انگار همین دیروز بود . احمد داشت با لنگ ، ماشین بزک شده اش رو برق می انداخت . سیامک با عجله و نفس نفس زنان اومد و گفت : احمد یالله سوار شو بریم .

ـ کجا ؟

ـ بریم تا بت بگم . بچه ها جمع شدن و یه باند و سی دی گذاشتن ، آشغال . بریم بینشون و سیستم ماشینتو روشن کن تا حال کنیم . بدو .

دو تایی سوار ماشین شدن ، جفت کنتاک و گرمب گرمب سیستم تو آسمون . راهی شدن به طرف معرکه ایی که سیا با ولع زیاد گفته بود !

چن شعله آتش تو سیاهی شب میدرخشید و گاه گاهی فشفشه و ترقه ایی که میترکید . تعدادی دختر و پسر دور هم جمع شده بودن و هلهله ایی بپا بود .

احمد وقتی بینشون ماشین رو پارک کرد و صدای توپس توپس سیستمش دیوار سوتی رو شکست و ذوق زده با چشایی مشتاق ، با سیا از ماشین پیاده شدن که برن بطرف جماعت ، انگار جزام اومده باشه همه در رفتن .

محوطه ی خالی ماند و دو نگاه حیرت زده بهم !

هیچ شراره ایی از کومه های آتش نمی پرید .

 ضایع شده بودن و مثل آدم برفی در حال ذوب شدن !