خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل !
روبروی احمد بود با صورتی مثل فرشته ها و ماه شب چهارده که در آسمون دلمرده ی دلش میدرخشید . واقعا فرشته بود ؟!
به اینطرف و اونطرف نیم نگاهی انداخت تا ببیند کسی متوجه بهت نگاهش به آن زن زیبا که با لبخندی ملیح دل هر صاحب مرده ایی را میبرد ، هست یا نه ؟ چه آرامش عجیبی در چهره اش میدرخشید ؟ چه آرایش ملیحی ؟ چه لباس شیک و نقره ایی بتن داشت ؟ آه خدای من ! یعنی چرا او بمن خیره شده است ؟ شاید مرا بجای کسی دیگر گرفته که اینگونه بمن خیره شده است !
احمد خواست چیزی بگوید اما زن انگشت نازک و ظرفش را روی لبانش گذاشت و گفت : هیس !
سراپای وجودش از گرمی عطشناکی میسوخت و روحش در حال پرواز بود . کلافه شده بود و نمیدانست چه حرکتی بکند که او ناراحت نشود و از دستش نپرد !
احمد صورتش را به سنگهای مرمری و خنک دیوار چسباند تا کمی از گرمای درونش را بکاهد . گاه گاهی کسی از روبرویش میگذشت و محیط آرام را با خش خش قدمهایش میشکست .
- کاش الان شاخه گلی بود تا تقدیمش میکردم و سر حرف را با او باز میکردم تا از این تنهایی مرگبار هر روزه نجات پیدا میکردم .
انگشتی به سر شانه ی احمد خورد و مردی با لباس فرم گفت : احمد . . . . .!
از عالم هپروت بیرون پرید و با نگاهی بهت زده به قاب عکس روبرویش گفت : بله بله .
مرد گفت : نوبت شماست بفرمائید داخل ، دکتر منتظرتونه !!!!!
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .