قدرت ، دوست احمد و موسي و الياس ، از شاه غلام دامادشان كه حالا تاكسي دارد ، حرف هاي عجيب غريبي ميگويد ، مثل اين كه : شاه غلام يه زماني ماشين خاور داشت و از جنوب ، به تهران بار ميبرد ، چون مسير طولاني بود و شاه غلام توي راه خسته ميشد و خوابش ميبرد ، فكر بكري كرده بود .

او به جاده نگاه ميكرد و ميديد مثلا چند كيلومتر جاده مستقيم و بدون پيچ و خمه ، بعد يه آجر داشت كه هميشه پيش پاش بود ، فرمان ماشين رو با زنجير قفل ميكرد و آجر را روي پدال گاز ميگذاشت و سرعت ماشين را تنظيم ميكرد و خودش دراز به دراز روي صندلي ماشين در حال حركت ، ميخوابيد !

البته دوستاش حرفهايش را قبول نداشتن و به حرفهايش ميخنديدن و او ناراحت ميشد و ميگفت : وقتي وارد دانشگاه شديد حرف هاي مرا باور ميكنيد ! منظورش اين بود كه علم و تجربه با هم برادر و برابرند !

قدرت از طرز رانندگي و دست فرمان دامادشان خاطره ها داشت و عشقش پيچاندن ماشين با يك انگشت بود . هر چند كه آن موقع ها هنوز فرمان هيدروليك ساخته نشده بود ، اما او اصرار عجيبي داشت كه راننده بايد سر پيچ ماشين را با يك انگشت بپيچاند ! مثل آرتيست فيلم هاي سياه سفيد قديمي !

يك بار هم قدرت و الياس و موسي و احمد ، بر حسب اتفاق ، توي بازار عامري ، سوار تاكسي شاه غلام شدن و او كه ميخواست استادي خودش را در فن رانندگي به رخ رفقاي برادر زنش بكشد، دنده ي تاكسي را با پا عوض ميكرد ! 

آن روز گرم تابستون ، شاه غلام خسته از مسافر كشي ، به خونه قدرت اينا مي آيد . تاكسيش را دم در منزل و توي خيابون يازده حصير آباد ، پارك ميكند . بعد از خوردن نهار  دراز ميكشد و در خانه پدر زنش ميخوابد .

قدرت كه هميشه وسوسه رانندگي داشت ، آهسته سويچ تاكسي را از جيب شاه غلام در مي آورد . هنگام بيرون رفتن از خانه ، آذر خانم همسايشون با اون پيرهن زرد ليمويي كه هميشه بتن ميكرد قدرت را ميبيند كه ميخواهد سوار تاكسي شود . از او مي پرسد : قدرت ميخواي چيكار كني ؟ او ميگويد : بعدا ميفهمي !

قدرت آنقدر شيفته ي رانندگي و پيچاندن فرمان ماشين با يك انگشت در سر پيچ را داشت كه هميشه نگاه خيره اش را به عمليات انجام شده توسط راننده معطوف ميكرد ، بنابراين تئوري وار ميدانست كه بايد چكار كند ! سوار تاكسي ميشود ، سويچ را ميچرخاند و ماشين را روشن ميكند . دنده يك ميزند و پايش را روي گاز فشار ميدهد و با سرعت حركت ميكند .

هنوز دنده دو را جا نزده كه از اگزوز تاكسي ناله ي جانسوزي به همراه دود خاكستري بلند ميشود . ماشين سرعت گرفته و به تقاطع اولين خيابان ميرسد . قدرت با تمام قوا و با يك انگشت ، فرمان تاكسي را ميپيچاند .

تاكسي مستقيم  به دكان سر نبش كه باري هندوانه آورده ، وارد ميشود . مش كاظم هندوانه فروش ، شانس مي آورد كه داخل مغازه اش نبود وگرنه مغزش ، مثل هندوانه هايش متلاشي ميشد !

بوي هندوانه ي تازه در فضاي خيابان ميپيچد !