گوش خر !
میگن بیکاری ام الفساده آدم باورش نمیشه !
اون روز هم احمد که بیکار و بیعار تو خونه نشسته بود ، بلا به نسبت شما یه همچین غلطی کرد و هی با ناخنگیر به ناخن های دست و پاش ور رفت تا ناخن انگشت اشاره ی دست راستش رو از ته ته کند ! گوشت از ناخن جدا شد و آه از تنوره ی دلش بیرون زد .
دردش مثل افتادن مژه تو چشم بود ، مثل هجوم سیل به دیواره ی سیل بند هلند ، مثل درد انگشت پطروس !
کلافه شده بود . نکبت گرفته دل رقیقش بود که تاب و تحمل همین درد رو هم نداشت . انگار دستش از آرنج قطع شده بود که اونجوری جز و ولز میکرد . آخرسر صدای ننه اش در اومدو به طعنه گفت :
آه دست پسرم یافت خراش ـ وای پدرش نیست بمیرد براش
سر انگشتش سرخ سرخ شده بود و مثل یه قلب راستکی گروپ و گروپ میطپید . ننه ش گفت : چته مثل شپش لحاف کهنه داری رژه میری تو جون خودت بچه ؟ میخوای زود خوب بشه باید بری انگشتت رو بکنی تو گوش خر !!!
احمد تو لب رفت و به خودش گفت :
من بی خبرم ز جای خرها - لعنت به منو و به دردسرها
طاقتش تموم شده بود . رفت دروازه ی حصیر آباد و سوار مینی بوس شد تا بره به یه روستایی و تو خرابه گنج پیدا کنه !
از کوچه پس کوچه های خل و خاکی دهات گذشت . رسید به یه پیرمردی که دم در خونشون چمباتمه زده بود . سلام کرد و گفت : حجی ببخشید اینجا خر گیر میاد ؟ و تا اومد داستان ناخن و انگشت و نسخه ی مادرش رو بگه ...... پیرمرده مثل ترقه به هوا پرید و با عصبانیت فریاد زد :
ـ مرد ناحسابی ، مگه کوری ؟ نمیبینی که دهات متروکه شده ؟ اینجا کسی نیست ! همه کوچ کردن رفتن شهر !!!!!
حاشیه زمین چمن !
ناخن به ناخنگیر چو کند احمد بیکار گفت آخ والاخ ریخت دو صد اشک درر بار
مادر به هوا داری آن کله ی بی مغز گفت رو تو بگیر گوش خری گوشه ی بازار
آواره ی بیهوده بشد در پی دارو حاشا که شود نشان خر دمبی و افسار
انگشت بدستان بود و پای به تنبان صد گوش خرت نیست به بازار خریدار
من گوش خرم کله خرم راه ندانم کو گوش خر و کله خر و کله ی هوشیار
احمدبنما گوش خودت چشم و نگه کن وبلاگ ترا یاس نمود چون گل بی خار
(( در بعضی سطرها خر بعنوان خریدار آمده است )) از کرامات شیخ ما چه عجب است !
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .