یه هفته ده روزی بود که همه ی حرفا ختم میشد به رفتن به قدمگاه که مادر احمد مرادی داشت که روا شده بود و نذرش رو هم زیارت قدمگاه کرده بود . مشتی مفو تفو و غرغرو و کلی بار و بندیل مونده بود زمین که کدوم فرشته ی نجات بیاد و این ایل به زمین مونده رو بلند کنه و به مقصد نهایی برسونه !

احمد با برادرا و خواهراش چه برنامه ها که نچیده بودن ! تاب بازی ، کی از درخت بالا بره ؟ ، چقدر کنار بچینن ، شنای تو نهر کنار قدمگاه ، گرفتن لاکپشت و خرچنگ ، رفتن سراغ لونه ی بلبلهای زبون بسته و و ..... از اهم کارای احمد بود .

خاله احمد که دائم غر میزد ، دخترش هم چسبیده بود به احمد و ول کن نبود !

بالاخره بعد از کلی جلسات هماهنگی و مشورت که امرهم بینهم شورا ، تصمیم بر این شد که بهترین گزینه برا دعوت به نهار و رسوند او به فیض عظیم زیارت قدمگاه ! که هم ماشین داشته باشه که این قوم بازمانده از دسته جات حیدری و نعمتی رو به زیارتگاه برسونه و هم خودش با اخلاط چهارگانه ی اینا بسوزه و بسازه رو تو فامیل پیدا کردن ! کی ؟ دایی احمد مش مهدی !

مادر احمد کلی رو به برادرش انداخت و قربون صدقش رفت و از رسیدن به مرادش و ادای نذرش ،اونقدر گفت و گفت که دو قطره اشک هم تو چشای مش مهدی اومد که هر چه باشه او دایی احمد هم بود .

روز موعود فرا رسید . پیکان استشن زوار در رفته دایی احمد قاروقور کنان از جاده ی اسفالت خارج و تو گرد و خاک راه خاکی چنان بالا و پائین میرفت که از اعضا خرما چپون شده ی تو ماشین ، یکی دو نفر روی سر و کله ی هم عق زدن !

سگرمه ی های مش میتدی تو هم رفته بود . معلوم بود از جاده ی پر پیچ و خم و خاکی راه دلخور شده که مبادا تلنگ ماشین تو راه در بره و حالا خر بیار و باغلی بار کن ! گاهی هم رو به خواهرش میکرد و میگفت : آجی ! جا قحطی بود ؟ خوب اینهمه امامزاده ی با حال و درست ! کجا نذر کردی قربونت برم ؟! خواهرش لباش رو گاز میگرفت و نگاه ملتمسانش رو روانه ی چشاش میکرد .

کنار تپه ی نسبتا بزرگی که دور تا دورش درخت بود و کلی قبر ، پارک کردند . انگار در زندون رو باز کرده بودند ، بچه ها مثل تیر و فشنگ هر کسی وسیله ایی گرفته و میدویدند .

زیر سایه درخت بزرگی جاجیم کهنه و رنگ و رو رفته شان رو پهن کردند و راهی قدمگاه شدند . با سلام صلوات از صحن قدمگاه گذشته و با کله های کج  به حالت خضوع و خشوع وارد فضای عطر اگین شدند .

نور خیره کننده ایی از پنجره های مشبک به درون کشیده میشد . پارچه های سبز و نوشته ها و شمایلها فضای معنوی به قدمگاه داده بودند .

تازه حس خوبی داشت سراسر وجودشان رو فرا میگرفت.بسم ا... بسم ا... گویان و با سلام صلوات فرستادن ، ادعیه و اذکار آهسته داشت جون میگرفت که چشم مش مهدی به قاب گلی نصب شده روی دیوار قدمگاه میخ شد . اثر دو جای پا رو گل خشک شده که دور اون با پارچه ی سبز و حنا تزیین شده بود . روی رف زیر اون هم مشتی شمع نیمه مرده و یکی دو شمع روش که کمی دیوار رو سیاه کرده بودن ، چشم رو مینواخت !

دایی احمد رو به خواهرش کرد و با حالت تعجب گفت : آبجی ؟ این آقا کیو کوشین کار بوده ؟! مادر احمد که متوجه جمله ی برادرش نشد گفت : داداش جون چی میگی ؟ مش مهدی یه پایش رو اورد بالا و گفت : کاراته  ، کاراته کار بوده ؟ آخه چطوری جف پا زده به دیوار ؟!!!!

احمد از بس خندید روی زمین ولو شد .

همه چی خراب شد . مادر احمد رو گلیم کهنه نشسته بود . نهار سرد شده بود واو هنوز داشت گریه میکرد و  سکسکه میزد .