل هر صاحب مرده ایی را میبرد ، هست یا نه ؟ چه آرامش عجیبی در چهره اش میدرخشید ؟ چه آرایش ملیحی ؟ چه لباس شیک و نقره ایی بتن داشت ؟ آه خدای من ! یعنی چرا او بمن خیره شده است ؟ شاید مرا بجای کسی دیگر گرفته که اینگونه بمن خیره شده است !

احمد خواست چیزی بگوید اما زن انگشت نازک و ظرفش را روی لبانش گذاشت و گفت : هیس !

سراپای وجودش از گرمی عطشناکی میسوخت و روحش در حال پرواز بود . کلافه شده بود و نمیدانست چه حرکتی بکند که او ناراحت نشود و از دستش نپرد !

احمد صورتش را به سنگهای مرمری و خنک دیوار چسباند تا کمی از گرمای درونش را بکاهد . گاه گاهی کسی از روبرویش میگذشت و محیط آرام را با خش خش قدمهایش میشکست .

- کاش الان شاخه گلی بود تا تقدیمش میکردم و سر حرف را با او باز میکردم تا از این تنهایی مرگبار هر روزه نجات پیدا میکردم .

انگشتی به سر شانه ی احمد خورد و مردی با لباس فرم گفت : احمد . . . . .!

از عالم هپروت بیرون پرید و با نگاهی بهت زده به قاب عکس روبرویش گفت : بله بله .

مرد گفت : نوبت شماست بفرمائید داخل ، دکتر منتظرتونه !!!!! 

شراره های آتش و آدمهای برفی !

انگار همین دیروز بود . احمد داشت با لنگ ، ماشین بزک شده اش رو برق می انداخت . سیامک با عجله و نفس نفس زنان اومد و گفت : احمد یالله سوار شو بریم .

ـ کجا ؟

ـ بریم تا بت بگم . بچه ها جمع شدن و یه باند و سی دی گذاشتن ، آشغال . بریم بینشون و سیستم ماشینتو روشن کن تا حال کنیم . بدو .

دو تایی سوار ماشین شدن ، جفت کنتاک و گرمب گرمب سیستم تو آسمون . راهی شدن به طرف معرکه ایی که سیا با ولع زیاد گفته بود !

چن شعله آتش تو سیاهی شب میدرخشید و گاه گاهی فشفشه و ترقه ایی که میترکید . تعدادی دختر و پسر دور هم جمع شده بودن و هلهله ایی بپا بود .

احمد وقتی بینشون ماشین رو پارک کرد و صدای توپس توپس سیستمش دیوار سوتی رو شکست و ذوق زده با چشایی مشتاق ، با سیا از ماشین پیاده شدن که برن بطرف جماعت ، انگار جزام اومده باشه همه در رفتن .

محوطه ی خالی ماند و دو نگاه حیرت زده بهم !

هیچ شراره ایی از کومه های آتش نمی پرید .

 ضایع شده بودن و مثل آدم برفی در حال ذوب شدن ! 

متفاوت تر از همیشه !

گفت: چیزی بگو .

گفتم: دلم پر از خون است و درد در دلم موج میزند .

گفت :اینکه حرفی قدیمی است و تکراری .

گفتم : بیا ببین که همه ی آرزوهایم به باد فنا رفته و روزهایم همه خط خطی و خاکستری !

گفت : هان ، تو هم خاکستر آتشفشان اروپا روی بامت نشسته ؟

گفتم : نه خاکستر آتشفشان دلم !

گفت : پس چرا تو اخبار سراسری چیزی نشون ندادن ؟!

گفتم : چرا حتما تو خواب بودی ، و گرنه کافی بود تا پیچ دلت رو به طرف on میچرخوندی تا همه چیز رو خوب و واضح میدیدی .

گفت : خوب با من کار نداری ؟

گفتم : نه و او دوست من بود که نقطه ایی شد و رفت !

دریغ از یه برگ !

ساعت از یک و نیم ظهر هم گذشته بود که احمد رسید دم خونه ی دوستش صادق . اسفالت از شدت گرما ، نرم شده بود و هرم گرما دود از کله ی آدم در میورد . چرنده و پرنده ایی حتی تو سایه ی نیم بند درختان گز و کهور هم دیده نمیشد . صدای کر کننده ی ویز ویز کولر گازی ها با ریزش شرشر آب از رادیاتوراشون بود که قاطی پاطی شده بود .

صادق یه کتاب پلاسیده تو دستش بود و گفت : ده دقیقه پیش از خونه ی بی بی یم تو دو خیابون پائین تر داشتم میومدم خونه که دم یه خونه ایی نزدیک خونه ی بی بی یم دیدیم یه عالمه کتاب ریخته شده بود رو پیاده رو ، من چون میدونستم تو کتاب دوست داری یکیشون رو برات اوردم !

آه از نهاد احمد در اومد و با دستپاچگی کتاب رو ورانداز کرد . کتابی قدیمی ، باارزش و تاریخی بود . با عجله گفت : یا الله بدو سوار شو بریم ببینم کتابا کجا ریخته شده بودن ؟ صادق گفت : بابا کسی دست نمیزنه بدرد نمیخورن ! احمد فقط سرش رو با حسرت تکان داد و چیزی نگفت .

با سرعت خم کوچه رو پیچوند و در نزدیکی محل کتابا ایستادن .

هوا فوق العاده گرم و نفس گیر بود و هیچ جنبنده ایی تا آخر خیابون دیده نمیشد اما دریغ از یه برگ !

ته وبلاگی :

ارزشهای قدیمی ها پایمال شده ! همین روزا است که ما را هم با خاک انداز از خونه ی خودمون بیرون بریزن ! مگه نه ؟

معجزه ی شیر اونم از نوع مایعش !

ننه ی احمد از اسپیتال و گذاشتن روغن زرد چشم درد که خیلی هم بد بو بود و شستن چشای احمد با چایی تازه دم کرده خسته و وامدنده شده بود و رنگ خون چشای پسرش ، خون به دلش میکرد .

از هر مادر مرده ایی علاج درمونی برای چشم درد احمد پرسیده بود و هر کس و ناکسی که نسخه ایی پیچیده بود ، دنبال کرده بود . اما انگار نه انگار .

معلوم نبود کدوم پدر آمرزیده ایی به مادر احمد گفته بود : یه زن جوون که داره دختر تازه بدنیا اومدش رو شیر میده میتونه چشای احمد رو خوب کنه ! ننش بنده ی خدا با چشای گرد شده و با ولع کل داستان رو پرسیده بود و او بش گفته بود که اون زن باید از سینه هاش شیر بدوشه تو چشاش تا در اندک مدتی خوب خوب بشه !!

از قضای روزگار تو همسایگیشون یه زن جوان خوش بر و بالایی بود به اسم گوهر خانم که دست بر قضا خدا یکی دو ماهی بود که یه دختر خوشگل مشگل بش داه بود . زن خوب و مهربانی بود ! مادر احمد با عجز و ناله رفته بود پیشش و جریان رو براش تعریف کرده بود و او هم نامردی نکرده بود و محض رضای خدا قبول کرده بود که اون کار رو براش انجام بده .

روز موعود ، احمد دست و صورتش رو شست و پیراهن تمیز پوشید . دیگه داشت پشت لباش سبز میشد و صداش هم دورگه شده بود . وارد خونه ی همسایه شدن و زن مهربون با خوش رویی به احمد گفت بیا بخواب رو زانوهام ! ضربان قلبش به تالاپ و تلوپ افتاد . یه حس عجیبی پیدا کرده بود و تو دلش غوغایی بپا شده بود که هر چه زودتر آخر شاهنامه رو بخونه !

خانم مهربون گفت : حالا چشاتو ببند تا من شیر بریزم تو چشات تا انشالله زود خوب خوب بشی ! احمد ملتمسانه گفت : گوهر خانم ، اگه چشام رو ببندم شیر نمیره تو چشام و خوب نمیشم .

شیر معجزه ی خودش رو کرد و شیر خشمگین خفته تو چشای احمد فرار رو بر قرار ترجیح داد .

پا وبلاگی :

((اسپیتال تو لهجه آبادانی یعنی بیمارستان ))

زهره ، ستاره و ناهید !

امیر آهی کشید و رو کرد به احمد و گفت : یادت میاد تابستونا که رو پشت بوم میخوابیدیم چه کیفی داشت ؟ اقلا آسمون رو میدیدیم و تاهمه بیان بخوابن کلی با زهره و ستاره و ناهید ! حال میکردیم .

بابام طبق معمول تاکسی پکیدش رو تو خیابون پارک میکرد . یه شب که ساعت از نیمه هم گذشته بود ، از تو کوچه صدای افتادن آچار چرخ اومد . بابام بلند شد و از سر دیوار تو کوچه رو نیگاه کرد ، دید یه نفر نشسته کنار چرخ ماشین و داره لاستیک رو در میاره ! از همون بالا داد زد : کثافت آشغال داری چیکار میکنی ؟ یارو بلند شد و گفت : حرف دهنت رو بفهم لاشی ! اگه مردی بیا پائین!

بابام از همون بالا ا رو دیوار یه آجر ورداشت و پرت کرد براش . همسایمون که تعمیرات داشتن یه بار آجر ریخته بودن تو خیابون . آقا دزده دوید بطرف آجرا و شروع کرد به پرت کردن آجر بطرف بابام . رفیقش که سر خیابون ایستاده بود و داشت زاغ  سیاه  رو چوب میزد دوید و اومد کمکش و دوتایی پشت بوم خونه مون رو پر کردن آجر ! یه پاره آجر شپرقی خورد به سر مامانم ! ما هم از ترس فرار کردیم و رفتیم پائین .

تا تو تاریکی ا راه پله بیایم پائین و قفل در رو باز کنیم نامردا فرار کرده بودن .

دوتا از لاستیکهای ماشین رو برده بودن و زیر ماشین بلوک گذاشته بودن!

سر مامانم شکسته شده بود و داشت خون میامد !

پشت بوم خونمون پر شده بود از آجرهای همسایه .

خوابمون خراب شده بود .

از همه بدتر زهره و ستاره و ناهید پریده بودن !

انگار ریگی به کفشتون هست ؟!

اون روز اولین روزی بود که ماشین گشت داخلی پادگان آماده شده بود با چراغهای گردون آبی و قرمز روی سقف و آژیری که کیف میکردی روی شاسی اون فشار بدی و گازش رو تا تخته بگیری !

نزدیک نیمه های شب بود که احمد با دستور مافوق برای زدن بنزین ماشین رو ور داشت تا بره شهر و باکش رو برا فردا صبح پر بنزین بکنه . از تو پمپ بنزین که اومد بیرون و افتاد تو اتوبون مشرف به پادگان ، دو تا موتور سوار که هر دو تاشون هم دو ترک سوار بودن جلوش سبز شدن و بمحض دیدن ماشین نظامی چنان دست پاچه شدن و گازش رو گرفتن که سوژه ایی شدن برا احمد که چراغهای گردون رو روشن کنه و آژیر رو بصدا در بیاره و دنبالشون بره !

بیچاره ها روی باک موتور خم شده بودن تا استکاکشون با باد کم بشه و بتونن با سرعت بیشتری در برن !

یکی از موتور سوارها سر یه فرعی که رسید چنان با سرعت پیچید که نزدیک بود لیز بخوره و با خاک یکسان بشه اما دومی که ترسید با اون سرعت بره تو فرعی با سرعت به راه خودش تو اتوبان ادامه داد و ویراژ میرفت و هر از گاهی به پشت سرش نگاهی مینداخت تا ببینه فاصلش با ماشین چقدره !

احمد سرعت ماشین رو با سرعت موتور سوار تنظیم کرده بود و آژیرکشون دنبالشون میرفت و گفت : انگار ریگی به کفشتون هست که اینقدر ترسیدین . حدود یه ربع ساعتی از تعقیب و گریز میگذشت و خدا میداند که تو اون ربع ساعت چه به دل اون بیچاره های مادر مرده رفته بود . هوا سرد بود و باد مخالفی هم میوزید و موتور سوار با نفر ترکش روی باک موتور خوابیده و و باسرعت تاخت میرفتن .

احمد دیگه نزدیکهای پادگان رسیده بود که تو دلش گفت دیگه بسه !! گاز ماشین رو گرفت و شیشه ی سمت شاگرد رو آورد پائین و نزدیک موتور سوار شد ! دو نفر از ترس داشتن سکته میزدن که الانه است که دستگیر بشن و چه و چه که احمد داد زد :

چرا اینقدر تند میرید ؟!!!!!!!

احمد بعد آژیر و چراغهای گردون رو خاموش کرد و با سرعت تو تاریکی اتوبان محو شد !