امیر آهی کشید و رو کرد به احمد و گفت : یادت میاد تابستونا که رو پشت بوم میخوابیدیم چه کیفی داشت ؟ اقلا آسمون رو میدیدیم و تاهمه بیان بخوابن کلی با زهره و ستاره و ناهید ! حال میکردیم .

بابام طبق معمول تاکسی پکیدش رو تو خیابون پارک میکرد . یه شب که ساعت از نیمه هم گذشته بود ، از تو کوچه صدای افتادن آچار چرخ اومد . بابام بلند شد و از سر دیوار تو کوچه رو نیگاه کرد ، دید یه نفر نشسته کنار چرخ ماشین و داره لاستیک رو در میاره ! از همون بالا داد زد : کثافت آشغال داری چیکار میکنی ؟ یارو بلند شد و گفت : حرف دهنت رو بفهم لاشی ! اگه مردی بیا پائین!

بابام از همون بالا ا رو دیوار یه آجر ورداشت و پرت کرد براش . همسایمون که تعمیرات داشتن یه بار آجر ریخته بودن تو خیابون . آقا دزده دوید بطرف آجرا و شروع کرد به پرت کردن آجر بطرف بابام . رفیقش که سر خیابون ایستاده بود و داشت زاغ  سیاه  رو چوب میزد دوید و اومد کمکش و دوتایی پشت بوم خونه مون رو پر کردن آجر ! یه پاره آجر شپرقی خورد به سر مامانم ! ما هم از ترس فرار کردیم و رفتیم پائین .

تا تو تاریکی ا راه پله بیایم پائین و قفل در رو باز کنیم نامردا فرار کرده بودن .

دوتا از لاستیکهای ماشین رو برده بودن و زیر ماشین بلوک گذاشته بودن!

سر مامانم شکسته شده بود و داشت خون میامد !

پشت بوم خونمون پر شده بود از آجرهای همسایه .

خوابمون خراب شده بود .

از همه بدتر زهره و ستاره و ناهید پریده بودن !