خلعت آخرت !
وقتی حاجی دستش از این دنیا کوتاه شد ، احمد تو مراسم تشیع جنازه اش شرکت کرد . چن سالی بود که او را میشناخت ، خدا بیامرز حاجی آدم درستی بود .
بعد از انجام مراسم غسل معلوم شد که والده ی حاجی از شدت غم و غصه فراموش کرده که کفن متبرکی حاجی رو بیاره !
از خانواده ی داغدار مرحوم حاج طاهر ، کامران پسر دوم حاجی با خانمش هما ، مامور شدن با ماشین مثل تیر از چله رها شده ، سریع برن خونه و کفن رو بیارن که به وصیت حاجی جامعه ی عمل بپوشند .
کامران با خانم جوونش پله های آپارتمان را دو تا یکی کردن و با سرعت وارد خونه شدن . همه به عزا داری رفته بودن و خونه بدون حاجی خالی خالی بود . الهی نور به قبرش بباره .
همسر کامران سر تا پا لباس سیاه پوشیده بود و با عجله ی تمام توی چمدان ، دنبال کفن میگشت . کامران غرق در تماشای همسرش شده بود . تا اون روز ، هما را تو لباس سیاه ندیده بود .
چشای کامران پر از برق خیره کننده ایی شده بود . رو کرد به همسرش و گفت : هما ، تو این لباس عجب معرکه شدی ؟
بعد به هم پیچیدن !!
میت روی زمین مونده بود و چشای منتظر خیل تشیع کننده ها داشت از کاسه بیرون میزد .
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .