موسی
موسی دوست صمیمی و رفیق چندین ساله ی من است . از مغازه ی برادرم برای جشن تولد همسرش طلای نسیه ایی برده است . برادرم با اخم به من میگوید : مدتی است از سررسید بدهی دوستت گذشته است ! رفیقت نمیخواهد تسویه حساب کند ؟
برای گرفتن پول طلا چند بار با برادرم به در خانه شان میروم . همسرش از این بابت ناراحت و شرمنده است . موسی بد قلقی میکند و خودش را به خواب و مریضی میزند و بدهی اش را نمیدهد .
گیتار دوستم را هم برای جشن تولد پسر خواهرش امانت گرفته و پس نمیدهد . بین من و موسی در گیری لفظی شدیدی پیش می آید و مثل بچه هابا هم قهر میکنیم . حدود یکسال است او را ندیده ام .
از عرض خیابان رد میشوم . ماشینی تند تند برایم بوق میزند ، می ایستم و نگاه میکنم . ابراهیم برادر کوچکتر موسی است ، او را ابی صدا میکنند . شیشه سمت راست ماشین را پائین میکشد و سلام علیکی میکنیم . می پرسد : موسی چطور است ؟! میگویم : برادر نامرد تو است از من می پرسی؟ بعد مشتی بد و بیراه نثار موسی میکنم تا دلم خنک شود !
ابی میگوید : آدرس خانه شما را بلد نبودم و شماره تلفنی هم از تو نداشتم که خبرت کنم . با تعجب می پرسم : مگه چی شده ؟!!
گوشه ی چشم ابراهیم قطره اشکی مینشیند و میگوید : موسی دو ماه پیش مرُد !
بُغضم میترکد و با صدای بلند گریه میکنم و روی اسفالت خیابان ولو میشوم .
ایــن وبـــلاگ ثمره ی یک اتفاق است .