جرررررررررررررررررررررررررررررر !!
مثل یه کرم زنده که تو شکم آدم باشه و هی وول بخوره ٬ تو جون احمد و رفاقاش افتاده بود که همشون یکی یه کلاه بخرن همرنگ و هم شکل ٬ که تابلو بازی در بیارن !
سه تا رفیق ناجنس احمد ٬ تندی رفتن و کلاه هاشون رو خریدن و پک و پوزی بهم زدن . با هم اومدن دم خونه ی احمد اینا ٬ کلاه هاشون رو رو کله ی بی مخشون کج گذاشته بودن و دهن کجی نبود که به احمد نکردند . طفلی احمد چه میتونست بکنه ؟ سوژه شده بود ! هر چند که جواب مسخره بازی هاشون رو میداد اما افاقه نمیکرد که دلش داشت میترکید .
چقدر به این در و اون در زد تا خودش رو از منجلاب عذاب ! بکشه بیرون و کلاه مورد نظرش رو بخره تا بتونه صورت کش اومده ی رفاقاش رو بتروکونه .
قرار تابلو بازی و کل کلشون فردا بود سر پاتوق !
روز بعد با عجله دوشی گرفت و سشوار کشید و تیپی بهم زد تا بره سر پاتوق و کاری کنه کارستون !
از مادر خداحافظی کرد . در حیاط رو که باز کرد ٬ باباش اومد تو صورتش ! دست پاچه شد و سلام کرد . دید باباش خیره شده به سر و تیپش ! تو دلش گفت الانه که میگه : به به آقا احمد تیپ جدید چقدر بت میاد ؟! کجا پسرم با این عجله ؟! پیاده شو با هم بریم ......
احمد گفت : دارم میرم بیرون بابا ٬ کار نداری ؟
هنوز جمله اش تموم نشده بود که باباش یهو مثل عقاب چنگ انداخت رو کله ی احمد و کلاه و موهاش رو با هم گرفت و کشید طوری که اشک تو چشای احمد جمع شد .
تو یه چشم به هم زدن با صدای گرومب در حیاط و جرررر ! کلاه احمد شد عینهو ترکش خمپاره ! هر تیکه از کلاه نو احمد یه گوشه از کوچه پرت شد.
پاتوق
قرار
کلاه
کل کل
رفقا
همه کشکی شدن که احمد داشت میسابید !
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .