چادر !!!!!!
آقا نشد ما بخوايم يه جايي بريم كه بي دردسر باشه و بي خون جيگر ! جان خودم راست ميگم .
حالا ميگم براتون !
دلمون لك زده بود كه با رفقا و ياران غار و حريفان گرمابه ! يه روز محض رضاي خدا يه سور و ساتي جور كنيم بزنيم به كوه و دشت و دريا ! چشمتون روز بد نبيند از مسعود كه آقاي فنگ انداز بود و ممد و حمد و احمد و شاهين و كبوتر و بيژن و منيژه و خسرو و شيرين كه ديگه واويلا .
قرارمون يه روز وسط هفته بود كه آقايون افاضيه ي فضل فرمودن كه روزهاي آخر هفته و ايام تعصيلات كه الي ماشاا... جمعيت آهان مثل مور و ملخ ريخته و بي فايده است .
روز دوشنبه بار و بنديل رو بستيم و رفتيم مال آقا ! بين باغملك و ايذه كه هم جنگل داشت هم رودخونه و هم جاي با حالي بود . الغرض هوا كمي سرد بود . چادر بپا كرديم و چه راحت بود بپا كردن اين چادر چيني كه خداپدر مادرش رو بيامرزه كه اينا رو طراحي و آماده كرده بود . ديگه از برزنت بو گندو و ميخ طويله و تيرك و كوفت و زهر مار خبري نبود . تو چشم بهم زدي باز شد و رفتيم توش و صفا سيتي !!
خيلي خوب گذشت نهار و صداي آب و بوي كباب و آتيش و درخت و مرغان هوايي و چه و چه كه خستگي يه هفته كارمون رو گرفت حسابي !
تو گرگ و ميش دم غروبي جمع و جور كرديم كه برگرديم . وسائل جمع و جور شد در طرفه العيني تو ماشين جا داده شد . مونده بود چادر سريع النصب !
مثل معركه گيرها دور چادر جمع شده بوديم كه تاش كنيم و بزاريمش تو صندوق عقب اما مگه ميشد ؟! هر كسي طرحي ميداد و دستي ميزد اما لباش ميرسيد تا سر نافش و عقب ميكشيد ! عجب دانسي شده بود اين چادر لامصب !!
هوا تاريك شده بود كه نه فرياد رسي بود نه گلبانگ مسلموني ! همه خسته شديم از بس ور رفتيم كه چادر رو تاك كنيم اما نميشد ! هي هشت انگليسي كه مسعود ميگفت تا زديم . يه لبه رو برديم تو شكم چادر كه احمد ميگفت اما ول معطل بوديم . مثل فنر ميپريد و تا نميشد . چقدر هم بزرگ بود سگ پدر ؟!
آخر الامر گل كوزه گران خواهي شد !! ببخشيد آخر سر چادر باز مونده ي لاكردار رو با طناب بستيم به سپر عقب ماشين و حركت كرديم دلمون نميومد بزارمش و بريم كه پول داده بوديم پاش !!
جاده سنگلاخ بود و چادر مثل توپ بستكتبال به زمين ميخورد و هوا ميرفت .
پشت سرمان گرد و غبار عجيبي بلند شده بود و چادر كه داشت مثل جيگر زليخا تيكه تيكه ميشد !!
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .