حاج اصغر بیش از چهل سال سن داشت . مرد پا به سن گذاشته ایی که خیلی هم هیز بود . مدام دستش توی موهایی که با حنا و وسمه رنگشون میکرد چرخ میزد  . هر روز ریشهایش را میتراشید تا سفیدیشون پیدا نباشه . سبیل نازک دم موشیِ پشت لبی داشت و اونا رو هم با وسواس خاصی رنگ میکرد . با وجودیکه خیلی به خودش میرسید از رخت و لباس و سر و وضع ، اما احمد حالش از او بهم میخورد .

حاجی با اون سواد کمش ، نسخه پیچ داروخونه ایی بود که از بخت بد ، احمد و غلام هم پادوی اونجا بودن . دکتر بعدازظهرهای هر روز ، دم غروبی پیداش میشد و معمولا با دوستش که سرهنگ  بود پشت میز گوشه ی داروخانه به گپ و گو مینشت و حسابی با هم حال میکردن . میگفتن و میخندیدن ، به چی ؟ معلوم نبود !

نخود سیاه خریدن احمد و غلام هم تمومی نداشت ! موقع خرید این کالای مهجور وقتی بود که دختر و یا زن جوانی به تنهایی به داروخانه مراجعه میکرد . حرص و ولع حاجی به وضوح از چشمان هیزش پیدا بود . گاهی هم که سر حال بود با ادا اطوارهای مخصوص خودش تمایلات شیطانی و تهوع آور خودش را بدون هیچ ابایی ، مطرح میکرد ! 

چیدن طبقات خالی شده ، نظافت ، آوردن اجناس از زیرزمینی داروخانه ، تهیه داروهای کسری نسخه از انبارهای واهی با دوچرخه ( از داروخانه های دیگر ) و گاهی هم کمک جهت پیچیدن نسخه که فلان شربت را بیار ، از اهم کارهای احمد و غلام بود .

از زمان بالا رفتن کرکره تا پائین کشیدنش ، گیربازار ی بود برای پادوهای بینوا با بهانه های بند تنبونی حاج اصغر .

 همه ی شیطنت احمد این بود که موقعی که دکتر با دوست سرهنگش آهسته میگفتن و میخندیدن به بهانه نظافت قفسه ها ، آهسته به آنها نزدیک بشه و ببینه چه موضوعی بینشان گفتگو میشه که اونهمه میخندن ! فقط یکبار موفق شد تا نصفه نیمه به نجوایشان گوش کند و سر از کیسه ایی در بیاورد که ظاهرا یکی از آنها به رانشان میبستن ! اما بعدا هر چه فکر کرد نفهمید که کاربری کیسه ایی که دکتر یا سرهنگ به پایشان میبندن چه بوده ؟!

غلام شیطنت هایش فرق میکرد ، خوردن قرصهای جویدنی و مکیدنی ویتامین و هم اندازه کردند عسل شیشه های عسل کار هر روزش بود ! بدینطریق که هر شیشه ایی که مقدار عسلش بیشتر بود ، در آنرا باز میکرد و یکی دو قاشق از آن نوش جان میکرد . گاهی هم احمد شریک جرمش میشد !!

یعنی حقمان را از حاجی گرفتیم ! دوران جوانی  و ناپختگیشان بود و کاریش هم نمیشد کرد !

روز حادثه روزی بود که دختر ده دوازده ساله ایی که قد و قواره اش بزرگتر از سنش نشان داده میشد با بلوز صورتی یقه هفت با دو برجستگی کوچک و شلوار مشکی و موهای طلایی بلند با نسخه ایی مراجعه کرده بود . حاجی اصغر ، غلام را پی خرید نخود سیاه فرستاد و با اخم و تخم به احمد گفت : برو ویترین را تمیز کن مگه اومدی سینما  ؟!

ویترین شیشه ایی داروخانه ، چند طبقه و خیلی بزرگ بود که انواع و اقسام ادوکلن های اشانتیون و نمونه در آن چیده شده بودن .

 احمد دوست داشت خرخره حاجی را بجود ، چرا که یکی دو روز پیش ویترین را از سر تا پا تمیز کرده بود ، اما چاره ایی نبود . با سگرمه های در هم ، درهای ویترین را باز کرد و روی چهارپایه رفت و شروع به تمیز کردن طبقه ی اول شد .  یک چشمش به حاجی بود که داشت رو مخ دختر مردم کار میکرد و یک چشمش به تمیز کردن ویترین .

ناگهان زنگ حادثه ی خوش بویی ! به صدا در آمد .

 شیشه ی طبقه ی اول از جای خود رها شد و روی طبقه ی دوم سقوط کرد . تیکه تیکه شدن طبقه ی دوم با شیشه های ریز و درشت ، روی سوم و الی آخر مسلسل وار ادامه پیدا کرد تا توجه رهگذران را هم به داخل داروخانه ، جلب کند .

 سیلی از عطر و ادوکلن ، کف داروخانه را پوشاند و فضا ، آکنده از بوی تند شکوفه های سپید درختان لیمو و نارنج در بهار جنوب شد ! 

ته وبلاگی :

دوستان خورده نگیرند که داروخانه ی این داستان چه داروخانه ایی بوده که ادوکلن و عسل داشته ! باید خدمتتون عرض کنم که داروخانه هایی دیدم ( شاید شما دیده باشید ) که دارای اجناسی بودن که هیچ ربطی به دارو وسلامتی آدمیزاد نداشتن ! مثل اسباب بازی !!!