روح سفید و پشمالو ی زایر عبدالله !
قبرستان و تاریکی شب و ترس و اضطراب تا سر حد مرگ از حرفهای تقریبا همیشگی زایر عبدالله برای احمد بود . چندین بار توی خواب دیده بود که در میان قبرستان گیر افتاده و روح های سپید و جنازه های تجزیه شده و اسکلت مانند مردگان به او حمله کرده و او را کشان کشان با خودشان به زیر خاک برده اند . توی خواب آنقدر فریاد زده بود تا همه ی اهل منزل را زابراه و خودش خیس عرق از خواب بیدا رشده بود و تا ساعتها تنش یخ زده و میلرزید .
ایام عزاداری سید الشهدا ، برای خرید گوسفند قربانی که نذر کرده بود ، به میدان فروش گوسفند در نزدیکی روستای ام الطمیر میرود . در آنجا دو گوسفند میخرد و یکی را به جهت ادای نذرش به هیئت میدهد و دومی را که فوق العاده تمیز و دارای پشم های بلند و سفیدی بود ، نگه میدارد تا فرصت کند و آنرا به خانه ی خواهرش در روستا ببرد تا قاطی گله باشد برای سال بعد !
آن روز عصر دم غروب ، گوسفند را با طنابی به عقب وانتش میبندد و به سمت روستا حرکت میکند . راه طولانی و خسته کننده و بدون هیچ ترددی بود . سراسر جاده خاکی و انباشته از نیزار ، وهم انگیز و دهشتزا بود .
هر از گاهی شغال و یا روباهی با برق چشمانشان از روی جاده جستی زده و در تاریکی مطلق بیابان ناپدید میشدند . زایر عبدالله بسم اله بسم الله گویان و با سرعت طی طریق میکرد . بنظرش آمد راه طولانی تر شده ، تاریکی مطلق و گاه گاهی صدای گرگی با صدای ناله موتور ماشین ممزوج میشد . چشمان وحشت زده و پیشانی عرق کرده اش را در آینه داخل اتاق ماشین به وضوح میدید و دائم به خودش میگفت : لعنت به من ، چرا هوا روشنی نیامدم ؟!!
روشنایی های کم رنگی از دور سوسو زنان پیدا شد . زایر عبدالله نفس عمیقی کشید و خوشحال شد که به نزدیکی روستا رسیده و ظرف چند دقیقه ی آینده ترس و وحشت بی پایانش به پایان خواهد رسید !
به دو راهی رسید . تاریکی شب و اضطراب و بیم و وحشت و تفکرات شبهایی که خواب دیده بود باعث شد تا از دو راهی که هر دو به روستا میرسیدند ، راه دوم را انتخاب کند و چنان گاز ماشین را گرفته بود که گرد و غبار زیادی به هوا بلند شده بود !
ناگهان به مانع بلندی برخورد کرد، سرش به سقف ماشین خورد ! دومی و سومی و ..... ! او مثل اسپند های روی آتش ، در حالیکه فرمان ماشین را محکم گرفته بود ، به شدت تکان میخورد و بالا و پائین میپرید .
در همان حال با چشمان گرد شده اش از ترس ، متوجه شد که راه را اشتباهی آمده و به داخل قبرستان روستا وارد شده است ! ماشین از روی قبر ها رد میشد و عین توپ فوتبال به هوا بلند و با ضربت به زمین می خورد و زایر عبدالله که زبانش مثل چوب خشک شده و ترس داشت دیوانه اش میکرد ، گاز ماشین را بیشتر فشار داد تا هر چه زودتر از داخل قبرستان بیرون بیاید !
روح سفید و پشمالویی را یک لحظه پشت شیشه ی عقب وانت دید ! دیگر حال خود را نمی دانست و قید جانش را زد و بهتر دید ماشین را چپ کند و بمیرد تا آنکه به دست آن روح سرگردان که اکنون در دو قدمیش بود ، گرفتار شود !
اهل روستا وقتی از دور وانتی را دیدند که توی تاریکی روی قبرها با ماشین و با سرعت در حال حرکت است همه در ابتدای روستا جمع شده و با دهان باز ، داشتند صحنه را نگاه میکردند !
زایر عبدالله با هزار بدبختی در حالی که هم ماشین را داغون کرده بود و هم قبرستان روستا را شخم زده بود ، وقتی به نزدیکی اهالی روستا رسید و دید که همه با تعجب دارند او را نگاه میکنند ، سعی کرد که ترس و وحشت خود را مخفی کند . عرق پیشانیش را خشک کرد و از ماشین پیاده شد .
خواست توضیح بدهد که ناگهان گوسفند سفید پشمالو از عقب ماشین ، که زایر عبدالله فکر کرد اجنه و روح است ، گفت : بعععععع !
زایر عبدالله با آن قد و قواره ی بلند ، حسابی بور شد !

ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .