حاج طاهر چن سال پیش که به مکه مشرف شده بود ، از سفر حج برا خودش خلعت آخرت اورده بود و وصیت کرده بود که بعد از مرگش حتما پیکر پاک و طاهرش رو تو اون کفن بپیچن .

وقتی حاجی دستش از این دنیا کوتاه شد ، احمد تو مراسم تشیع جنازه اش شرکت کرد . چن سالی بود که او را میشناخت ، خدا بیامرز حاجی آدم درستی بود .

بعد از انجام مراسم غسل معلوم شد که والده ی حاجی از شدت غم و غصه فراموش کرده که کفن متبرکی حاجی رو بیاره !

 از خانواده ی داغدار مرحوم حاج طاهر ، کامران پسر دوم حاجی با خانمش هما ، مامور شدن با ماشین مثل تیر از چله رها شده ، سریع برن خونه و کفن رو بیارن که به وصیت حاجی جامعه ی عمل بپوشند .

کامران با خانم جوونش پله های آپارتمان را دو تا یکی کردن و با سرعت وارد خونه شدن . همه به عزا داری رفته بودن و خونه بدون حاجی خالی خالی بود . الهی نور به قبرش بباره .

همسر کامران سر تا پا لباس سیاه پوشیده بود و با عجله ی تمام توی چمدان ، دنبال کفن میگشت . کامران غرق در تماشای همسرش شده بود . تا اون روز ، هما را تو لباس سیاه ندیده بود .

چشای کامران پر از برق خیره کننده ایی شده بود . رو کرد به همسرش و گفت : هما ، تو این لباس عجب معرکه شدی ؟

 بعد به هم پیچیدن !!

میت روی زمین مونده بود و چشای منتظر خیل تشیع کننده ها داشت از کاسه بیرون میزد .