بر عکس همه ی خلق الله که میرن یه جای خوبی و کنگر میخورن و لنگر میندازن ، خاله ی احمد با دخترش آرزو ، سردشت سرسبز را ول کردن و چن روزیه که تو حُر گرمای خرما پزون و شرجی اومدن خونه ی احمد .

احمدآهسته غرولند میکنه : زن زاید و زپلشک آید و مهمان عزیزی ز در آید ! حالا وقتی بود که تو این گرما و گرد و خاک بی پیر و شبای پر پشه کوره و روزای پر مگس و هزار جور فلاکت دیگه که تو این وامونده ، سیر صعودی داره شما هم بیاین خونه ی ما .

از صبح خروس خوون با ور ور کردن دو تا خواهری که نِق دل هم مینشستن ، احمد از خواب بیدار میشه . دل تو دلش نبود وقتی آرزو رو میدید.مترصد فرصتی بود تا خودش رو تمام و کمال نشون بده . خیلی سعی میکرد که همه ی توجه آرزو رو یه طوری بخودش جلب کنه . از زرنگ بازیهاش تو دبیرستان منوچهری ، کارای هنریش تو خط و نقاشی و زدن تیپِ ژان سورلیش ! هر چی گفت افاقه نکرد که نکرد تا بالاخره بحث رو کشوند به ماهی و ماهیگیری و هی لاف زد که فقط اونه که هر وقت با دوستاش میره به ماهیگیری با کیسه ی پُر از ماهی بیاح میاد خونه . مادرش هم فقط لبخند میزد !

اونقدر اندر خواص ماهی و ماهیگیری داد سخن سر داد تا خاله اش رو راضی کرد که با آرزو برن کنار شط ، هم ماهی بگیرن و هم ماهیگیری رو یاد آرزو بده ، شاید برای روز مبادا ! بدرش بخوره !

از کوچه پس کوچه های عامری و محله ی صُبی ها که رد شدن ، از شیب کم کوچه میرن پائین تا میرسن کنار کارون . احمد پا پتی میره تو گل و لای نیزارهای کنار شط میشینه و آرزو نگاهش میکنه . او همینطوری باد تو غبغبش بود ، حالا دیگه واویلا ، دختر خاله اش هم کنارش بود .

دو تا دستهاش رو تا مُچ با قدرت فرو میبره تو گِل و شُلا و اونا رو چپ و رو میکنه تا کرمهای صورتی و قرمز را زنده زنده در بیاره . بعضی از کرمها نصف میشن و نصفه فرار میکنن تو زمین ! آرزو صورتش رو کِر میکنه و عُووق میزنه . احمد نگاش میکنه و میخنده .

طرز زدن کرم به سر قلاب ماهیگیری بعنوان طعمه ، کار ظریفی بود که احمد با ولع خاصی به آرزو یاد میداد . نوبت درس بعدی و پرتاب قلاب توی آب بود . میگه :آرزو نیگاه کن ، باید قلاب رو چن دور ، دور سرت بچرخونی و با قدرت اونو پرت کنی تو آب . هر چه دورتر ، ماهی بزرگتر !

احمد به آرزو میگه کمی عقب تر به ایسته . ژست خاص ماهیگیران حرفه ایی رو میگیره . آموزه هایش رو به اجرا در میاره .

 نسیم خنکی از سطح آب به صورتشان مینشید و موجهای آرام ، پرنده های ماهیخور یک دست سفیدِ روی آب را می رقصاند .

قلاب ماهیگیری را چن دور با شدت ، دور سرش میچرخاند . صدای ویز ویز نخ قلاب توی هوا پخش میشود . قلاب را رها میکند تا به وسط آب بیفتد .

صدای جیغ جگر خراش آرزو سینه ی آب را میشکافد و مرغان ماهیخور با وحشت از سطح آب میپرن !

قلاب ماهیگیری از بالای ابروی نازک آرزو فرو رفته و از زیر ابرویش زده بیرون و شیاری از خون روی گونه اش جاری میشود !