سیفو همسایه ی احمد اینا ، پارسال سیزده بدر از لای سعفای نخلهای شطیط یه تیله بلبل گرفته بود و اونقدر بش آرد نخود چی و رطب داده بود که حالا برا خودش شاهینی شده بود !

احمد با عادل زیر درخت سپستون داخل سبخی نشسته بودن و داشتن به بازی اشکل کیلی بچه ها نیگاه میکردن . عادل تفکه می انداخت رو خاکای داغ زمین سبخی و تش باد زود خشکش میکرد !

بوی ماهی سبور ( صبور ) با حشو ، تو میدون پیچیده بود . صدای چهچه بلبل سیفو تو فیدوس پالایشگاه گم شد .

فصل خارک بریم و رطب برهی تو هوای وامونده ی شرجی ، رسیده بود .

مادر نیم دری مشرف به سبخی رو باز میکنه و داد میزنه :

_ احمد ، بیو برو ا ماشو ، نیم کیلو لوبیه چشم بلبلی بخر .

احمد با تعجب داد میزنه : لوبیه چشم بلبلی !!؟

عادل میگوید : ویسک مونم بات بیام و دو باره تفکه می اندازد رو خاکای داغ سبخی .

از در خونشون تا بازار چک و چول صفا تنگ تنگو بازی میکنن و بعد از خرید ، عقب یه وانت پکیده چلب میکنن تا زودتر برسن خونه !

سیفو هنوز دم خونشون نشسته و داره رنگینک میخوره . بچه ها دارن از جلوش رد میشن که به احمد میگه : ها غلو ؟ باخسام خریدی ؟! احمد میگه : نه ولک ، خدا رو کولت ! چشم بلبلت رو خریدم . عادل تفکه می اندازه رو زمین و با احمد قاه قاه میزنه زیر خنده .

صدای چهچه بلبل از تو شمشادهای خونه ی سیفو تا تو کوچه میاد .

عصر هوا کمی شرتو شده بود و بچه ها داشتن سبخی رو با آفتابه خط کشی میکردن برا بازی اش تی تی .

سیفو دم خونشون چمباتمه نشسته بود .

عادل صداش میکنه : هوووووی فیسو تو نمیای بازی ؟

سیفو شانه هاش رو میندازه بالا و اشکش سرازیر میشه . چشای قرمزش از دور پیدا نیست !

پرنده اش از غصه ی چشم های بلبلی ، مرده !!!!

بلبل اندر کار ما گویی که مستی میکند --- راز پنهان میبرد بر کوی هستی میکند ( رضا نصرالهی )

تمثیل :

بغیر شهد سکوت آن کدام شیرینی است ؟ -- که از حلاوت آن لب به یکدگر چسبد ( صائب )

آینه ی شکسته !

بسته ی دام تواند مرغ دلان روز و شب -- تا نکشی چون شوند از قفس غم رها ( سیف )