کار از محکم کاری عیب نمیکنه ؟؟
حسين توي صندليش جا بجا شد و از احمد پرسيد : احمد ، چرا بعضي از ضرب المثل ها مصداق ندارن ؟
احمد ازش پرسيد : چرا ؟ مگه چي شده ؟ انگار حسين منتظر بود كه احمد ازش سوال كنه . آب دهنش رو فرو برد و گفت : پارسال همين موقع ها ، دم دماي عيد نوروز و خونه تكوني بود كه ما تنها فرش رنگ و رو رفته و پلاسيده ي خودمون رو تو حياط خونه و با كمك مادرم شُستم . بعد هم منِ لاجون با هزار فشار به گُرده و اعضاء و جوارحم ، اونو بردم به پشت بوم و رو ديوار مشرف به كوچه تو آفتاب پهن كردم كه خشك بشه .
عصرِ رنگ پريده ، رفتم پشت بوم كه ببينم اگه قالي خشك شده اونو بيارم پائين . دستي به موهاي فرش كشيدم و ديدم هنوز يه نمي به تنش مونده ! گفتم بزارم بمونه تا فردا صبح كه خشك خشك بشه . راستي ، احمد ديدي وقتي قالي رو تو خونه ميشوري ، اگه خوب خشك نشده باشه و اونو بياري تو اتاق و پهن كني ، چه بوي گندي داره ؟ احمد لبخندي زد و گفت : آره ميدونم .
حسين ادامه داد : همون موقع پيش خودم فكر كردم ، ممكنه شب تا صبح ، هوا دگر گون بشه و باد بياد و قالي نا غافل بيفته تو كوچه . برا همين چن تا بلوك گذاشتم رو لبه فرش و بخودم گفتم : (( كار از محكم كاري عيب نميكنه )) ! بعد هم اومدم پائين .
تو گرگ و ميش دم صبح ، با داد و فرياد هاي جگر خراشي سراسيمه از خواب پريدم ، اونقدر آشفته شده بودم كه فكر كردم محشر بپا شده ! داشتن درِ خونه رو از پاشنه در مي اوردن . از صداهاي در هم برهم تو كوچه فهميدم كه يه عده اونجا جمع شدن . خيلي ترسيدم و داد زدم : خدايا كمكم كن و مثل شصت تير رفتم در رو باز كردم .
حسين آه عميقي كشيد . سر خودشو چند بار به چپ و راست حركت داد و كف دستش رو روي پايش كوفت و گفت : چشمت روز بد نبينه ، تو كوچه ، زير ديوار خونمون ، يه آدم فزرتي مفلوك تر از خودم ، غرق خون افتاده بود رو زمين و جماعت دورش رو گرفته بودن و هر كسي حرفي ميزد و دستوري ميداد كه : زنگ بزنين پليس بياد ، آمبولانس خبر كنين ، بيچاره داره جون ميكنه ، قالي رو از روش ور دارين و و ..
تو اون هاگيرواگير ، پيرزن همسايه اومد كنارم و سُقلمه ايي زد به پهلوم و گفت : خير نديده چطوري دلت اومد اين بيچاره رو با بلوك بزني ؟
منو ميگي ، مثل آدماي جن زده زبونم شده بود عين سنگ پا ، گرد و قلمبه ! گيج و مات داشتم بربر اونا رو نيگاه ميكردم و نميدونستم چي شده و قضيه از چه قراره !
بعداً برام روشن شد كه اون بنده ي خدا يه دزد ناشي بوده و به كاهدون زده . تو تاريك روشني صبح داشته از اونجا رد ميشده كه چشمش به قالي ما ميفته ، يه لحظه شيطون ميره تو جلدش و ميپره لبه ي فرش رو ميگيره و ميكشه كه بيفته تو كوچه و ورداره ببره كه يكي از بلوكاي روي فرش از اون بالا پرت ميشه و ميخوره به كله ي اون مادر مُرده !
خدائيش چند روز آخر سالي خيلي اذيت شدم تو پاسگاه تا براشون روشن شد كه من بيگناهم و تقصيري ندارم . بعد هم هر چي تو يكسال پس انداز كرده بودم برا مخارج كمرشكن عيد نوروز ، همه رو خرج دوا دكتر اون بي نوا كردم تا خوب شد و رفت دنبال كارش و عيد ما هم خراب شد و رفت پي كارش !
حسين زُل زده بود به احمد و فكر ميكرد هنوز جريان اون حادثه به آخر نرسيده . يه دفعه مثل اينكه ياد يه چيز مهمي افتاده باشه گفت : راستي احمد اگه يارو ميمُرد چي ميشد ؟
راست ميگفت : چي ميشد ؟؟!
پ . ن :
عيــــد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم -- گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديـــــديم كه در كسوت بخت آمده نوروز -- از بيدلي او را ز در خـانه بــرانديـــم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است -- ما آتش انــدوه به آبــــي ننشانديم
آفــــاق پُر از پيك و پيام است ولي مـــا -- پيكي نـــدوانديم و پيامي نرسانديم
احبـــاب كهن را نــــه يكي نامه بداديم--و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
صــــد قافله رفتند و بمقصد برسيدنـــد -- ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم
بس دور در و بـــــام پريدند و تــو ديدي -- خواندند به آوازت و ما هيچ نخوانديم
من داغم و غمگين دلت اي خسته كبوتر-- سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
رفتنـــد حـــريفان و رسيدنـــد به آفاق--مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .