اگر چه آزاد اما سخت گرفتارش شده بود نه راه پیش داشت نه پس!دانشگاه رو میگفت!احمد دلش خوش بود که کلاس درس مختلط است اما دریغ از یه اختلاط خوب و دلچسب . تا بود مجلس درس بود و روزگار نامساعد .

رنگ پدرش روز به روز طلایی تر و غروبی تر و به غروب روزگارش نزدیکتر میشد و جیبی تهی از آتمسفر. آرزوی احمد رسیدن به عدد ۱۴۰ بود . ۱۴۰ واحد ! مثل روزهای سخت آخر خدمت سربازی یا نوشته های ذغالی و خط خطیهای دیوار نمناک زندان .

گاهی هم خوابی میدید خاکستری با شنلی بلند و کلاهی منگوله دار و مدرک قاب گرفته ی کارشناسی و تشویق حضار .

چند تار موی سفید روی پیشانی و خط اخم دائم و دل ناشاد و مدرک در کوزه ایی حاصل چندین نفر ساعت تلاش و بی خوابی و چند سال عمر رفته شد .

۴۰۰ روزی میشد که از درس رها شده بود . رهایی از واحد و شهریه و التماس و قهوه و خوابگاه و املت!

بغض عمیقی گلویش را میفشرد وقتی یاد پدر مرحومش می افتاد که نماند تا حداقل مهر مدرکش را نشانش بدهد . حالا ۱۴۰ روزی میشد که پدرش زیر خاک آرمیده بود . بیچاره پدر .

با مسافر کشی و پیکان فکسنینش چرخ زندگیشان لنگ میزد و درد سنگین ( تحصیل کرده ) فشار مضاعفی به گرده هایش وارد میکرد . از همه بدتر نگاههای دلسوزانه و تحقیرکننده ی اطرافیان بود که آزارش میداد . پیدا کردن کاری در خور و در آمدی در حد سکوی پرواز و رهایی از وضع موجود برای احمد کابوسی شده بود شوم و ویرانگر .

۴۰۰ روز از اتمام درس میگذشت . همه ی آرزوهایش را خاک کرده بود . انواع و اقسام فرمها را پر کرده و به همه جا سرک کشیده بود . آخر هر هفته دهها صفحه نیازمندیهای روزنامه های مختلف را راهی سطل زباله میکرد و تلفنش که هیچگاه زنگ نمیزد .

بالاخره آن روز پر امید ، آن روز پر نقش و نگار ، آن آفتاب حسن ، پس از ۴۰۰ روز درخشید ! اگر چه متن خیلی کوتاه بود اما محتوایش سر به فلک میسائید و چنان نوری در دل تاریکی های احمد افکند که از تشعشعش کور را بینا و مرده را جان میداد .

(( به یک کارشناس . . . . جهت کار در کیش با اسکان و حقوق مکفی . . . تلفن تماس صفر نهصد و سی و شونصد . . .  )) !!

دو هفته ایی صرف انجام هماهنگیهای لازم با طرف شرکتی و خداحافظی و طلب حلالیت ! و بستن چمدان شد . احمد بادی به غبغب داشت و پشت چشمی نازک که ( من هم میتوانم ) !

محل گرفتن بلیط هواپیما و آدرس مراجعه در کیش و بقیه مخلفات در میدان توپخانه ! بود . هزینه های انجام شده ی اولیه ۴۰۰ هزار تومان شده بود که باید فی المجلس پرداخت میشد که شد !

احمد ۴ عدد تراول چک تا نخورده ی ۱۰۰ هزار تومانی را با میل و رغبت به مرد بسیار موقری که از طرف شرکت آمده بود دو دستی و در کمال ادب پرداخت و بجای آن پاکت محتوی مدارک را تحویل گرفت . مرد برایش آرزوی موفقیت کرد و رفت .

 توی سالن فرودگاه ، احمد پاکت را باز کرد تا آماده پرواز به کیش شود .

 ـ محتویات پاکت ، یک جلد دفترچه یادداشت و چند برگ روزنامه باطله بود !