ساعت از یک و نیم ظهر هم گذشته بود که احمد رسید دم خونه ی دوستش صادق . اسفالت از شدت گرما ، نرم شده بود و هرم گرما دود از کله ی آدم در میورد . چرنده و پرنده ایی حتی تو سایه ی نیم بند درختان گز و کهور هم دیده نمیشد . صدای کر کننده ی ویز ویز کولر گازی ها با ریزش شرشر آب از رادیاتوراشون بود که قاطی پاطی شده بود .

صادق یه کتاب پلاسیده تو دستش بود و گفت : ده دقیقه پیش از خونه ی بی بی یم تو دو خیابون پائین تر داشتم میومدم خونه که دم یه خونه ایی نزدیک خونه ی بی بی یم دیدیم یه عالمه کتاب ریخته شده بود رو پیاده رو ، من چون میدونستم تو کتاب دوست داری یکیشون رو برات اوردم !

آه از نهاد احمد در اومد و با دستپاچگی کتاب رو ورانداز کرد . کتابی قدیمی ، باارزش و تاریخی بود . با عجله گفت : یا الله بدو سوار شو بریم ببینم کتابا کجا ریخته شده بودن ؟ صادق گفت : بابا کسی دست نمیزنه بدرد نمیخورن ! احمد فقط سرش رو با حسرت تکان داد و چیزی نگفت .

با سرعت خم کوچه رو پیچوند و در نزدیکی محل کتابا ایستادن .

هوا فوق العاده گرم و نفس گیر بود و هیچ جنبنده ایی تا آخر خیابون دیده نمیشد اما دریغ از یه برگ !

ته وبلاگی :

ارزشهای قدیمی ها پایمال شده ! همین روزا است که ما را هم با خاک انداز از خونه ی خودمون بیرون بریزن ! مگه نه ؟