انگار ریگی به کفشتون هست ؟!
اون روز اولین روزی بود که ماشین گشت داخلی پادگان آماده شده بود با چراغهای گردون آبی و قرمز روی سقف و آژیری که کیف میکردی روی شاسی اون فشار بدی و گازش رو تا تخته بگیری !
نزدیک نیمه های شب بود که احمد با دستور مافوق برای زدن بنزین ماشین رو ور داشت تا بره شهر و باکش رو برا فردا صبح پر بنزین بکنه . از تو پمپ بنزین که اومد بیرون و افتاد تو اتوبون مشرف به پادگان ، دو تا موتور سوار که هر دو تاشون هم دو ترک سوار بودن جلوش سبز شدن و بمحض دیدن ماشین نظامی چنان دست پاچه شدن و گازش رو گرفتن که سوژه ایی شدن برا احمد که چراغهای گردون رو روشن کنه و آژیر رو بصدا در بیاره و دنبالشون بره !
بیچاره ها روی باک موتور خم شده بودن تا استکاکشون با باد کم بشه و بتونن با سرعت بیشتری در برن !
یکی از موتور سوارها سر یه فرعی که رسید چنان با سرعت پیچید که نزدیک بود لیز بخوره و با خاک یکسان بشه اما دومی که ترسید با اون سرعت بره تو فرعی با سرعت به راه خودش تو اتوبان ادامه داد و ویراژ میرفت و هر از گاهی به پشت سرش نگاهی مینداخت تا ببینه فاصلش با ماشین چقدره !
احمد سرعت ماشین رو با سرعت موتور سوار تنظیم کرده بود و آژیرکشون دنبالشون میرفت و گفت : انگار ریگی به کفشتون هست که اینقدر ترسیدین . حدود یه ربع ساعتی از تعقیب و گریز میگذشت و خدا میداند که تو اون ربع ساعت چه به دل اون بیچاره های مادر مرده رفته بود . هوا سرد بود و باد مخالفی هم میوزید و موتور سوار با نفر ترکش روی باک موتور خوابیده و و باسرعت تاخت میرفتن .
احمد دیگه نزدیکهای پادگان رسیده بود که تو دلش گفت دیگه بسه !! گاز ماشین رو گرفت و شیشه ی سمت شاگرد رو آورد پائین و نزدیک موتور سوار شد ! دو نفر از ترس داشتن سکته میزدن که الانه است که دستگیر بشن و چه و چه که احمد داد زد :
چرا اینقدر تند میرید ؟!!!!!!!
احمد بعد آژیر و چراغهای گردون رو خاموش کرد و با سرعت تو تاریکی اتوبان محو شد !


ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .