ننه ی احمد از اسپیتال و گذاشتن روغن زرد چشم درد که خیلی هم بد بو بود و شستن چشای احمد با چایی تازه دم کرده خسته و وامدنده شده بود و رنگ خون چشای پسرش ، خون به دلش میکرد .

از هر مادر مرده ایی علاج درمونی برای چشم درد احمد پرسیده بود و هر کس و ناکسی که نسخه ایی پیچیده بود ، دنبال کرده بود . اما انگار نه انگار .

معلوم نبود کدوم پدر آمرزیده ایی به مادر احمد گفته بود : یه زن جوون که داره دختر تازه بدنیا اومدش رو شیر میده میتونه چشای احمد رو خوب کنه ! ننش بنده ی خدا با چشای گرد شده و با ولع کل داستان رو پرسیده بود و او بش گفته بود که اون زن باید از سینه هاش شیر بدوشه تو چشاش تا در اندک مدتی خوب خوب بشه !!

از قضای روزگار تو همسایگیشون یه زن جوان خوش بر و بالایی بود به اسم گوهر خانم که دست بر قضا خدا یکی دو ماهی بود که یه دختر خوشگل مشگل بش داه بود . زن خوب و مهربانی بود ! مادر احمد با عجز و ناله رفته بود پیشش و جریان رو براش تعریف کرده بود و او هم نامردی نکرده بود و محض رضای خدا قبول کرده بود که اون کار رو براش انجام بده .

روز موعود ، احمد دست و صورتش رو شست و پیراهن تمیز پوشید . دیگه داشت پشت لباش سبز میشد و صداش هم دورگه شده بود . وارد خونه ی همسایه شدن و زن مهربون با خوش رویی به احمد گفت بیا بخواب رو زانوهام ! ضربان قلبش به تالاپ و تلوپ افتاد . یه حس عجیبی پیدا کرده بود و تو دلش غوغایی بپا شده بود که هر چه زودتر آخر شاهنامه رو بخونه !

خانم مهربون گفت : حالا چشاتو ببند تا من شیر بریزم تو چشات تا انشالله زود خوب خوب بشی ! احمد ملتمسانه گفت : گوهر خانم ، اگه چشام رو ببندم شیر نمیره تو چشام و خوب نمیشم .

شیر معجزه ی خودش رو کرد و شیر خشمگین خفته تو چشای احمد فرار رو بر قرار ترجیح داد .

پا وبلاگی :

((اسپیتال تو لهجه آبادانی یعنی بیمارستان ))