مهمترین قطعه ی پازل زندگی !
رضا تازه ازدواج كرده ، كلي قرض و قوله و وام و بدهي الي ماشالله ! با وجوديكه پدرش خيلي كمكش كرده ، اما هنوز مشكل كه چه عرض كنم ، مشاكل ها داره ! ديروز هم اومده بود پيش احمد و چن تومني از او قرض كرد كه بره مهمترين قطعه ي پازل زندگي يه جنوبي ، يعني يه كولر گازي بخره تا بتونه دس زنش رو بگيره و بره تو خونه اجاره ايش كه با هزار تو بميري و من بميرم ، تو آخر دنيا اجاره كرده و هنوز نرفته اضطراب تنها موندن همسر جوونش تو خونه رو داره !
از شادابي و سر حالي تازه دامادا ، فقط كت و شلوار و كفش نووش رو داره كه انگار اونم به تنش زار ميزنه ! خيلي درهم و برهم شده و نمي تونه خودش رو متمركز بكنه و مثل ماهي سم خورده ، گيج ميزنه و تا يه لحظه تنها ميمونه ، چشاش بهت ميزنن و ميره مسافرت دور دنيا در هشتاد روز !
احمد ازش پرسيده بود : اگه پول بيشتري ميخواي برات تهيه كنم ؟ رضا گفته بود : نه ، ازت ممنونم . بنظرم با حقوق اين ماه و مساعده ايي كه گرفته ام و دويست هزار تومني كه تو بمن قرض دادي ، بتونم يه كولر گازي نو بخرم . انشالله فردا شيريني كولر رو برات ميارم .
هوا دم كرده و غبار آلود شده و آدما انگار تو مه زردي ! در حال ناپديد شدن هستن ! رضا سر كار نيومده و دير كرده ، دل احمد آشوب شده و چشماش بي خودي دو دو ميزنن و انتظار ديدن رضا را داره . گاهي كلافه و گاهي با خودش حرف ميزنه و به دلش وعده هاي الكي ميده تا آروم بشه !
ساعت نه صبح شده كه رضا مثل سايه ي مبهمي تو غبار ، از دور پيداش ميشه . دو ساعت ديرتر سر كار اومده . پكر و پكيده و وارفته ! ناي راه رفتن نداره و به سختي پاهاي لاغرش رو دنبال خودش ميكشه .
احمد هرُي دلش ميريزه و جلدي پا ميشه و به تاخت بطرفش ميره . شونه هاي رضا رو ميگيره و تكون ميده و ميگه : چي شده رضا ؟ چرا اينطوري شدي پسر ؟
رضا كه اشك تو چشاش حلقه زده ، با بغُض ميگه : احمد ، بدبخت شدم .
احمد بش ميگه: بابا چي شده ؟ دارم دق ميكنم ! آخه چي شده ؟
رضا سرش رو پائين گرفته و ميگه : ديروز رفتم بازار كاوه كه كولر بخرم ، از همه ي مغازه ها قيمت گرفتم تا رسيدم به يه وانتي كه توش چن تا كولر بود و قيمتاشون يه كمي از مغازه ها ارزون تر بودن ! فروشنده كه ديد دنبال كولرم با چرب زبوني خامم كرد و منم ازش يه كولر آكبند خريدم ! هي گفت بزار برات امتحانش كنم ، اما اگه از آكبندي در اومد ديگه از گارانتي خارج ميشه ! بايد نمايندگيش بياد تو خونتون و ضمانت نامش رو مهر كنه و چه و چه ! منم قبول كردم كه آكبند ببرمش خونه و بعد نمايندگيش بياد و اونو روشن كنه .
رضا چن بار آب دهنش رو قورت داد و به زحمت سعي ميكرد كه اشكش سرازير نشه !
بعد ادامه داد : از سر راه يه جعبه شيريني خريدم و كولر رو با ذوق و شوق تموم ، بردم خونه و به نمايندگيش زنگ زدم . چن ساعت بعد هم نمايندگيش اومد كه اونو روشن كنه ، اما وقتي كارتن كولر گازي رو باز كرديم ، ديديم با مهارت تموم فقط بيست و چهار تا بلوك سيماني رو تو كارتن كولر جا سازي و آكبند كرده بودن !
من بدبخت هر بلوك سيماني صد يا دويست تومني رو دونه ايي سي و دو هزار تومن خريدم !!!
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم


ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .