دیر فهمیدم که یکساله شده ام !

ابری از مخمل سبز به دلم مینشیند . سرخ میشود و رنگین کمانی از رنگ میسازد . چشمان بارانیم دو دو میزنند . احساس لزجی مثل بختکی شوم و چسبناک ، گریبانم را گرفته ، صدایی در دشت دلم طنین انداز میشود و تا افق خاکستری روزهای تکراریم ، همچو برگی در نسیم میرقصد و دور میشود .

با خود فکر میکنم چگونه میشود که آدمی بمیرد و جسم مادیش تجزیه شود و از تلی خاک نمور قهوه ایی و زرد ، دو باره همچو کرمی از درون پیله اش سر بدر آورد ! چگونه میشود ؟

اما آن روز گرم تابستان که یکباره تیزی خارهای بیابان تفتیده و برهوت قلبم به گستردگی پهنه ی اقیانوس ها ، مخملی شدند .

آن روز که دستهای گرم و مهربانی را روی شانه های تکیده و رنجورم احساس کردم .

آن روز که خورشید ، رنگ دیگری داشت و کوچه ها پُر بود از عطر گُلهای سفید ِ ( یاس ) .

آن روز که صدای آواز مرغان مهاجر در دم دمای غروبی دل انگیز ، بازی بچه های خیابان 23 را بهم زد و همه با چشمان رنگارنگ و معصومشان ، رد پیکانی غازهای وحشی را دنبال کردند .

آن روز که بوی نان تازه شوق دویدن را در خم ِ کوچه پس کوچه های شهر ِ شط و شرجی و نخل ، بمن میداد .

من دو باره زنده شدم که مرُده بودم !

* یکسال از تولد وبلاگم گذشت .جشن تولد یکسالگی یاس 5 پر ، بدور از تو مخمل بانوی عزیز ، لطفی ندارد . هر جا که هستی دستان لرزان و خسته ام را به دعا گوییت به آسمان نشان میدهم .

مرهون همه ی محبت های تو داداش خوب و گلُم هستم که لحظه ایی مرا از یاد نبردی و با دلگرمی هایت عشق و امید و صبر را پیوسته چراغ راهم کردی . فدای دل پاک و پُر از احساس نابت . خاک پاتم .

_ اگر چه دست نوشته هایم از موضوعات بکر و ایده های نو ، دور و گاهی غیر قابل خواندن هستند ، امّا من در تمام ساعات بیداری به این فکر میکنم که مطلبی بنویسم در خور و شایسته ی همه ی دوستانی که از ابتدای راه تا امروز با ابراز محبت های بی شائبه و سرشار از مهر و لبریز از کرامت و بزرگواری و صفا ، به من امید بودن و نوشتن دادند . فدای خاک پایتان .

در این مدت یکسال و اندی که گذشت ، با بسیاری از خواهران و برادران و دوستانی آشنا شدم که برخی همچون شهابی در آسمان دلم تابیدن و در سپیدی صبح گم شدن و بعضی همچون خورشیدی تابان ، شب ِ تیره و تارم را رنگ الماسی زدند و هنوز که هنوز است از گرمی پُر مهر و محبت نگاهشان در حال ذوب شدنم . ( بقول سهراب : دوستانی دارم بهتر از آب روان ) .

برای همه ی شما گرامیان روزها و شبهایی پُر از نور و شادکامی و گُل و سبزه آرزومندم .

مرا از دعای خیرتان بی بهره نگذارید .

مخلص همگی - احمد

هنوز هم همانند یکسال و اندی پیش, آواز گاه به گاه مرغک بازگشته از هجرت دیار دلتنگی ها.بازی من و بچه های کوچه ای , که نامش در مه یادها و خاطره های پیری و کهنسالی هر دم دور و دورتر میشود را , به هم میزدند . و با چشمان بیرنگ و نامعصوممان گوش دل به نجواهای پیکانی که رو به سوی دیار رنگ و نور دارد میسپاریم و جان و دل را از لذت عشق و شور و خاطره لبریز میسازیم...

قلم سحر آمیزت آرامش بخش دلم میشود .

 

خلعت آخرت !

حاج طاهر چن سال پیش که به مکه مشرف شده بود ، از سفر حج برا خودش خلعت آخرت اورده بود و وصیت کرده بود که بعد از مرگش حتما پیکر پاک و طاهرش رو تو اون کفن بپیچن .

وقتی حاجی دستش از این دنیا کوتاه شد ، احمد تو مراسم تشیع جنازه اش شرکت کرد . چن سالی بود که او را میشناخت ، خدا بیامرز حاجی آدم درستی بود .

بعد از انجام مراسم غسل معلوم شد که والده ی حاجی از شدت غم و غصه فراموش کرده که کفن متبرکی حاجی رو بیاره !

 از خانواده ی داغدار مرحوم حاج طاهر ، کامران پسر دوم حاجی با خانمش هما ، مامور شدن با ماشین مثل تیر از چله رها شده ، سریع برن خونه و کفن رو بیارن که به وصیت حاجی جامعه ی عمل بپوشند .

کامران با خانم جوونش پله های آپارتمان را دو تا یکی کردن و با سرعت وارد خونه شدن . همه به عزا داری رفته بودن و خونه بدون حاجی خالی خالی بود . الهی نور به قبرش بباره .

همسر کامران سر تا پا لباس سیاه پوشیده بود و با عجله ی تمام توی چمدان ، دنبال کفن میگشت . کامران غرق در تماشای همسرش شده بود . تا اون روز ، هما را تو لباس سیاه ندیده بود .

چشای کامران پر از برق خیره کننده ایی شده بود . رو کرد به همسرش و گفت : هما ، تو این لباس عجب معرکه شدی ؟

 بعد به هم پیچیدن !!

میت روی زمین مونده بود و چشای منتظر خیل تشیع کننده ها داشت از کاسه بیرون میزد .

  

سوار تا سوار !

سر ِ صف نانوایی ایستاده بود منتظر تا نوبتش بشه . بوی نون گرم ، توی دلش رو آشوب کرده بود . احمد به خودش گفت: چه کیفی داره نون گرم با پنیر و ریحون ؟!

تو این فکرا بود که یه چیزی از بالای سرش توُلوپی افتاد رو شونش ! با عجله چن بار با دست سعی کرد اونو پائین بندازه ، امّا چیزی نبود ! شاطر نونها رو فرت و فرت پرت میکرد رو میز جلوی مغازه و احمد دونه دونه تا میکرد و غیظ کرده تو پلاستیک میچید . بعضی سوخته ، بعضی خمیر . چه میشه کرد ؟!

از سر ِ نانوایی تا ایستگاه خط واحد رو پیاده گز کرد و ایستاد تا جناب خط واحد ظهور کنه . برا سوار شدن له و لورده شد . احمد هم مثل بقیه ، وخت سوار شدن ، حمله سرخپوستی کرد تا صندلی خالی گیرش بیاد که بشینه .

 حاجی ، سوار شدن تو اتوبوس ، بزرگ و کوچیک ، پیرمرد و جوون نداره ، باید هُل بدی ، هُل ! اینو یه جوونی تو اتوبوس داشت میگفت که پیرمردی بش گیر داده بود که وخت سوار شدن ، پاش رو قلم کرده بود .

شاگرد اتوبوس سر ایستگاه ، از ته ماشین هوار کشید : دارایی - نبود ؟ آقا برو .

فاز دو ؟ یه طوری میگفت انگار میگفت : فاز گُه ! نگه دار .

اتوبوس کِل کثیف و زهوار در رفته با کنسرو آدم مثل باد و برق ایستگاه ها را رد میکرد . به فاز دو میرسد . ایستگاه اوّل - دوم و سومی را که رد میکند ، احمد احساس میکند باد یقه پیراهنش را تکان میدهد . پنجره اتوبوس بسته و جام است ! تعجب میکند . زیر چشمی یقه پیراهنش رو نگاه میکند . روی شانه اش مارمولکی جا خشک کرده . چندشش میشود و با دست اونو پرت میکند روی کف اتوبوس . حیوون بینوا از ترس زهره ترک میشود و مثل جت بطرف انتهای اتوبوس میدود .

چن ثانیه نمیگذرد که صدای جیغ زنی از آخر اتوبوس ، کله ها را صد و هشتاد درجه میچرخاند !!!

یاس بی رنگ

احمد آنقدر خسته و کوفته از سر کار برگشته بود که دیگری نایی نداشت . شامی خورده نخوره ، قلم و کاغد بر میدارد تا مطلبی بنویسد . نمیتواند فکرش را متمرکز کند .

گل یاس را خیلی دوست دارد . هنوز کمی طراحی بلد است . روی کاغد چندین گل یاس سفید بی رنگ نقاشی میکند .

خانه در سکوت وهم انگیزی فرو رفته و شب طولانی تر از همیشه بنظر میرسد .

معلوم نیست احمد چقدر بهت زده ، قلم بدست منتظر مانده است .

صدای جیر و جیری او را بخود می آورد ، فکر میکند موش از کفشوی آشپزخانه آمده است داخل خانه ! میگوید : لامصب بازم این موشه اومد تو آشپزخونه !

سرش را بطرف پنجره ی اتاق کج میکند و بیرون را نگاه میکند .

صدای جیک و جیک گنجشکها ، لعاب شب را میبرند .

صبح شده است .