چن روزی بود که دل احمد بد جوری قلی وری میرفت و دائم آه و ناله اش به آسمان بلند بود که مُردم از بس این دکتر و اون دکتر رفتم و شهید شدم از بس قرص و شربت مزخزف خوردم .

معلوم نشد کدوم آدم ناتویی براش نسخه پیچیده بود که : احمد جان ، نافت افتاده ! باید نافت رو برداری !

ـ نافم افتاده ؟! اما کجا ؟

آقا سرتون رو درد نیارم ، بالاخره با الم شنگه و سر بردن تو هزار لای صدتا کتاب زوار در رفته ی خونده و نخونده ی آدمهای یه لا قبا ! احمد متوجه شد که دور نافش رو آب گرفته ! مثل کلاف سر در گم شده بود که چه جوری از این درد لاکردار که چن روزی بود امانش رو بریده بود رها بشه ؟

بهترین گزینه و سهل الوصول ترینش رو انتخاب کرد !

مواد مورد نیاز یه عدد لیوان بلوری بود بعلاوه کمی تا قسمتی پنبه ، الکل و یک جعبه کبریت بی خطر !

طرز تهیه ی یک ناف سالم هم فوق العاده آسان بنظر میرسید !

احمد رو به آسمان پر ستاره خوابید ، زیر پیراهنش را بالا زد ، مقداری پنبه از پاکت پلاستیکی در آورد و توی کف دستش آنقدر تابش داد تا به اندازه ی یک گردو شد . اونو آغشته به الکل کرد و توی لیوان انداخت و کبریت رو کشید و پنبه را آتش زد و فلفور لیوان را برگردوند روی ناف بیمار آب گرفته اش !

هوای داغ توی لیوان که مکش ایجاد کرده بود به پوست شکمش چسبید و پشم و پیله هاش را به آتش کشید . تقلایش برای جدا کردن لیوان از شکمش بیفایده افتاد و فریاد ای وای ای وای ممد حیدریش دیوار صوتی رو شکست !

آب پیچیده ی دور نافش مثل آتشفشانی از جای دیگه اش ! فوران کرد ، دود و درد ناشی از سوختگی موهای زائد و بوی کباب ناف ، فضا را معطر کرد !!!!