دو باره متولد شدم ، با عشق !
كنار جاده ايستاده بودم تا با كاميوني ، تريلري ، چيزي خودم رو برسونم به خونه . ميخواستم از تهران برم اهواز كه دلم حسابي برا هواي دم كرده و بوي خارك و بلم و شباي كارون لك زده بود .
بخت با من يار بود كه كاميوني حامل مرغ زنده كمي جلوتر از جايي كه ايستاده بودم ترمز گرفت . ساكم رو بر داشتم و بدو بدو رفتم و با زور خودم رو كشيدم بالا . راننده مرد پت و پهني بود با مشتي سبيل درست و حسابي . صداي ضبطش بلند بود كه : اي آسمون كبود مگه من چه بد كردم كه دلم ز دام بلا نشود رها يكدم ؟
با مرام بود و خوش حرف و با حال . منم باش دم گرفته بودم . تو پيچ و خم جاده بود كه يه باره رفت تو شونه ي جاده و زد رو ترمز .
- چي شده با مرام ؟
_ سگ مصب يكي از مرغا پريد تو جاده !
دو تايي دنبال مرغه ميدويديم كه بگيريمش . از سرازيري جاده تو سنگلاخا مثل جت ميدويد و قدقد ميكرد . زير تخته سنگي كه حالت گودي داشت قايم شد . رفتيم كه بگيريمش با تعجب ديديم كه مار بزرگي اونو به دهن گرفته و داره قورت ميده !!!
-------------------------------
ته وبلاگي :
هر سري يه روزي داره ! مگه نه ؟!
روزي من در تاريخ 89/9/9 رقم خورد و من دو باره متولد شدم .
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .