گفت: چیزی بگو .

گفتم: دلم پر از خون است و درد در دلم موج میزند .

گفت :اینکه حرفی قدیمی است و تکراری .

گفتم : بیا ببین که همه ی آرزوهایم به باد فنا رفته و روزهایم همه خط خطی و خاکستری !

گفت : هان ، تو هم خاکستر آتشفشان اروپا روی بامت نشسته ؟

گفتم : نه خاکستر آتشفشان دلم !

گفت : پس چرا تو اخبار سراسری چیزی نشون ندادن ؟!

گفتم : چرا حتما تو خواب بودی ، و گرنه کافی بود تا پیچ دلت رو به طرف on میچرخوندی تا همه چیز رو خوب و واضح میدیدی .

گفت : خوب با من کار نداری ؟

گفتم : نه و او دوست من بود که نقطه ایی شد و رفت !