از بوق سگ تا نواختن شیپورهای خروپف ، فرامین و خرده فرمایشات چپ اندر قیچی بزرگ و بزرگترهای خانواده بود که به سمت و سوی احمد پرتاب میشد . برو ، بیار ، ببر ، ..... واویلایی بود که همه ی جملات هم به یه فعل امری ختم میشدن .

از اون طرف هم مادر خونه بود که پایبندیش به عقاید و خرافاتش و تکرار مکرراتشون باعث شده بود که همه ی خانواده اونا رو فوت آب بش .

ـ کف دستت میخواره ؟ احمد میگه : میخوای پولدار بشی !

ـ چهارشنبه شب خونه رو نباید جارو کنی ! احمد میگه :از زمین مورچه در میاد !

ـ استکانای چای ردیف شدن یا دمپایی ها رو هم افتادن ! میخواد مهمان بیاد !

ـ عطسه میکنی ؟ خوب ، باید صبر کنی و دنبال اون کار نری ! اصلا اسمش صبره !

احمد کوچیک خانوادس ، ته تغاریی که عزیز نیست !!

اون روز صبح ، کله ی سحر یه تیکه نون و چایی شیرین خورده نخورده کوفت کرده بود و رفته بود تو صف گاز !دو سه ساعتی هم این پا اون پا کرده بود تا بالاخره یه شیر از بیشه گرفته بود و با سیلندر پر از گاز ، له و لورده برگشته بود خونه و هنوز دمپایهاش رو در نیوورده بود که مادرش بش گفت : احمد بدو برو بازار عربا و از علویه گشنیز جعفری بخر برا قلیه ماهی !

احمد که کفری شده بود گفت : ننه ، آخه چرا همش مو ؟! مادرش گفت : چن بار برات روضه بخونم ؟ صغیر القوم خادمهم ! احمد لباش رو گزید و گفت : ننه ، چرا جعل حدیث و روایت میکنی ؟ سید قوم گفتن نه کوچیک خانواده ! مادرش داد زد : خوبه خوبه ، نمیخواد برا من افاضه ی فضله بکنی . یالا بدو علاگه رو وردار و برو بخر ، داره نهار بابات دیر میشه .

چاره ایی نبود ، باید میرفت !

ایستاده بود به نظاره ی دستای کلفت و سبز شده ی علویه که داشت براش سبزی دسته میکرد که یهو علویه عطسه کرد. با پائین شیله اش دماغش رو پاک کرد و گفت : احمدو ، صبر اومد ! بیو بشین ور دلم رودم ، تا قضا بلا ازت دور بشه !

بعد از کلی معطلی پیش زایره علویه ، داشت شلنگ تخته میانداخت بسمت خونه ، که یه فکری مثل طیاره از تو چشای احمد بیرون پرید ! هی دست میکرد تو سوراخ دماغش و یه مو میکند و اچیم اچیم عطسه میکرد و میخندید و میگفت : صبر اومده و تند تر بطرف خونه میدوید ! یه راه کار اساسی پیدا کرده بود یه پوز زدن درست و حسابی برا کاکاش محمود ! چن بار هم موفق شد .

اون روز کذایی رسید که عطسه معنای واقعی خودش رو به اکران گذاشت ! سفرطاس پر از آب باغله با دو تا نون تنوری و یه سر پیاز سرخ تو بغچه کنار حوض آماده بردن بود . مادر هر چی اصرار کرد که نهار باباتون داره دیر میشه ، افاقه نکرد که نکرد . احمد که از دماغش مو کنده بود و صبر اومده بود بقیه هم بد از بد بدتر !! آخر سر مادر مجبور شد خودش چادر سرش کنه و بغچه رو بزنه زیر بغل و بره .........

دم غروبی که بوی شرجی همه جا رو گرفته بود پدر اومد خونه . تو حیاط ایستاده بود . احمد رو صدا کرد و گفت :بیو ببینم ، هاااا ماشالله . حالا سی مو مو از دماغت میکنی ؟ افاضات فضله میکنی سی ننه ت ؟ سی کاکات محمود ، بوزینه بازی در میاری ؟

احمد داشت مثل خایه ی حلاج میلرزید و رنگش شده بود مثل کافور . زبونش عین سر مار تلخ و سنگین شده بود ، تا اومد لبای خشکیده اش رو تکون بده ...... باباش با اون دستای پینه بسته و سنگینش چنون سیلی محکمی زد تو گوشش که احمد یه ربع ساعتی هم عربی رقصید و هم شونصدتا عطسه کرد !!!

ته نوشت :

      احمد مردی شهم بود و او را عطسه ی امیر ----محمود گفتندی و بد و نیک بمانستی !

                      (( آقای ابوالفضل بیهقی ! شما هم با ما بله ؟! ))

ته وبلاگی :

ببخشید که این پست طولانی شد . قربان چشمان نازنینتان.