انگار ملخ اومده بود !
نجات دهندگان ، به دلیل امواج خروشان آب ، اسمال را به آن طرف رودخونه بردن . وقتی به ساحل رسیدن ، خودشان از آب بیرون اومده و به او که توی آب چمباتمه زده بود و بیرون نمی آمد هر و هر میخندیدن ! ما که اینطرف رودخونه به نظاره ایستاده بودیم ، حسابی عصبانی شده که حالا چه موقع خندیدن است ؟ چه اتفاقی افتاده که اسمال از توی آب بلند نمیشه وبیرون نمیاد ؟!
من از همین طرف رودخونه که ایستاده بودم فریاد زدم : لامصبا ، چتونه دارید میخندید ؟ ما از نگرانی مُردیم و زنده شدیم ، شما دارید میخندید ؟ جریان چیه ؟ خُوب خبر مرگتان ، از رو پل بیائید دیگه !
مرتضی در حالیکه میخندید از اون طرف داد زد : کی تنبون یا یه شورت اضافه با خودش اورده ؟! آخه اسمال لخت عُوره ! همون موقع که شیرجه زده تو آب ، شورتش از پاش در اومده و آب اونو برده ! حالا نمیتونه از تو آب بلند شه . خجالت میکشه !
نمیدونستیم بخندیم یا ناراحت باشیم !
مجبور شدیم شلوار یکی از دوستا را از روی پل براش بفرستیم . داستانی شده بود . از یه طرف این رفیق صاحب شلوار داد میزد و میگفت : اسمال شلوارمو خیس نکنی و از طرف دیگه اسمال میخواست همانطوری که تو آب نشسته بود ، شلوار مردم رو بپوشه !
وقتی برگشتن ، اسمال مثل جغد شومی ،یه گوشه ایی ساکت و بی حرکت نشسته بود و فقط نگاه میکرد . بقیه از شدت خنده به او رو زمین ولو شده و شکم درد گرفته بودن . مرتضی میگفت : همون موقع که اسمال رفت زیر آب و ما رفتیم نجاتش بدیم ، من رفتم از زیر بزنم زیر پاش که بیاد رو آب و خفه نشه یه دفعه یه مشت گوشت پشم پیلی قلمبه اومد تو دستم و چندشم شد و زیر آب خندم گرفت و دو سه لیتر آب رفت تو حلقم ! آقا نزدیک بود سقط بشم بخدا ! بعد دو باره همه ریسه ی خندشون بلند شد !
آب قابل شُربی که با خودمون اورده بودیم تموم شده بود و رضا یکی از دوستان همراهمان که آدم بهداشتی بود ، برا سلامتی خودش ارزش قائل بود و خیلی رعایت میکرد . بچه ها بدون اینکه او بفهمه رفتن و بشکه رو از آب رودخونه پُر کرده بودن . رضا هروقت از اون آب میخورد میگفت : چرا مزه ی این آب فرق کرده ؟ کسی چیزی نمیگفت و فقط بعضی ها زیر سبیلی میخندیدن !
آتیش درست کردن و تهیه نهار یه فیلم به تمام معنا کمدی شده بود . مرغ های به سیخ کشیده شده ، سوخته و خام ، با هزار دنگ و فنگ و سوختن دست من و بعد از پرتاب گوجه ها مثل تیر بلا و شهاب وار به سر و کله هامون توسط افراد بی جنبه ، سر سفره نزول اجلال فرمودن . مثل قحطی زدگان حمله گاز انبری شروع شد و در کسری از ثانیه همه چیز بلعیده شد . انگار ملخ آمده بود .
توی چادر گرم بود و بیرون آفتاب شدیدی تازیانه میزد . با گشت و گذاری روی ریگهای داغ کنار رودخونه ، بالاخره محل کم عمقی کشف گردید که جهت شنا مناسب بود . عین بچه ها ذوق شده شده و از سر و کول هم بالا میرفتیم و آب بازی جانانه ایی به راه انداخته بودیم !!
بعد از اینکه خسته شدیم ، کنار هم توی آب ایستاه و داشتیم گپ میزدیم که از کنار یکی از دوستا چندین حباب بزرگ ، قُلوپ قُلوپ کنان به سطح آب اومد و دو باره هرهر خنده به آسمان بلند شد . من آنقدر خنده کردم که نزدیک بود قالب تهی کنم !!! مثل این بود که کسی زیر آب قلیون میکشید !
اگر بجای مرغ کباب شده ، حبوبات صرف میکردیم چی میشد ؟! قُلوپ قُلوپ رو میگم !
نیزه های طلایی آفتاب سطح آبی رود را رنگ طلایی زده بود . داشتیم بساطمان را جمع و جور میکردیم که راهی بشیم که یه دفعه از شیب کنار پل حمیدآباد و از سمت دیگر رودخانه ، صدای شیون و داد و فریاد های جگر خراشی بلند شد و خیل جمعیت از زن و مرد و کوچک و بزرگ به کنار آب سرازیر شدن . گرد و غبار عظیمی به هوا بلند شد . زنها با موها آشفته در حالیکه گوشت صورت هایشان را با ناخن کنده و خون از صورتشان جاری بود شیون کنان خودشان رو درون آب می انداختن و مردانشان آنها را کشان کشان از آب بیرون میکشیدن .
صدای جیغ و کل زدنها ممتد با صدای سُرنا و دُهل در هم آمیخت . معلوممان شد که جوانی از آنها در رودخانه غرق شده است . همه ی وجودمان لبریز از غم و غصه شد .
همراه همه ی دوستان با پای برهنه و سکوت سنگینی کنار آب ایستاده بودیم و من غصه دار گفتم :
تو رفتی و فراقت ، باقی بمانده بر دل
از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ؟

( البته ایشون شکسته نفسی کرده اند - احمد )



ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .