در انتظار کشیدن تنها چیزی که به ذهن و قلبمان میرسد افکار مغشوش و درهم برهمی از نگرانی و اضطراب در مورد کسی که انتظار دیدارش را داریم به سراغمان می آید . شاید اینگونه به ما آموخته و تعلیم داده اند .

 حدود ده الی پانزده روز است که در انتظار دیدار داداشم چشم براه ایستاده ام . دستم به کاری نمیرود . فکر میکنم برایش گرفتاری پیش آمده یا خدای نکرده بیمار شده است و از این قبیل افکار پریشان مثل خوره به جانم افتاده و هر چه هوار میکشم کسی صدایم را نمیشنود حتی سایه مبهمی از او در انتهای راه هم نمیبینم که دلخوش به آمدنش باشم .

 کاش میشد خود را با فکرهای خوب راضی میکردم که برایش کاری پیش آمده و یا گرفتاری های روزمره او را سخت مشغول خود کرده و فرصت سر خاراندن ندارد چه رسد به اینکه برادر خود را از خبر سلامتیش با خبر کند .

 کاش همین امروز بیاید و انتظارم را پایان بخشد .

 دو داستان کلاسیک تهیه کرده ام اولی بنام (آشوبگران کلاس درس ) که در پست جدید گذاشته ام و منتظرم که چشمان داداشم دست نوشته ام را منور کند تا داستان دوم کلاسی را در پست بگذارم . دوستان بسیار گرامی که به این وبلاگ سر میزنند مرا مدیون محبت های بی نظیر خودشان کرده اند .من در بست چاکر همه ی عزیزان هستم و خواهم بود .

 در راه رفقات و دوستی داداشم حق بسیار بزرگی برگردن من دارد . بمن حق بدهید که اینگونه نگرانش باشم .  این چند سطر را به جهت ادای حق دوستی رقم زدم هرچند که محبت خواهر گلم مخمل در جای جای دلم ریشه دوانده و جای اغراق و انکار ندارد .

تنها کاری که از دست حقیر بر می آید دعا کردن به درگاه خداوند متعال برای همه ی با مرام ها و با معرفتها و خوبانی است که سر میزنند و انرژی مثبت میدهند .

خدایا : دوستان خوب و با صفا را شاد - سلامت - موفق و سعادتمند بگردان . خاک پای عزیزان - احمد