انگار ملخ اومده بود !

نجات دهندگان ، به دلیل امواج خروشان آب ، اسمال را به آن طرف رودخونه بردن . وقتی به ساحل رسیدن ، خودشان از آب بیرون اومده و به او که توی آب چمباتمه زده بود و بیرون نمی آمد هر و هر میخندیدن ! ما که اینطرف رودخونه به نظاره ایستاده بودیم ، حسابی عصبانی شده که حالا چه موقع خندیدن است ؟ چه اتفاقی افتاده که اسمال از توی آب بلند نمیشه وبیرون نمیاد ؟!

من از همین طرف رودخونه که ایستاده بودم فریاد زدم : لامصبا ، چتونه دارید میخندید ؟ ما از نگرانی مُردیم و زنده شدیم ، شما دارید میخندید ؟ جریان چیه ؟ خُوب خبر مرگتان ، از رو پل بیائید دیگه !

مرتضی در حالیکه میخندید از اون طرف داد زد : کی تنبون یا یه شورت اضافه با خودش اورده ؟! آخه اسمال لخت عُوره ! همون موقع که شیرجه زده تو آب ، شورتش از پاش در اومده و آب اونو برده ! حالا نمیتونه از تو آب بلند شه . خجالت میکشه !

نمیدونستیم بخندیم یا ناراحت باشیم !

مجبور شدیم شلوار یکی از دوستا را از روی پل براش بفرستیم . داستانی شده بود . از یه طرف این رفیق صاحب شلوار داد میزد و  میگفت : اسمال شلوارمو خیس نکنی و از طرف دیگه اسمال میخواست همانطوری که تو آب نشسته بود ، شلوار مردم رو بپوشه !

وقتی برگشتن ، اسمال مثل جغد شومی ،یه گوشه ایی ساکت و بی حرکت نشسته بود و فقط نگاه میکرد . بقیه از شدت خنده به او رو زمین ولو شده و شکم درد گرفته بودن . مرتضی میگفت : همون موقع که اسمال رفت زیر آب و ما رفتیم نجاتش بدیم ، من رفتم از زیر بزنم زیر پاش که بیاد رو آب و خفه نشه یه دفعه یه مشت گوشت پشم پیلی قلمبه اومد تو دستم و چندشم شد و زیر آب خندم گرفت و دو سه لیتر آب رفت تو حلقم ! آقا نزدیک بود سقط بشم بخدا ! بعد دو باره همه ریسه ی خندشون بلند شد !

آب قابل شُربی که با خودمون اورده بودیم تموم شده بود و رضا یکی از  دوستان همراهمان که آدم بهداشتی بود ، برا سلامتی خودش ارزش قائل بود و خیلی رعایت میکرد . بچه ها بدون اینکه او بفهمه رفتن و بشکه رو از آب رودخونه پُر کرده بودن . رضا هروقت از اون آب میخورد میگفت : چرا مزه ی این آب فرق کرده ؟ کسی چیزی نمیگفت و فقط بعضی ها زیر سبیلی میخندیدن !

آتیش درست کردن و تهیه نهار  یه فیلم به تمام معنا کمدی شده بود . مرغ های به سیخ کشیده شده ، سوخته و خام ، با هزار دنگ و فنگ و سوختن دست من و بعد از پرتاب گوجه ها مثل تیر بلا و شهاب وار  به سر و کله هامون توسط افراد بی جنبه ، سر سفره نزول اجلال فرمودن . مثل قحطی زدگان حمله گاز انبری شروع شد و در کسری از ثانیه همه چیز بلعیده شد . انگار ملخ آمده بود .

توی چادر گرم بود و بیرون آفتاب شدیدی تازیانه میزد . با گشت و گذاری روی ریگهای داغ کنار رودخونه ، بالاخره محل کم عمقی کشف گردید که جهت شنا مناسب بود . عین بچه ها ذوق شده شده و از سر و کول هم بالا میرفتیم و آب بازی جانانه ایی به راه انداخته بودیم !!

بعد از اینکه خسته شدیم ، کنار هم توی آب ایستاه و داشتیم گپ میزدیم که از کنار یکی از دوستا چندین حباب بزرگ ، قُلوپ قُلوپ کنان به سطح آب اومد و دو باره هرهر خنده به آسمان بلند شد . من آنقدر خنده کردم که نزدیک بود قالب تهی کنم !!! مثل این بود که کسی زیر آب قلیون میکشید !

 اگر بجای مرغ کباب شده ، حبوبات صرف میکردیم چی میشد ؟! قُلوپ قُلوپ رو میگم !

نیزه های طلایی آفتاب سطح آبی رود را رنگ طلایی زده بود . داشتیم بساطمان را جمع و جور میکردیم که راهی بشیم که یه دفعه از شیب کنار پل حمیدآباد و از سمت دیگر رودخانه ، صدای شیون و داد و فریاد های جگر خراشی بلند شد و خیل جمعیت از زن و مرد و کوچک و بزرگ به کنار آب سرازیر شدن . گرد و غبار عظیمی به هوا بلند شد . زنها با موها آشفته در حالیکه گوشت صورت هایشان را با ناخن کنده و خون از صورتشان جاری بود شیون کنان خودشان رو درون آب می انداختن و مردانشان آنها را کشان کشان از آب بیرون میکشیدن .

صدای جیغ و کل زدنها ممتد با صدای سُرنا و دُهل در هم آمیخت . معلوممان شد که جوانی از آنها در رودخانه غرق شده است . همه ی وجودمان لبریز از غم و غصه شد .

همراه همه ی دوستان با پای برهنه و سکوت سنگینی کنار آب ایستاده بودیم و من غصه دار گفتم  :

                     تو رفتی و فراقت ، باقی بمانده بر دل

                     از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ؟

  

تابلو های کوبیسم !

چایی خورده نخورده بساطمان رو جمع و جور کرده ، سوار ماشینا شدیم و دو باره به حرکتمون ادامه دادیم . اول به شهر زیارتی و باستانی شوش دانیال نبی رفتیم و زیارتی و راز و نیازی با خدا کردیم .

 بعد از نماز زیارت ، یکی از دوستا که صدای خوبی داشت ، همینطور که ما توی صحن زیارتگاه دور هم نسشته بودیم ، به سبک و سیاق دعای کمیل شروع کرد به خوندن دعا . ما حسابی جو گیر شده بودیم و داشتیم میرفتیم توی حس . او با صدای بلند خواند : خدایا ما ده نفر بنده ی گناهکار اومدیم دم خونت . الهی ما رو ببخش . خدایا ........ یه دفه یکی از دوستا اون وسط ذکر و حالت روحانی که ما داشتیم پیدا میکردیم ، با همون سبک و سیاق دعای کمیل ، داد زد : خدایا دروغ میگه ما دوازده نفر بودیم که اومدیم دم خونت ! دو نفر از ما نیومدن زیارت بکنن و نماز بخونن . دارن نوشابه میخورن .

همه چیز بهم ریخت و من که آدم ( چنه سستی ) بودم حسابی خنده ام گرفت و دعامان هم خراب شد ! حالا کار با جر و بحثی که پیش اومد نداریم . بگذریم .

بعد رفتیم کنار رودخونه ی حمیدآباد که آب بسیار زلال و خنکی داشت . قرارمون این بود که با توجه به عمق ، شتاب و سرعت زیاد آب و عدم آشنایی بعضی از دوستا به فن شنا ، کسی تو آب نره !

چادر رو با چه مصیبتی ، کنار آب و تو باد تندی که میوزید سرپا کردیم ! آلات و ادوات و ابزار سور چرانی رو از داخل ماشینا به چادر انتقال دادیم و هر کسی مسئول انجام کاری شد تا نهار رو زودتر آماده کنیم . معلوم نبود آشپز که ده دوازده تا بشه آش چی از آب در میاد ؟!

هنوز نیم ساعتی از بیتوته کردنمان نگذشته بود که بعضی از دوستان خوش قول ! شروع کردن به آماده شدن برای شنا توی رودخونه ! با اون هیکل های قلمبه سُلمبه و پشم و پیلی و شورت های گُل منگلی مامان دوز تا سر زانو ! آدم یاد تابلوهای نقاشی کوبیسم می افتاد ! 

یکی دو تا از بچه هایی که من مطمعن بودم شنا بلد نیستن هم لخت شده بودن که بپرن تو آب ! با عصبانیت دست یکیشون رو گرفتم و گفتم : مرد حسابی تو دیگه چته ؟ جو گیر شدی ؟ کجا ؟ تو که شنو بلد نیستی ، نمیبنی سرعت آب و گودی روخونه رو ؟ گفت : رفتم استخر و شنو یاد گرفتم !

سه نفر از دوستا از قبلش ، پریده بودن تو رودخونه و داشتن شنا میکردن . من داد زدم : آقایون محترم اگه شما تو آب نمیرفتید حالا این بچه هم بهونه نمیگرفت که بیاد تو آب !

داشتیم جر و بحث میکردیم که یه دفه این رفیق ما دوید و شیرجه زد تو رودخونه ! مثل قهرمانان شنای سرعت ، صورتش رو تو آب گذاشته بود و با سرعت داشت ( دست مله ) میزد ! سه چهار متری که رفت ، خسته شد . اومد پاشو بزاره رو کف رودخونه ، گود بود ، رفت زیر آب ! 

پنج شش نفری که تو خشکی بودیم ، دیوونه شدیم و با هم شروع کردیم به داد زدن که : اسمال رو بگیرن ، رفت زیر آب ، غرق شد .

 اون دو سه نفری که تو آب بودن و نزدیک ، با سرعت اومدن به طرف اسمال و گرفتنش و با هزار زحمت از زیر آب اوردنش بیرون و کشون کشون تو سطح آب ، بردنش سمت دیگه ی رود خونه .

                                 ( ادامـــــــــــــــــــــــــــــــه داره )

پ . ن :

چنه سست : کسی که زیاد میخندد . چنه به گویش محلی یعنی چانه !

دست مله : دست شنا . حرکت و زدن دستها در آب به جهت حرکت . 

سفر یک روزه !

سلام احمد آقا
راجع به اون نظری که دادی حق باشماست ،نباید مطالب زیاد طولانی باشه، راستش من زحمت زیادی نمیکشم فقط مطالب جالبو کپی میکنم ( البته ایشون شکسته نفسی کرده اند - احمد )
راستی خوشبحالت که این همه سفر خارجی رفتی
ولی من اگه جات بودم بجای سفرهای خارجی ،همین ایرانو میگشتم
موفق باشید

http://isobella.blogfa.com/

----------------------------------------------------------------------------

کبرای مهربانم

مگه آدم عاقل نقد را میدهد به نسیه  ؟! بقول معروف : سیلی نقد به از حلوای نسیه ! من سفرهای درون استانی و خارج از استانی زیادی رفته ام به اندازه موهای سرم !! توی همین وبلاگ ، بعضی از پست ها اختصاص به اون سفر ها داره اگه فرصت کردید و دوست داشتید ، بخونید ! 

بعد پیش خودم گفتم : بعد از دیدن دماغ خودم ! برم ببینم دماغ مردم اون ور آب چطوره ؟ کلی ذهنیت داشتم از خارج ! خوب رفتم و شرح مختصری از اون را براتون گفتم .

اما چون شما و بعضی از دوستان سوال کرده بودید و شاید در ذهن بعضی از دوستان نقش بسته که چرا بعضی ها ایران خودمون رو که این همه ی جاذبه های گردشگری و دیدنی داره را ول کرده و هی دم و دقیقه میرن خارج ؟! یا مگه اینجا کار نیست که برا پول در آوردن میرن اون ور آب ؟! خوب جوابش رو من واگذار میکنم به خودتون ! حالا من با اجازه شما دوستان خوبم  چن تا دیگه از مسافرتهای داخلی خودم رو براتون تعریف میکنم .

 نمیگم همیشه اینجوری بوده ، ولی ما معمولاً خاطره ها و روزهای خوب و خوش رو فراموش میکنیم ولی خاطرات بد در ذهنمون جا خشک میکنن ! امیدوارم که خداوند این توفیق را بمن بدهد که روزهای بد را فراموش کنم و روزهای خوش را سر لوحه ی زندگیم قرار بدم . انشالله .

سفر یک روزه !

شما خودتون هم میدونید برای رفتن به یه مسافرت چقدر ما مکافات داریم ، ولو یک روزه ! فرق نمیکنه با خانواده یا با دوستان ! بگذریم .

اون سال که ما برا مسافرت یه روزه با دوستا کلی برنامه ریزی کردیم تا اولاً همه رو آماده کردیم ، ثانیاْ تدارکات رو تهیه دیدیم ، ثالثاْ محل و مقصد را با خون دل مشخص کردیم ، چی میدونم رابعاْ ، وسیله ی مسافرت و جلب نظر همه ی سلیقه ها ، انصافاً انجام این امورات ، کار شاق و پدر درآریه ! یه صبر و بردباری میخواد این هوا !

کلی هماهنگی انجام شد . چقدر قول و قرا که سر ساعت همه آماده باشن و بد قولی نکنن و چه و چه ! اما مگه شد ؟ نه واله نشد ! حالا میگم براتون .

اول با ماشین رفتم دنبال سیروس دوستم ! از یه هفته قبلش گفته بودیم که آقا جان ساعت شش صبح دم در باش که بقیه معطل نشن . هوا گرم نشه . ناشتایی از دهن نیفته و و و ...

وختی رسیدم در خونه شون ، اولاً که دم در نبود . ثانیاً وقتی با عجله اومد بیرون  هنوز داشت دکمه های پیراهنش رو می بست . تازه وقتی سوار شد یه لنگه جوراب خودش رو پوشیده بود و یه لنگه جوراب خانمش رو ! خدائیش دارم راست میگم . حالا من از عصبانیت داشتم منفجر میشدم ، آقا کر و کر داشت میخندید ! با اون سبیلاش اصلا ْ هم خجالت نمیکشید مرد گُنده !

 هر کدوم از دوستان محترم و گرامی یه انگی به دنگشون بود و هی معطلی و تاخیر تا شد ساعت حدود هشت صبح ! قرار بود صبحانه رو خارج از شهر و در محلی که از قبل ( تیر ) کرده بودیم در کنار هم بصرفیم ! چون دیر شده بود ، توی نزدیکترین پارک و روی چمنا نشستیم و تغار آش شله قلمکار را رفت و روب کردیم و زدیم به رگ و پی .

اعضا گروه همه توی سه چهار تا ماشین سوار بودیم . بین راه یه دفعه دیدم یه چونه ی خمیر با شدت به شیشه جلو ماشین من خورد و پخش و پلا شد ! دست پاچه شدم که جلوی خودم رو درست نمیدیدم . آخه جاده خارج از شهر بود . خوب که دقت کردم دیدم خمیر نیست و حلیمه ! نگو یکی دیگه از دوستان طبق سلیقه ی خودش برای صبحانه حلیم اورده بوده اما چون دیده آش طرفدار بیشتری داره صداش رو در نیورده و حالا که حلیمش سرد و سفت شده ، شوخیش گُل کرده و داره اونو گلوله میکنه و همینطور که پشت فرمونه و داره رانندگی میکنه ، از تو ماشین خودش به سمت ما شلیک میکنه ! اینم از نادر رفیق درست حسابی ما ! آخه من چی میگفتم ؟ نعمت خدا رو اینجوری هوا میکنی ، خدا رو خوش میاد بچه ؟!

بین راه یه جایی نشستیم که یعنی یه استکان چای زهر مار کنیم . دیدیم کبریت نیوردیم که گاز پیک نیک رو روشن کنیم و کسی از ما هم سیگاری نبود ! بعضی از دوستا هم دلقک بازیاشون شروع شده بود و دو تا چوب اورده بودن تا با سایش اونا بهم ، مثل انسان اولیه عصر حجری ! آتیش درست کنن و یکی دیگشون میگفت میرم سنگ چخماق پیدا میکنم ! منم از نخوردن چایی سردرد گرفته بودم . حسن عزیزترین رفیقم رفت و مشتی علف خشک از زمین کنده و اورده بود و بمن میگفت : احمد جون بیا ریشه این علفا رو بخور سردردت فوری خوب میشه . دویدم دنبالش تا یه پس گردنی آبدار بزنم بش که مثل یه عنتر از درخت رفت بالا و من شدم خنده زار ملت !

                          (( ادامــــــــــــــــــــــــه داره ))

                                     

این دفعه رفتیم کویت که پول جارو کنیم !

وقتی اسم سفر و مسافرت میاد ، بند بند دل احمد ریش ریش  میشه ، اما بازم دست ور دار نیست که :

           ما زنده از آنیم که آرام نداریم                      موجیم که آرامش ما در عدم ما است 

چه روزگار تلخی بود اون روزی که قرار بود احمد بعد از چندین و چن بار که تو مسافرت کردن سنگش به هدف نخورده بود با داداشش که کلی هم براش قر و قنبیله اومده بود که : تو هالو هستی و یه دزدی ناشی و دائم به کاهدون میزنی ! دو باره قاچاقی بره کویت .

تو دلش هی میگفت : خدایا ، یعنی میشه من برم کویت و چن وقتی اونجا با یه حقوق درست حسابی کار کنم و پول و پله ایی جمع کنم و باشون یه ماشین کاپریس مدل بالا بخرم و برگردم و به همه بگم من احمدم نه برگ چغندر !

همه ی برنامه ریزی ها و آنالیز سفر رو داداشش انجام داده بود . با هزار خواهش و تمنا ، چندر غاز حقوق و عایدی بابا را داده بودن به یه قاچاقچی قُلچماق که اونا رو ببره اون ور آب ! اخوان هم چقدر قول و وعده و وعید که بابا ، مادر ، آبجی و کی و کی ، چی براتون بیاریم ؟!

روز موعود که رسید ، تو تاریکی شب ، با چند نفر دیگه پشت یه وانت مزدا ی شش قلاب و زیر چن تا گونی پُر از نون خشک سوارشان کردن و گفتن از بیراهه میرن که توی راه ایست و بازرسی هست و ممکنه ما رو شناسایی کنن و تو درد سر بیفتیم .

از همون اولش انگار گربه تو دلشون افتاده بود . وانت تو یه جاده خاکی پُر از دست انداز و با سرعت میرفت ، چنان گرد و خاکی به هوا بلند شده بود که چشم چشمو نمی دید و همشون شده بودن عین خر خاکی ! دنده منده هاشون خورد و خاکشیر و دل و روده هاشون گُه گیجه گرفته بودن . سه ساعتی طول کشید تا وانت از حرکت ایستاد . داشتن خفه میشدن که پیاده شدن .

آواز جیرجیرکها و عوعو سگها با تاریکی شب در آمیخته بود ، صدای ضربان قلبشان را به وضوح میشنیدن . توی تاریکی مطلق شب ، از نخلستانی عبور کرده و سوار قایقی شدن . قاچاقچی که با چفیه ایی  صورت خودش را کاملاً پوشانیده بود ، دائما با اشاره و حرکات دست ، امر به سکوت و دزدیدن سرهاشان میکرد که مبادا دیده شون .

زیر نور کمرنگ مهتاب فقط صدای آروم برخورد پارو به سطح آب بود که سکوت وهم انگیز شب را میشکست . قطرات درشت و شور عرق بر چهره هاشان شیار میزد .

بعد از عبور از عرض رودخانه ، به نیزار نسبتاً وسیعی رسیدن . قاچاقچی قایق را درون نیزار مخفی کرد . احمد و داداشش و اون چن نفر دیگه به آرومی و به ستون یک پشت سر بلدشان ! تا زانو درون گل و لای باتلاق و نیزار به راه افتادن .

پاسی از شب گذشته بود که به خشکی رسیدن . در پشت درختهای گز و کهور و بوته های لگجی ، مخفی شدن . قاچاقچی آهسته و به لهجه ی عربی و فارسی گفت : شما هالا تو خاک کویت نشستید ! هواستون باشه ولک ! تا صبح نباید از جاتون تکون بخورید . صبح دیگه مشکلی نیست میتونید راه بیفتید و یه کار درست حسابی و نون و آب دار پیدا کنید و پول جارو کنید و هر چی دلتون خواست برا خودتون بخرید !

 بعد دُلا دُلا رفت و در میون انبوه نیزارها محو و گم شد !

غم سنگینی روی سینه ی احمد نشست . احساس غربت و تنهایی بُغض خفه کننده ایی را به گلویش نشوند .

از اولین لحظه ایی که چمباتمه نشسته بودن تا صبح تکون نخوردن . پاهاشون عین چوب خشک شده بود و ترس و اضطراب و ناامیدی در قیافه هاشون موج میزد . انگار صد سال طول کشید تا خورشید با نور طلائیش از پشت نیزار سر بدر اورد و بوته های خار شتر رو رنگ آمیزی کرد .

به خودشان دل و جرئت دادن . پا شدن که حالا توی کویت هستیم  ! بریم پول جارو کنیم ! به شوخی میگفتن که چرا چن تا گونی خالی و جارو با خودمون نیاوردیم که پولا رو جارو کنیم و تو کیسه بریزیم !

چن نفری با هم و با سرعت شروع به دویدن بطرف قریه ایی که در آن نزدیکی بود ، کردن . پس از ورود به اون قریه ، احمد اولین کسی بود که به کشاورز صاحب منظری رسید . او دشداشه ایی بتن و چفیه ایی به سر داشت .

احمد خیلی مودب و با احترام کامل به طرفش رفت و از او پرسید : کم دینار الساعه ؟! ( یعنی اگر برات کار کنم ساعتی چن دینار بعنوان دستمزد بمن میدی ) ؟!

طرف سراپای احمد رو با تعجب ورانداز کرد و گفت : هی ولک حالت خوبه ؟ اینجا شادگانه ! من با تومان حساب میکنم !!

 

                 

                     ((( تالاب زیبا و بین المللی شادگان )))

      

باز هم سفر !

بعضی وقتا آدم یه کاری میکنه که بلابه نسبت شما مثل خر لنگ تو گل وا میمونه !

احمد با اصرار و خواهش بینهایت یکی از دوستاش ، تو ایام جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و اوضاع هرج و مرج شده ی ناشی از جنگ ، بصورت قاچاقی از طریق مرز آبی و با قایق تند رو قصد سفر به کشور کویت رو کرد ! که تعریفها شنیده بود ، شنیدنی !

گلاب به روتان ، از بالا آوردن های متناوب و سر گیجه های سرسام آور ، اضطراب ، ترس و دلهره های این سفر چیزی نگیم ، بهتره !

هوا تاریک شده بود که احمد و دوستش به همراه چن نفر بخت برگشته ی دیگه در انبوه نیزار باتلاق مانندی از قایق پیاده شده و بنا به توصیه قاچاچی مذکور ، تا قبل از روشن شدن هوا بایستی با تموم قوا بطرف چراغهای روشنی که از دور سُو سُو میزدند ، بدوند که در غیر اینصورت به دست شُرطه های افتاده و بعد خواهند فهمید که ورود بدون مجوز به یک کشور ( چن من کره داره ) !؟

تو هوای گرگ و میش صبح بود که نفس هایشان بُریده ، پاهایشان مثل متکا باد کرده و خون از کف پایشان جاری شده بود که خودشون رو در حومه شهری دیدن که گویا بندر احمدی بود ! احمد از اینکه وارد شهر خودش میشد نه تنها درد ها و آلام خودش رو فراموش کرده ، بلکه خیلی هم مشعوف شده بود . چشمش به برج و باروی شهر که افتاد گفت : السلام علیک ایها المدینه احمد ! هله و مرحبا بکم !!

در کنار نهر کوچک آبی ، دست و روی خودشان را شُسته و صفایی دادن . خودشون را آراسته و مرتب کرده و وارد شهر شدن ! همه چیز برایشان دیدنی و قابل توجه و عجیب غریب بود ، اما از ترس گیر افتادن به دست شُرطه ها وحشت داشتند و مرتب پشت سر خودشون رو نگاه میکردن که در صورت بروز مشکل فلنگ رو ببندند که احمد از مسافرت و سفر ، اونم از نوع خارجش ، خیری ندیده بود !

پشت ویترین یکی از مغازه ها در حال دید زدن به اجناس و قیمت ها بودن که احساس کردن دو تا پلیس در نزدیکی اونا ایستاده و با شک و تردید نگاهشان کرده و در موردشون دارن حرف میزنن ! شصتشان خبر دار شد که اوضاع چپراندر قیچی است !

آهسته و بصورت عادی شروع کردن به رفتن به طرف انتهای خیابون ، هر لحظه قدمهایشان رو تند تر ور داشته تا فاصله رو با پلیس بیشتر و بیشتر کنن . شرطه ها هم که متوجه شده بودن که احمد و دوستش مشکوک میزنن با سرعت بیشتری به تعقیب اونا ادامه دادن .

چاره ایی نبود باید کاری میکردن . وارد کوچه ایی شدند . از پیچ و خم چن کوچه گذشته و بدنبال راه فراری بودن تا از اون مهلکه جون سالم بدر برن که اگه گیر می افتادن حسابشون با کرام الکاتبین بود ! از شدت ترس ، اضطراب و خستگی خیس عرق شده و به هم دری وری میگفتن که این چه کار احمقانه ایی بود که کردن ؟!

شُرطه ها ول کن نبودن . از خم کوچه ی دیگری هم گذشتن . وقتی به انتهای کوچه رسیدن در کمال تعجب دیدن که کوچه بُن بسته ! فهمیدن که به آخر خط رسیدند . دست پاچه شده بودن که چه کار کنن ؟! به اطراف نگاه کردن . دیوار ها همه بلند و درهای منازل همه بسته . فریاد رسی نبود ! احمد از نا امیدی سرش رو به زیر انداخت و آماده تسلیم و سپردن خودش به خدای خودش شده بود . فهمید که نه تنها شهری ندارد که به آن بنازد بلکه در هفت آسمون یک بچه ستاره هم ندارد !!

هر دو ،در آخرت ناامیدی بودن که متوجه شدن در روی دریچه ی فاضلابی ایستاده اند ! فرصت رو غنیمت شمرده و تا رسیدن شرطه ها به مدخل کوچه ، اقدام به بلند کردن دریچه و رفتن در چاه فاضلاب کردن . بعد هم در فاضلاب را با زحمت زیاد سر جای خودش گذاشتن  . درست مثل فیلم بینوایان و ژان وال ژان !!

از پله های نصب شده روی دیواره چاه پائین رفته و همانجا ایستادن . بوی گند و تند فاضلاب خفه کننده و تهوع آور بود . صدای شُر شُر آب و جیر و ویر موشها بگوش میرسید و تاریکی دهشتناکی حاکم  . تنها نور متصاعد شده به پائین از دریچه ی فاضلاب بود . احمد و دوستش به وضوح میدیدن و میشنیدن که شُرطه ها روی دریچه ایستاه و به عربی میگویند : حسه اهنا ! یعنی همین حالا اینجا بودن !!!

مکث کردن و ماندن در آنجا امکان پذیر نبود . شُرطه ها آدامس شده و همانجا بیتوته کرده بودن ! چاره ایی نبود . دو دوست بخت برگشته ضمن پائین رفتن از بقیه پله ها در تاریکی ،  به لبه ی باریکی که از آب فاضلاب فاصله داشت رسیدن . سپس اقدام به راه رفتن روی اون لبه ی باریک کرده به امید اینکه از دریچه ی دیگری بیرون بیان و سر سلامت به گور ببرن !!

خدا میداند چه مقدار راه طی طریق شد و چه لحظه های شومی بر آنها گذشت تا بالاخره به راه خروجی دریچه ی دیگری رسیدن . از پلکان فلزی آن با ترس و لرز بالا رفته و با زحمت زیاد دریچه آهنی آنرا بر داشته و بیرون آمدن . هوای آزاد از خفگی نجاتشان داد و روشنایی خیره کننده ، چشم آنها رو کور کرد .

خودشون رو تسلیم سرنوشت مختوم خود کرده و چندین نفس عمیق کشیدن . از گرد و خاکی که به حلقشان رفت به سرفه کردنهای شدیدی افتادن !!

 هنوز چند لحظه ایی نگذشته بود که با کمال تعجب دیدن ، هوا بد جوری گرد و خاکی است . تاکسی ها و سواری ها اکثراْ پیکان و مردم به زبون خود اونا حرف میزنن .

به دروازه خزعلیه رسیده بودن !!!!

پ . ن :

دروازه خزعلیه یکی از مناطق قدیمی شهر اهواز است .

 

سفر سنگ !!!

اواخر فروردین ماه بود که با عیلات متحده ! که عبارت بودن از زن داداش و ات و عیال ، با چماق و ات و عیال با گروهی از زن ذلیلان و حرافان بین المللی بقچه به زیر بغل ! جهت گردش نیم روزی ، خسته از تعطیلات نوروزی و مهمانان سمج همه چیز خوار ! با بچه های قد و نیم قد ونگ ونگی ، که در دوندگی گوی سبقت از همه ی قهرمانان دو صد متر ربوده بودن و آسایش دو گیتی را بر ما حرام کرده بودند ، راهی دشت و دمن شدیم .

طبق معمول و مرسوم اینگونه سفر های نا همگن ! در انتخاب محل بیتوته و اتراق دچار سر در گمی و اینجا خوبه نه ، اونجا خوبه نه ! شدیم تا بالاخره با پادرمیانی کدخدایان فامیل و زنهای علامه ! درخت بزرگ کُناری را که شاخه های سبزش به طاق آسمان میسائید و میوه های رنگارنگش چون چلچراغانی شب عروسی ، خنده ی نسیم و شوق پرواز مرغ دل را به همراه داشت ، را انتخاب و بساط اغذیه و تنقلات و ابزار آلات سور چرانی در کسری از ثانیه همچون دیوار های قلاع و پادگانهای نظامی ، چون برج و بارو ، گستره گردید .

وروجک ها ، چون پرندگان رها شده از قفس ، خنده ی مستانه شان آرامش و سکوت دشت و دمن را در هم نوردید و اصلا نمی فهمیدند که : پا بر سر بوته به خاری منیهید _ کانهم ز رخ خوب رویی رسته است ! یعنی چه ! بی محابا سبزه زار های خداوندی را با بازی های کودکانه خودشان ، دست خوش تاراج لگد مالی کرده بودند . فریاد های جگر خراش احمد بود که : حالا میفهمم چرا ،سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند – همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند !

گفتگو ها و رد و قبول مذاکرات در باب دنیا گشتن بهتر از دنیا خوردن است و اصل مالکیت زمین های کشاورزی و حفظ و حراست از دست رنج کشت های آبی و دیم زارعین محترم و امر و نهی بچه ها و بزرگتر ها و اختلاف در اجرای یک تصمیم واحد ، شده بود مثل مسابقه طناب کشی که هر کس و گروهی از تجمع کنندگان به ( سی ) خود میکشیدند و معلوم بود که سرنوشت این مباحثات و گفتگوهای زنده چیزی جز کلاف سر در گمی برای همه نخواهد بود .

معلوم نشد که کدام یک از فامیل پدر آمرزیده ایی بود که پیشنهاد داد که رضا به بالای درخت کُنار برود تا از میوه های کنار بهره برداری شود ! رضا که انگار برای این مسائل سردرد داشت ، در دم با خیز بلندی از درخت بالا رفت تا در رساندن دسترنج طبیعت به کام جماعت کوچ کننده ، واسطه و سهم بسزایی داشته باشد .

احمد خیره و مبهوت به چابکی رضا و صلابت و شکوه درخت کُنار شده بود که چه مهربانانه رضا را در آغوش میگیرد ، اگر چه میداند که تا دقایقی دیگر بخش عمده میوه و ثمرش در کام  مهمانانش خواهند رفت و از این بابت خم به ابروی مبارکش نمی آورد .

هوای مدهوش کننده بهاری و دشت سبز مملو از گلهای بابونه همراه با نسیم دلنواز ، قدرت مطلق پروردگار را در خلق تابلوهای بدیع و بی نظیر به منصه ی ظهور میرساند . احمد نگاه پر از حرفش را به بالا دوخته بود و شعاعهای طلایی نور آفتاب از لابلای برگهای سبز کُنار ، چون بلورهای ظریف و مهربانی به صورتش میریخت .

رضا با تکان دادن شاخه های درخت کُنار ، بارانی از ریزش میوه های رنگارنگ کُنار را آغازیدن نمود . فریاد هلهله شادی موجی از شوق و اشتیاق به همراه آورد .

با تکانهای متناوب ساقه ی درخت ، قلوه سنگ درشتی از لابلای شاخه های درخت کُنار رها و مستقیماً به روی استخوان دماغ احمد نشست !

در دم دنیا تیره و تار شد و خون مثل فواره از بینی احمد به بیرون جهید !

           دم به دم از درد وحشی سنگ بر دل می زند

           هــــر زمــــــــان درد دلی از سنگ پیدا میکند

پ . ن :

درخت های کُنار یا همان سدر در هنگام میوه دار بودن ، توسط افراد رهگذر ، مورد هجوم سنگ و پاره آجر و بعضی اشیاء دیگر قرار میگیرد و بعضا این اشیاء در بین شاخه های آن گیر کرده که بر اثر تکانهای شدید رها شده و به زمین می افتند . 

 

 

پنیر خامه ایی !

کل ممد در خساست و نظر تنگی زبان زد همه ی همکاران بود . نه پول قند چایی میداد و نه در تهیه ناشتایی همکاری میکرد . فقط و فقط در خوردن نان و مربا و آش و نیمرو ، زرنگ بود . مثل ببر گرسنه اول از همه شروع میکرد و آخر از همه دست میکشید . هر چه هم مستقیم و غیر مستقیم انگشت به چشمش میکردیم که لااقل دونگش را بدهد ، خودش را به گیج و منگی میزد و طوری وا نمود میکرد که انگار از دره پرت شده و هیچ چیز حالیش نمیشود . چایی خوردنش با آن لیوان بزرگ نکره هم تماشایی بود . هورت میکشید ، چه هورتی ! اگر همه با یکی دو حبه قند ، چائیشان را میخوردند ، کل ممد ما ، انگار میخواست مربای بالنگ درست کند که قندان را خالی میکرد . لابد توی دلش میگفت : مال مفت ، دل بی رحم !

آن روز صبح وقتی با پنج شش عدد پنیر خامه ایی آمد سر کار ، شلک از پلک همه پرید ! سابقه نداشت از این خرجها بکند . همه در دلمان متفق القول بودیم که بالاخره دم گرم و مسیحایی ما در او اثر خودش را کرده و انقلابی در او بوجود آمده و از این بابت در پوست خود نمی گنجیدیم . خر شاد شده بودیم !

کل ممد بر عکس هر روز خیلی کم صبحانه خورد و هی تعارف میکرد که نوش جانتان بفرمائید بخورید . احمد که لقمه بزرگی از پنیر خامه ایی و نان ، قاضی کرده بود که بخورد با لبخند گفت :

ای خدا این وصل را هجران مکن . همه ی همکاران زدند زیر خنده و تا آخرین لقمه را رفت و روب کردند !

بساط صبحانه را جمع و جور کرده بودیم . چیز بد قلقی در ذهن همه ی ما دور میزد و بالا و پائین میشد . دوست داشتیم از زبان خودش بفهمیم که چه اتفاق تاریخی رخ داده که کل ممد متحول شده است !

کل ممد در حالیکه لبخند معنا داری بما میزد گفت : چن وخت پیش از تعاونی محلمان چن تا پنیر خامه ایی برا ات و عیال خریده بودم ، هر روز امروز و فردا کردیم که بخوریم و موقعیت پیش نیومد ! 

 امروز متوجه شدم تاریخ مصرف پنیر خامه ایی ها گذشته !!!!!!

پ . ن :

خواهر خوبم سفالینه . متاسفانه وبلاگ شما برای من باز نمیشود و من بابت این قضیه بسیار غمگین و دلتنگ شدم .

عمو اروند ارجمند و گرامی . همه ی پستهای جنابعالی را خونده و میخوانم . اما از موقعی که قالب وبتان را تغییر داده اید نمیتوانم برایتان کامنت بگذارم ! لطفا راهنمایی بفرمائید .